1065. شجاعت یا حماقت؟

چهارشنبه ها تهران کارگاه دارم. ساعت هفت و نیم شب برای برگشتن از تهران سوار یه ماشین شدم. ماشینه قبل از خروج از تهران رفت داخل یه پمپ گاز و کنار یکی از پمپ ها ایستاد. کمربند ایمنی رو باز کردم و پیاده شدم و با فاصله منتظر ایستادم. 

کارش که تموم شد و راننده سوار شد، منم رفتم جلو و سوار شدم. راننده گفت خانوم میشد پیاده نشین ها! اشکالی نداشت! گفتم خطرناکه خب. اتفاق یه بار میفته! خندید و گفت بهت نمیخوره ترسو باشی!

 

+ توی مشاوره یه پیوستار داریم. به نام پیوستار اعتماد تا حماقت. که به این شکله! 

حماقت ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اعتماد

به این معنی که شما هر وقت میخوای به قول خودت "به کسی اعتماد کنی"، یه لحظه شرایط رو بسنج. که آیا این مقوله ای که داری در موردش، تمام و کمال به کسی اعتماد می کنی و واگذار می کنی، به شکلی هست که اگر به اصطلاح عامه "طرف از اعتمادت سوء استفاده کرد"، بتونی جبرانش کنی؟ 

اگر شکست و ضرر قابل جبران نیست، اعتماد نکردی! مرتکب حماقت شدی!

من میخوام همین مقوله رو به شجاعت و ترس و حماقت هم بسط بدم. به این ترتیب:

حماقت ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شجاعت

بعضی رفتارها و حرکات نشون دهنده ی شجاعت فرد نیست. نشون دهنده ی حماقت فرده. وقتی من میدونم که اگه توی اون ماشین بمونم و اگه اتفاقی بیفته جونم رو از دست میدم، شجاعت معنایی نداره و بی پروایی و محتاط نبودن نشان از حماقته به نظر من!

++ یه کم فکر کنیم. چقدر اعتماد می کنیم چقدر حماقت؟ چقدر شجاعت به خرج میدیم چقدر حماقت؟

1064

ادامه نوشته

1063. روزم مبارک :)

امروز اولین روزیه که بعد از یکسال و اندی کار بعدازظهر و 2-9 سرکار بودن، صبح اومدم دفتر و قراره که از این به بعد سه روز صبح باشم تا 5 و سه روز به روال سابق! خیلی از این بابت خوشحالم و امروز روحیه م فوق العاده س. از دیشب اونقدر ذوق داشتم که چند دقیقه مونده به 7 خودم بیدار شدم بدون ساعت!

8 از خونه اومدم بیرون و 8:15 دفتر بودم. آفتاب کمرنگی که خرامان خرامان توی خیابون پهن میشد. هوای تر و تازه ی سر صبح! مردم سرحال و پرانرژی که با شتاب در حال حرکت بودن. عااااااااااالی بود همه چیز!

8:15 رسیدم دفتر. درب رو باز کردم و بعد از مدت ها، کرکره ها رو یکی یکی با ریموت باز کردم. دفتر تاریکمون با ذره ذره بالا رفتن کرکره ها روشن میشد از همه طرف! انگار آفتاب عجله داشت واسه ولو شدن روی در و دیوار و وسیله ها :)

همکارام طبق معمول هر روز و ساعت کاریمون، قبل از 9 نمیومدن. رفتم پایین چای دم کردم و برای خودم ریختم و با آرامش کارهای روزمو شروع کردم.

اونقدر غرق کار بودم که نفهمیدم صبح چجوری گذشت. نزدیک ظهر بود که از طرف یکی از بچه های بامعرفت فامیل برام یه مسیج اومد. 

27 بهمن روز روانشناس و مشاور، بر همه درمانگران و روانشناسان فرخنده باد!

به ندرت پیش می آید همکاران روان درمانگرم از فقدان معنا در زندگی شان شکایت کنند. زندگی یک روان درمانگر سراسر خدمت است، خدمتی که در آن هر روز از خواست های شخصی مان می گذریم تا به نیازهای دیگری پاسخ دهیم و به رشد دیگری چشم بدوزیم. ما لذت را نه فقط در جریان رشد بیمارمان، که همچنین در موجی می یابیم که بیمار ایجاد می کند؛ تاثیر مثبتی که بیمار بر زندگی اطرافیانش می نهد. این امتیاز و رضایتی خارق العاده است.

هنر درمان (اروین یالوم)

+ امروز عصر توی یه کلینیک با یه خانوم دکتر قرار دارم :)

1062. manoto stage

رای ندادم. اگر میخواستم رای بدم، فریال، پانیدا، رضا، حسین، امیرحسین و میلاد، انتخاب های من بودند. امیدوارم که هیچکدومشون حذف نشن امشب!

1061. هری در آستانه سی سالگی

 

توی فکر بودم که به خودم هدیه بدم که قطعا این هدیه باید کتاب میبود. به قصد خریدن کتاب های جدیدتر جی کی رولینگ به کتابفروشی محبوبم رفتم و در نهایت تصمیم گرفتم چند جلد از هری پاتر بخرم. باقیش رو هم خواهم خرید به مرور. و دیشب بعد از از مدت ها، از اون شبایی بود که من بی وقفه، دو سه ساعت کتاب خوندم. غرق شدم توی جلد اول هری پاتر که قبلا هم کتابشو خوندم و هم فیلمشو دیدم. فو العاده س این مجموعه!

وارد کتابفروشی محبوبم که شدم، به آقای عین سلام کردم. و درسته که سال هاس دو سه تا فروشنده استخدام کرده، ولی من همچنان همه چیز رو از خودش میپرسیدم. سری هفت جلدی افسانه های نارنیا رو خواستم. جلد شیش و هفتش رو نداشتن و منصرف شدم. کتاب خلاء موقت و آوای فاخته از جی کی رولینگ روو خواستم که توی سیستم زد و گفت تموم کردیم. هری پاترش هم ناقص بود.

یه کم با شیطنت غرغر کردم. خندید و گفت شما هر از گاهی یه سر بیا اینجا، کسری های ما دربیاد. پول این چهار جلد رو حساب کرد و بعدش گفت شما اسم من رو از کجا میدونی؟ با شگفتی گفتم آقای عین! من خییییییییییییییلی ساله کتابفروشیه شما میام. چهارده پونزده ساله! از زمانی که فلان جا بودین و بعد رفتین بهمان جا و بعدشم که اومدید اینجا!

باز خندید. دستشو نزدیک زمین کرد و گفت "پس یعنی از وقتی اینقدری بودی دیگه؟" گفتم شما فکر می کنید من چند سالمه؟ انتظار این سوال رو نداشت. گفت نمیدونم. سن خانوما رو نمیشه حدس زد. خطرناکه. گفتم شما سن منو حدس بزنید اشکالی نداره. چون مطمئن بودم مثل همه فکر کرده بود سنم کم هست. 

گفت بیست و سه چهار! یه کم هم با ملاحظه جواب داد. ولی وقتی گفتم سی، به وضوح تعجب کرد. بعدشم یه کم حرف و تعارف و خدافظی و اومدم بیرون. 

همه اینا رو گفتم که بگم برای اولین بار گفتم سی سالمه و اصلا هم حس بدی نداشتم. یه جورایی انگار دوست دارم این سن رو و حالا میتونم بگم براش آماده م. وقار و پختگی نهفته در این سن رو دوست دارم پیشاپیش

+ چند روزه هوس کردم مثل قدیم ترها داستان کوتاه بنویسم. چقدر از خوندن نوشته های قبلیم، بهم حس خوبی دست میده. باید یه گوشه از وقت و ذهنمو خالی کنم که بتونم بنویسم مثل سابق!

++ پست قبل رو دوست داشتم به خاطر کامنتای شماها که مثل قدیم ترها، یه عالمه شد. مرسی رفقا :) ♥

+++ این چهار جلد کتاب، 65 هزار تومن شد. چرا اینقدر گرون؟ :(

1060. نیمه بهمن 1394

فصل دو رو که تموم کردم، همه چیز افتاد روی دور تند! فصل یک و سه رو که همون پروپوزال هست تکمیل کردم. فصل چهار رو دادم بیرون و فصل پنج رو هم یک روزه نوشتم. منابع رو مرتب کردم. فهرست نوشتم و البته چکیده فارسی و انگلیسی!

دو هفته پیش، آخرین روز دی ماه رفتم فرم دفاع گرفتم. ولی تا امضاهارو جمع و جور کردم و کارامو انجام دادم، تاریخ دفاعم شد امروز .. نیمه بهمن 1394! :)

بله!

من امروز از پایان نامه فوق لیسانسم دفاع کردم و با کسب نمره 18 از 18 فارغ التحصیل شدم!

این چند روز آخر بدو بدوهام خیلی زیاد بود. تکمیل کارای پاورپوینت. تماس مداوم با استاد راهنما و داور. خرید شیرینی و آبمیوه و تدارک هدیه برای اساتید. به اضافه کارای معمول خودم که کم هم نیست.

ولی همش به امروز می ارزید. می ارزید که استاد راهنمام اعلام کنه خانم تینا ک در جلسه دفاع مورخ 15 بهمن 94 موفق به اخذ نمره 18 از 18 شدن .. 

و یه مرحله دیگه به پایان رسید. چقدر منتظر امروز بودم. ولی وقتی کارم تموم شد و از دانشگاه اومدیم بیرون، انگار بی حس بودم. فقط احساس آرامش داشتم. خبری از شور و شعف زیادی که انتظار داشتم نبود. 

و بااااااااااااااز هم تکرار می کنم تا شاید خودمم بیشتر باورم بشه فارغ التحصیل شدم!

 

+ همین الان داشتم خودمو با تینایی که هفت سال پیش اینجا شروع به نوشتن کرد مقایسه می کردم .. واقعا یه عـُـــــمر گذشته :)