1141. سارا و آیدا

وای که چه فیلمی بود خدای من! از اون روز دارم فکر میکنم اگر سارا بودم چند تا دوست مثل آیدا داشتم و اگر آیدا بودم، چند تا دوست مثل سارا؟ و خودم چقدر مثل سارا یا آیدا هستم یا میتونم باشم؟

مسلما اگر جای سارا بودم، پیشنهاد فساد ِ مالی اون پسره رو به آیدا که بهترین دوستمه میگفتم و کار اونقدر بیخ پیدا نمیکرد ...

و اگر سارا بودم و آیدا رو اونجوری از دست میدادم، سکوت میکردم یا اعتراف و زندان رو انتخاب میکردم؟ واقعا نمیدونم ...

این هفته برای دومین بار رفتم سینما! وقتی به مامان مسیج دادم که دارم میرم سینما، گفت "فقط مواظب باش خفه نشی دخترم"!

پ.ن: دلم برای اینجوری هر روز یا یه روزدرمیون توی وبلاگ نوشتن تنگ شده بود. به مرور مثل سابق بیشتر خواهم نوشت و همچنین از سهم ِ بیشتری از زندگیم ♥

1140. همای سعادت حتی!

توی کوچمون یه لوازم تحریری ِ کوچیک هست که با وجود کوچیک بودنش، انصافا همه چیز داره. فیلم هم میفروشه. هم فیلم های مجوز دار و هم فیلم های زبان اصلی. فقط کافیه بهش بگی چی میخوای تا فرداش برات مهیا کنه. 

صبح قبل از اومدن به دفتر، سر راه رفتم قسمت 12 و 13 شهرزاد رو ازش خریدم. توی همون حینی که داشت پولمو خورد میکرد و این داستانا، گفت "بچه های این آژانس بغلی میگن شما دستتون واسه دشت سر سال خیلی خوبه". اول متوجه نشدم. گفتم شما؟ گفت "نه! شما رو میگن. میگن این خانوم کاف دستش خیلی خوبه." بعدش خندید و گفت "حالا منم امروز دشت ِ اولمو از شما گرفتم" خندیدم و در حالیکه هم حس خوبی داشتم، هم تعجب کرده بودم گفتم "پس یادم باشه فردا که از اینجا رد میشم، بپرسم روزتون چطور بوده"

عجب حس خوشایندی بود. حتی اگه آدم به چنین چیزی اعتقاد نداشته باشه، براش لذتبخشه وقتی توی محله رفت و آمد میکنه، چنین چیزی در موردش بگن که "فلانی دستش برکت داره"

احساس هفتاد ساله بودن بهم دست داد الان

1139

یادمه بچه که بودیم، هر از گاهی از پدرم شرح ِ بچگیشو میشنیدیم که به چه سختی درس خونده و زندگی کرده و بزرگ شده. میگفت شرایط شماها اینجوریه و اونجوریه و هر چی بخواید فراهمه و چرا قدر نمیدونید و ... از شنیدن این ماجراهای تکراری (!!!) خسته میشدم و پیش خودم شاکی، که این چه مقایسه ایه و چه ربطی داره. با خودم میگفتم دوره فرق کرده، زندگی ها عوض شده، چطور پدر من اینو متوجه نمیشه؟؟

**

دیشب جواب ِ کنکور و قبولی ِ بچه ها اومده. از قبولی ِ بچه های دور و برم راضی نبودم و درک نمیکردم چرا و از چی خوشحالن. یاد سیزده چهارده سال پیش و کنکور خودم افتادم که با چه سختی و مرارتی درس خوندم. اون روزایی که توی خونه فقط بحث و دعوا و تنش بود و من، بچه کنکوری ِ خونه، توی حساسترین سال زندگیم، چقدر مظلوم واقع شدم ... الحق که مامان برام کم نزاشت و هر کاری از دستش برمیومد، کوتاهی نکرد. ولی شرایط بحرانی و خیلی سخت و بدی بود ... دیشب با خودم زیرلب میگفتم من توی اون شرایط و با اون همه مشکل درس خوندم و آخرش هم نمیگم قبولیم عالی بود ولی خوب بود. با خودم میگفتم این بچه ها که این همه در مرکز توجه هستند و براشون این همه پول و وقت هزینه میشه، چطور میتونن اینقدر سربه هوا و بی مسئولیت و بی فکر، زندگی و رفتار کنند! قطعا اگر این حرف ها به خودشون گفته میشد، متهم میشدم به درک نکردن و مقایسه ی بی مورد ِ دو دوره ی زمانی ِ کاملا مجزا!

**

و بعد یاد خودم و پدرم افتادم ... و دلم براش سوخت که چقدر حق به جانب و طلبکار بودم خیلی از اوقات ...

1138. تابستان داغ

دیشب با عطی رفتیم تابستان داغ رو دیدیم

*

به شدت به یاد درباره الی افتادم. همه مقصر بودن و هیشکی مقصر نبود ...

**

پریناز جان ِ ایزدیار و صابر جان ِ ابر، از بهترین زوج های هنری بودن که میشد کنار هم قرار بگیرن

***

به سینما که میرم، گاهی دلم برای بعضی مردم میسوزه. حس میکنم هوش ِ اجتماعی و درکشون از موقعیت ها به شدت رو به زواله. آخه چطور میشه توی دردناکترین لحظه های فیلم خندید و لودگی کرد؟

****

یه خانوم و آقا کنارمون بودن که با یه بچه اومده بودن. یه بچه زیر سن دبستان! اونم چنین فیلمی! من دیگه حرفی ندارم!

*****

ما مسئولیم. ما در قبال فرزندانمون و آدم های اطرافمون مسئولیم. قبل از تصمیم به بچه دار شدن یا قبول یک مسئولیت بزرگ از خودمون بپرسیم آیا میتونیم؟

******

دیشب خواهر بزرگتر بودم. خواهر کوچیکه رو بردم سینما. خوراکی خریدم. بعدش با هم کمی قدم زدیم و حرف زدیم. در آخر هم رسوندمش خونه. دیشب خواهر بزرگتر بودم و از چنین حسی غرق لذت و غرور ♥

1137

چند ماهی هست که عادت کردم به فیلم دیدن. با وجود اینکه این کار خیلی جذابه و گاها بخاطر دیدن فیلم های زبان اصلی به تقویت زبان انگلیسی هم کمک میکنه، وای به خاطر محدود بودن وقتم باعث میشه دیگه نتونم کتاب بخونم. 

این روزها مثل روزهای نوجوونی عطش دارم برای کتاب خوندن. حریصم و به شدت ازش لذت میبرم. البته اگه براش وقت بزارم!! وقت گذرونی توی اینترنت رو به شدت محدود کردم و الان میتونم بگم که تقریبا عضو هیچ گروه و کانال تلگرامی نیستم. حتی از گروه های خانوادگی بیرون اومدم و حالا به شدت احساس رهایی می کنم. این حس من رو میترسونه. احساس میکنم هیولا شدم که با فاصله گرفتن از آدم های اطرافم حس خوبی دارم! این برام یک اعتراف سخت و هولناکه ولی احساس میکنم دیگه مثل قبل عاطفی و حساس نیستم. همچنان از بودن توی جمع های گاه و بیگاه دوستانه و فامیلی لذت میبرم، اما دیگه بیقرارشون نیستم، دنبالشون نیستم. همین گاه و بیگاه بودنشون برای تغییر روحیه و حال و هوام کافیه. 

حدود 100 صفحه ی اول "جان شیفته" رو خوندم. چقدر با خواهر بزرگتر، آنت، احساس نزدیکی و همذات پنداری میکنم. خودم رو توی کاراکتر آنت می بینم و این برام شادی آور نیست. دوست دارم داستان رو جلو ببرم تا ببینم آنت ِ عزیز چه خواهد شد ...

1136. پرانتز باز

امروز بعد از مدت های خیلی طولانی، همشهری داستان خریدم. چه حس خوبی بود خوندن داستان اول و دومش. با اینکه گرون شده بود ولی خوشحالم از خریدنش. لازمه گاهی هم به خودمون بها بدیم. حتی شده در حد یک داستانک! چند ماه اخیر اونقدر سرم شلوغ بود که نه به اون صورت چیزی خوندم و نه چیزی نوشتم ولی اگه اوضاع خوب پیش بره، کم کم وقت بیشتری خواهم داشت.

نگفتم که چند وقت پیش هم دو جلدی هزار و یک شب رو خریدم!! هشتاد هزار تومن! پشیمون نیستم از خریدنش. بعضی کتاب ها رو باید داشت و توی دوره های سنی مختلف، سر فرصت مزه مزه کرد.

چند روزه که شروع کردم به خوندن جان شیفته از رومن رولان. این کتاب رو بهار 92 خریدم. یعنی بیشتر از چهار سال پیش! هربار که تصمیم گرفتم بخونمش، کار مهمی برای انجام دادن داشتم و خوندن کتاب، موکول شد به چند ماه بعد که اون کار تموم بشه. ولی مساله اینجاس که همیشه یه کاری برای انجام دادن هست و باید لابلای همین کارهای زیاد، یه پرانتز باز کنیم و کمی هم زندگی کنیم.

1135

احساس مي‌كني بسيار كار مي‌كني و كمتر نتيجه مي‌گيري. اما اينطور نيست. چون به همان ميزان سطح توقع و انتظارات تو بالا مي‌رود. بايد به اندازه‌اي كه سعي مي‌كني توقع داشته باشي.

 

دو سه روز پیش این عبارت کلی به من انرژی و انگیزه داد. چون مدت ها بود که درگیر این حس شده بودم. ولی دیدم واقعا اینطوریه و ما هیچوقت راضی نیستیم و به مقصد نمیرسیم، چون همراه با تلاش بیشتر، از زندگی هم بیشتر و بیشتر میخوایم!