875

زندگیم اونقدر دورش تند شده که گاهی به وحشت میفتم، همینجوری عمرم داره میره و میره و مییییییییییییییره ...

شنبه و یکشنبه هشت صبح از خونه اومدم بیرون. دو برای ناهار برگشتم و باز پنج و خورده ای یا اومدم دفتر یا دنبال کارای دفتر! امروزم که تیر خلاصه و از صبح که بیرون اومدم خونه نرفتم. تا شب هم نخواهم رفت و یکسره دفتر هستم. فکر می کنم جنازه م به خونه برسه!

مشکلم دفتر بودن نیست. برعکس خوبه که سرم شلوغه .. یه غمی ته دِلََمه که نه فقط یک عامل، بلکه مجموعه ای از عوامل باعث بوجود اومدن و ته نشین شدنش شده .. اوضاع روحیم اصلا خوب نیست .. دیشب از اون هزار سال یک بارها بود که بی دلیل بغض گلوم رو گرفته بود و فقط دلم میخواست گریه کنم ..

هیچ مشکلی نیست! خدارو هزار مرتبه شکر! شغل و امنیت شغلی دارم. سر ماه حقوقمو دارم. دانشگاه و دوستامو دارم. یه خانواده ی خوب دارم.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

الان حدود نیم ساعت از وقتی که دو خط آخر رو نوشتم میگذره. مثل یه تلنگر بود! حقیقتا من چه مرگمه؟؟؟

 خوبم الان! خوشی که زیر دلم نزده!

عموی عزیزم که از بینمون رفت، چند روز اول که گذشت، به وضوح احساس میکردم تمام نزدیکانم نرم تر و آسون گیر تر شدن. مگه همش زندگی چقدره؟؟ چرا یادمون نمیمونه مرگ اییییییین همه بهمون نزدیکه! خیلی خیلی نزدیکتر از اون که فکرشو بکنیم ...

+ بعد از مدت ها دارم کتاب میخونم. بادبادک باز! هرچند که بیشتر باهاش بازی می کنم. هی با خودم میارم دفتر و بیشتر وقتا بدون خوندن حتی یک صفحه برش میگردونم. ولی بازم حس خوبی دارم. هرچند که از فردا که ترم جدیدم شروع بشه، دوی ماراتن ِ زندگیم تندتر میشه و خدا میدونه کی وقت کتاب خوندن داشته باشم. یه زمانی به راحتی میرفتم بالای منبر و میگفتم اگه آدم بخواد کتاب بخونه، وقتشو پیدا میکنه! حتی اگه طی روز وقت نباشه، نیم ساعت قبل خواب!! حالا شدم آدمی که شب ها، قبل از اینکه سرش به متکا برسه خوابش برده!

++ آخر هفته ی بعد یزد یه نمایشگاه هست که مامان باید حضور داشته باشه. بهش گفته بودم که دوس دارم منم بیام. برای اینکه ابابزرگ و مامان بزرگ هم از حال و هوای چند وقت اخیر بیرون بیان، اونا رو هم با خواهش و تمنا راضی کردیم. حالا واسه آخر هفته ی بعد گوش شیطون کرررررر چهار تا بلیط هواپیما گرفتیم به اضافه ی رزرو هتل با بافت سنتی برای دو شب! قراره یکی از بچه های یزدی رو هم ببینم. میخوام اون دو روز به هیچ چیز فکر نکنم. فقط توی اون بافت قدیمی راه برم و عکس بندازم. توی بازارچه سنتی ول بچرخم  خرید کنم شاید ..

+++ خوب باشید لطفا!

874

این اولین جمعه ی بعد از هفتم بود. همه برای شام خونه ی عمو جمع شدیم. چند لحظه پیش با خانواده ی یکی دیگه از عموها برگشتیم. راننده پسرعموی مامان بود. یه آهنگ شاد ِ کُردی گذاشت و گفت یادتونه عمو چیکار میکرد؟ بعد هم درست مثل عموی از دست رفته م روی فرمون ریتم گرفت و ریزریز شروع کرد به رقصیدن ..

برای اولین بار در تمام عمرم با یه آهنگ خیلی شاد ِ کُردی و دیدن عزیزی که پشت فرمون می رقصید، به جای خنده و سر و صدا و همراهی، بی صدا بغضمو قورت دادم. به یاد و افسوس عزیزی که دیگه ندارم ...

873

خواب بعدازظهر یکی از مواهب خیلی خیلی بزرگ خداس!!!

آهنگی که بعدش حال آدمو اساااااسی جا میاره، موهبتی بزرگ تر!


عارف - ستاره ها


+ خیلی ساله که ایران نیست و ارتباطمون فقط از طریق فیس بوق هست. امروز دیدم تمام عکسای جدیدمو لایک زده. یه مسیج هم برام گذاشته بود که "کوچولو بزرگ شدیا!"
یهو چقدر دلم براش تنگ شد. برای تک تک اعضای خانواده م که دونه دونه رفتن از ایران ... دلم براش تنگ شد. واسه پسرعمویی که همیشه حکم برادر بزرگتر رو داشت برام ... دلم واسه اون پسر شیطونی که حالا خودش بابای دو تا دختر خوشگل و شیطونه، تنگ شد ...

872

شب هفتم هم گذشت. یه هفته س که نیستی. عکساتو که نگاه میکنم توی دلم میگم یعنی واااااااقعا دیگه نمیای؟؟؟ آخه مگه میییییشه؟؟؟؟

چه عذابی بود این یه هفته. اعلامیه ی تشیع با عکس رنگی که اومد شیون و واویلا بود که بالا گرفت ... بعد از اون اولین شام! هییییییییییشکی دل خوردن نداشت ... بعد از اون درست کردن حلوا ... حلوای عمو رو درست کنیم؟؟ حتی حرفش هم همه رو به گریه مینداخت ...

چه عذابی کشیدن خانواده م ... چه عذابی ...

***
تازه اومدیم خونه. توی اتاق خودم بودم. صدایی از مامان نمیومد. رفتم دیدم پای کامپیوتر نشسته داره عکس نگاه میکنه. نگاهم کرد و گفت "دیگه عکس نداریم .. دیگه ازش عکس نداریم .. همه عکسا تکراری شد" هیچی نداشتم واسه گفتن ..

روز اول گریه میکرد و می گفت "نازکِشَم رفت ..."

***
توی این روزا عشق مادرانه و خواهرانه رو به معنای واقعی تجربه کردم. هر بار پسر چهارده ساله و در حال قد کشیدن و رشید شدن ِ عموی عزیزم رو دیدم، بغض کردم و قربون صدقه ی قد و بالاش رفتم ...

توی این چند روز بزررررررگ شده این پسر ... و چه تلخ ... امروز سر خاک، چه مردانه کنار پدربزرگم ایستاده بود و تسلیت های مردم رو می شنید و تشکر میکرد ...

871

ممنونم از ابراز همدردیای عمومی و خصوصیتون .. بدون شک بودنتون و همراهیتون تسکین بخش بوده و هست!


امروز ششمین روزیه که توی جمعمون نداریمش. هنوز یه لحظاتی اسمشو به زبون میارم و با ناباوری به خودم میگم یعنی واقعا دیگه نیست؟

خدا به دل پدربزرگم و همسر و پسرش صبر و قدرت ادامه ی راه بده ...

پسر نازنینی داره. دبیرستان تیزهوشان میره و فوق العاده بچه ی مودب و مهربونیه. خیلی خیلی زیاد ... ای کاش همینجوری بزرگ بشه و این صفات خوبش هرروز پررنگ تر بشه! مایه ی افتخار فامیل! تنها یادگار عموی نازنینم ...


امروز انتخاب واحد دانشگاه بود. 12 واحد درس گرفتم. دو روز در هفته. هم دلم برای دوستام و فضای دانشگاه تنگ شده، هم با اینکه هیچ تفریح و برنامه ای این مدت نداشتم، حسابی پشتم باد خورده واسه درس خوندن!

از هفته ی بعد باز زندگی من روی دور تنده! دانشگاه و دفتر و دانشگاه و دفتر و دانشگاه و دفتر!


دیگه همین. فقط اومدم تشکر کنم و بگم حالم خوبه و سرم خیلی خیلی شلوغ! دانشگاه نیست. اما همش یا دفترم یا خونه ی عمو بودم. خونه که میرسم فقط میفتم میخوابم!

سوم که گذشت پدربزرگم گفت دفتر رو باز کنید ...

870

بعضی آدم ها اونقدر همیشه هستن و اونقدر نرم و آروم و کمک حالن، که بودنشون یکی از بدیهی ترین مسائل زندگی میشه. بعد وقتی اتفاقی میفته، وقتی یهو میرن ... زیر پات خاااااااااالی میشه ..
مصیبت خیلی خیلی بزرگی برای خانواده ی منه. چنان داغی که حرارتش تا آخر دنیا دلمون رو میسوزونه .. هق هق تمااااااام مو سفیدها و ریش سفید های فامیلمو دیدم.
گریه ی مردهایی که همیشه ستونن، محکمن، حتی شاید همیشه سنگی بنظر میرسن، این دل رو همچین درسته از جا میککککنه. جیگر آدمو آآآآآآآآآآتیش میزنه. بیشتر باورت میشه که واااااااااااقعا داااااااغ دیدی!

تشییع جنازه ش، عیییییین ظهر عاشورا بود. بدون هیچ اغراقی به گفته ی مردم، نه خودمون، بین 2 تا 3هزار نفر آدم اومده بود. ای کاش میشد اینجا فیلم آپلود کرد. اونوقت اون فیلم چند ثانیه ای از جمعیت حاضر رو که صحن امام زاده رو پر کرد براتون میزاشتم.

***
توی یه جاده، جاده یهو دو راهی میشه. نه چراغی بوده نه تابلویی. سرعت بالا ... میخوره به جدول . لاستیک میترکه . ماشین میره روی هوا و بعد میاد پایین چپ میکنه و غلت میخوره . عموی نازنینم از ماشین پرت شدده بیرون. به بیمارستان که رسوندنش، طحال پاره .. روده ها پاره .. ضربه ی مغزی .. شکستگی دست و پا و لگن و دنده ها ..

***
موقع شستن و کفن کردنش بودم. اولین بار بود تن و چهره ی یه عزیز رو بدون روح می دیدم. چقدر اخم توی صورتش بود. آدمی که هیچوقت گره به ابروهاش ندیدیم، همیشه حال هممون و خوب میکرد، آخرین تصویرش پر از اخم بود. نمیدونم اون دم ِ آخر به چی اینقدر اخم کرده؟ به بی پدری پسرش؟ اخم ِ درد بوده؟ یا بی وفایی دنیا؟

آدمی که همیشه واسه همه پدری کرده بود، پسر خودش بی پدر موند ..

***
بابابزرگم که همیشه توی مراسمات تذکر میداد آروم باشید جلوی مردم گریه نکنید. ضجه نکنید، سیاه شده بود از گریه. 
گریه میکرد و میگفت گلم رفت ... من جون توی تنم نیست. چجوری قول بدم؟ چجوری پسرشو بزرگ کنم؟

این عمو بیست سال با پدربزرگ خونه یکی بود. طبقه بالای خونه پدربزرگم. حسابش از بقیه عموها خییییییییلی جدا بود. بدون استثنا هرجا که جمع می شدیم و فقط خودمون و خاله داییا بودیم، اونم با خانوم و پسرش بود. میگفت بابا فقط خودتونید. جواب میشنید تو هم از خودمونی. تو فرق داری. تو عمو نیستی. تو برادری. تو ..

***
این از اون مصیبت هاس که روز به روز بجای سردتر شدن، سخت تر و سنگین تر میشه.

ای وای از هفته ی بعد که تولد 15 سالگی پسرشه .. ای وای از عید امسال .. ای وای ..

***
هر آخر هفته حتی اگه زن و بچه ش نبودن، میومد با هم میرفتیم بیرون. همراه و محرم راز تمام جوونای فامیل بود. حرفای اطرافیان رو که در موردش میشنوم، تیکه های پازل رو که کنار هم میزارم، فقط به این فکر میکنم که یه آدم چطور میتونه اینقدررررررررر خوب باشه؟ چطور میتونه برای همه باشه و وقت داشته باشه همیشه؟؟؟

قدیس نمایی نمیکنم. واقعا در عجبم از این حجم بزرگ خوبی ... چرا نفهمیدیم ... چرا قدر ندونستیم ...

***
همیشه به من میگفت تو دکتراتم میگیری. میخوام تمااااااااام جای خالیشو، تمام غم توی دلم رو، همه و همه رو تبدیل کنم به انگیزه و تمام تلاشم رو داشته باشم برای رسیدن به چیزی که اون میخواست!

***
همیشه با لبخند نگاهم میکرد، گوشه ی چشماش چین میفتاد، بغلم میکرد، پیشونیمو می بوسید و می گفت "ناز ِ منی تو!"

***
دارم آتیش می گیرم رفقا ..

عموی مامانم بود

حق پدری به گردنم داشت ...

داشت؟

داشت ...

سنش زیاد نبود. یه پسر دبیرستانی داره ..

دیشب مجلس ختم کسی بوده. از روی دلسوزی یه غریبه روو برده تا یه ده رسونده

برگشتنا چپ کرده و ...

عزاداریم

گل سر سبد فامیلمون رفت ...

868. شیرازیا دستا بالا!!

فردا ساعت 6 عصر از تهران پرواز دارم واسه شیراز! تا جمعه هجدهم هم شیراز هستم. از دیدن دوستای قدیمی و جدید هم استقبال می کنم. البته در حال حاضر سه چهار تا دوست خیییییییلی عزیز هستن که دارن قراری میزارن و لحظه شماری میکنم واسه دیدنشون!!

آی جماعت! نمیدونید چقدر خسته م! امروز از هشت صبح بیدار شدم رفتم دفتر تا نیم ساعت پیش! دیروزم یکسره بودم تا 8:30 شب! قبلشم که امتحانا پدرمو درآورد!!

با دوسی فاطمه حرف زدم. میگه چرا؟؟ مگه رییست مامانت نیست؟؟ میگم اتفاقا چون مامانمه سخت تر میگیره که بقیه فکر نکنن فرق میزاره! درست مثل بچه ای که توی مدرسه معلمش مامانشه و از همه بدبخت تره!!نیشخند

حالا میخوام برم شییییییییییییییییراز! یه هفته گردش و بخور و بخواب!!نیشخند

++ میرم پست نمیزارم. ولی با گوشی کامنتا رو میخونم. پس اگه از بچه های شیراز خواستین خصوصی بزارین، حتما برام شماره هم بزارید :)

867

اگه ساعت 8:30 شب دختری رو دیدین که شلوار کتان سورمه ای، پالتوی آبی کاربنی و شال استخونی داشته، زیر بارون راه میرفته و چی پلت میخورده، منو دیدین! :)

866

این متن رو الان توی یه وبلاگ خوندم. ظاهرا بخشی از یه نامه س.

دخترکم برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ....چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی....کسی که باعث گریه ات میشود پاک کن...دخترکم به سوی کسی که ناز میکنددست نیاز دراز نکن...بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی....دخترکم تو زیباترینی... .همیشه با این باور زندگی کن...خودت را فراموش نکن... .شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد....اما به یاد داشته باش....کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند....دخترک من هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست....اشتباه که کردی برخیز....اشکالی ندارد....بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند.....خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی کسی که ذره ای شعور داشته باشد خاص بودنت را در می یابد.... زمستان است.... زیاد میشنوی هوا دو نفره است!!!!به درک که دو نفره است تنها قدم زدن دنیای دیگری دارد..دخترکم شاید شاهزاده را همه بشناسند اما باور داشته باش....برای پدرت تو ملکه هستی....گریه کرده ای؟؟؟؟ رنج کشیده ای؟؟؟؟ سرت کلاه رفت؟؟؟اذیتت کرده اند؟؟؟ عیبی ندارد.... نگذار تکرار شود....گاهی تکرار یک درد، دردناک تر است!!!احساس تو با ارزش است خرج هر کسی نکن...از تمام مردهایی که میبینی و متلک نثارت میکننداز تمام مردان این شهر ممنون باش...ممنون باش که هر روز لطافت تو را،ظرافت تو را، زیبایت را یادآور میشوند... .تو قدرتمندی که با تمام ضعیف بودنت در برابرت ناتوانند...آری .... ناتوانند دخترکم تو با ارزشترین موجود زمین هستی هیچ گاه فراموش نکن...

*****

این روزها که بیشتر به ظاهر خودم اهمیت میدم، بیشتر خودمو دوست دارم.

همیشه وقتی دخترایی رو می دیدم که دستاشون مرتب لااک داره، هی شال و لباس ست میکنن و هربار می بینیشون مدل لباسشون فرق داره، با خودم فکر میکردم چقدر زندگیشون پوچ و سطحیه!! همه زندگیشون رنگ ناخون و مدل لباس و ... هست.

حالا خودم شدم اون دختری که حداقل هفته ای یه بار لاک ناخوناشو شارژ میکنه، برای ظاهرش و انتخاب لباسش وقت میزاره و فکر میکنه، اسپری کول واتر همیشه توی کیفشه و در کنار همه ی این ها هم کار میکنه، هم با جدیت درس میخونه و به آینده ی تحصیلی و شغلیش فکر میکنه و اصلا هم سطحی نیست :)

865

کار دو شیفت داشتن، حتی اگه نصف هفته باشه، واقعا سخته ...

حتی مجال کشیدن یک نفس اضافه واسه آدم نمی مونه! مثلا دیروز 9 صبح اینجا بودم تا یک. رفتم خونه ناهار و بعد هم عین جنازه افتادم. باز حاضر شدم و 5 اینجا بودم تا 10 شب!!

یعنی علنا سایر ابعاد زندگی آدم کاااااملا فلجه! فلج که چه عرض کنم، نیست و نابوده!!

البته من که با پررویی تمام بیست روز امتحانامو اصصصصلا نیومدم! حالا هم که دارم واسه یه هفته میرم شیراز!

کلی واسه بیست روز امتحانا که نیومدم چشم غره دیدم. ولی مهم نیست. چون من از اولم گفته بودم اولویت اولم درسمه و نمیخوام فقط یه مدرک با معدل 14 بگیرم!! نتیجه هم این که الان به احتمال زیاد معدلم بالای 18 هست و این برای مامان اصلا قابل درک نیست که یعنی چی! که من چه زحمتی کشیدم و حالا توی بچه های هم ورودی و استاد هام چه اعتباری دارم ..

واسه پنج شنبه عصر بلیط گرفتم و دارم میرم شیراز. دارم میرم خونه ی بابام!

خیلی خنده داره که به اصطلاح خونه ی پدریم، خونه ی من نیست و دارم به مهمونی و مسافرت میرم ...

یک هفته شیرازم تا جمعه ی هفته ی بعد!

***

لیست درسای ترم بعد هم مشخص شده. برنامه ی درسایی که میخوام به طرز نفسگیری فشرده س! از چهارشنبه 8 صبح یککککککسره کلاس دارم تا 7 شب. بعد هم پنج شنبه از 9 صبح تا 4 بعدازظهر! در نتیجه خوابگاه رو هم باید تمدید کنم مجددا.

حالا موندم درسا رو چجوری بخونم. چون از شنبه تا سه شنبه باز هم صبح تا شب اینجا خواهم بود. دیشب داشتم فکر میکردم پنج شنبه بعد از کلاسم خونه نیام و تا جمعه عصر بمونم درس بخونم. یا اصلا شنبه صبح برگردم که مستقیم بیام دفتر! یه کار دیگه هم که میشه کرد اینه که اون چهار روز رو که اینجام، چند ساعت وسط روز رو خونه نرم و درس بخونم تا بعدازظهر!

حالا باید شروع بشه ببینم افکارم تا چه حد عملیه ...

اونقدر موضوع برای نوشتن توی ذهنمه که حد نداره. توی این یک ماه اخیر کلی هم از سوژه های مختلف عکس گرفتم که تبدیل به پستشون کنم. ولی کو وقت ...

شما چه خبر؟

864

روزها به سرعت برق و باااااااااااد ميگذرن. انگار همين ديروز بود كه داشتم با نگراني براي وقتم برنامه ريزي ميكردم كه آيا به همه ي درس ها ميرسم؟؟ حالا امروز پنجمين امتحانم رو هم به خووووووووووبي دادم و فقط يه امتحان واسه شنبه م مونده.

هم خوشحالم هم دلم گرفته. گرفته كه هنوز هيچي نشده يك ترمش گذشت ... خوشحاليمم كه دليل نميخواد. همه امتحانامو به جز يكي كه معمولي بود، خوب دادم. يكي از نمره هامون اومده. 19 شدم. امتحان امروز رو هم كامل نوشتم. ولي استاده از اوناس كه ميگه 20 مال خداس. تا ببينيم چند ميده بهم ..

كم كم دارم به اونجا ميرسم كه ميتونم واسه بعد امتحانا برنامه ريزي كنم. اولين چيزي كه قطعي شده، سفر به شيراز هست. شنبه كه برم خونه يا نهايت يكشنبه ميرم بليط مي گيرم. خلاصه كه شيرازيا منتظرم باشيد. به جز دوسي فاطمه و ساراي عزيزم بازم شيرازي داريم اينجا؟؟

برنامه ي خوندن دو تا كتاب رو هم توي فاصله ي بين دو ترم دارم و يك عاااااااااالمه فيلم ميخوام ببينم ...

ديروز مامان زنگ زد و گفت اولين حقوقمو ريخته به حسابم! حالا من نميدونم با اون دوزار پول به كدوم يك از هزار تا برنامه م جامه ي عمل بپوشونم! ها ها ها!

بگم از امتحان امروز كه ياااااازده تا سوال بود كه هر كدومش چند قسمت داشت!! يعني تمام 90 دقيقه رو نوشتم و وقتي بلند شدم ناي نفس كشيدن نداشتم حتي!

+ اين نيمچه متن رو چهارشنبه نوشتم ولي وقت نشد ثبتش كنم. فردا امتحان آخرمه و برمي گردم خونه :) هرچند توي اين سه چهار هفته اونقدر بهم خوش گذشته و اتفاقات جورواجور افتاده كه اگه يه كم دلم ميخواد برم خونه، فقط بخاطر مامان و كار دفتره. وگرنه محــــــــــشر بود اينجا.
برم امتحان آخر رو به سر منزل مقصود برسونم! دغدغه ي ناهارم ندارم. مهمون دوست ِ هم خوابگاهي ِ ايلاميم هستم. چند نفر رو اينجا پيدا كردم كه رسما عااااااااااااشقشون شدم. هرچي از خوبي و مهربوني و صميميتشون بگم بازم كمه. برمي گردم با يه عالمه حرف. فعلا خدافظي :)