1149. عین فیلما!

دیروز روز سختی بود نسبتا. تا ظهر دفتر مامان بودم و عصر هم کلینیک مراجع داشتم. حدود 9 شب بود که رسیدم خونه و چون صبح هم زود باید میومدم سر کار، ترجیح دادم تا مهمونی کوچیک ِ شامی که یهو دعوت شده بودیم رو نرم و بمونم خونه تا دوش بگیرم و بعدش توی دنیای کلیدر غرق بشم.

******

صبح داشتیم با یکی از بچه های دفتر در مورد دیشب حرف می زدیم. با خنده گفت مهمونی خوش گذشت؟ از مامان در موردش شنیده بود. گفتم من نرفتم. خسته بودم. ترجیح دادم خونه باشم و کتاب بخونم.

یهو زد زیر خنده و گفت "تو چرا اینجوری هستی؟ عین فیلمایی! مهمونی نمیری. کتاب میخونی!" همه ی اینا رو با سر و گردن اومدن، با ادا اطوار و یه لحن بامزه ای می گفت! طوری که واقعا خنده م گرفته بود. 

******

یعنی واقعا مردم فقط توی فیلما کتاب میخونن؟ بدا به حال جامعه ای که جووناش فعالیتی مثل کتاب خوندن رو یه فعالیت فراواقعی، اغراق آمیز و کسل کننده بدونن ... و به نظر من، این کوتاهی پدر و مادراشون هست که اون ها رو با این دنیای افسون کننده آشنا نکردن و بی نصیب گذاشتنشون ...

1148

چند شب پیش موقع برگشتن از دفتر مامان، توی کوچه یه بچه گربه دیدم. واقعا اندازه یه وجب دست بود!! اونقدر کوچولو و بازیگوش بود که خنده م گرفته بود. روی زمین نشستم و بی حرکت موندم تا کم کم ترسش ریخت و بهم نزدیک شد. وای خیلی خوب بود. 

فکر کنم روزی که از مامان اینا جدا بشم، از اولین کارهایی که انجام بدم، آوردن گربه باشه!

 

پ.ن: یه سری از آدما هستن که به محضی که ببینن با گربه یا سگ بازی میکنی یا مثلا با کف دستت به اسب قند یا غذا میدی، فوری چهره در هم می کشن و متذکر میکشن که وای کثیفه. یکی نیست بگه "خب پدر جان! منم میدونم کثیفه. بعدش دستمو میشورم. لیس نمی زنم دست کثیف رو که! :دی" 

خیلی چیزا یعنی بیشتر محیط اطراف ما تمیز و عاری از میکروب نیست. بدیهی ترین چیزا کنترل تلویزیون و گوشی موبایله. ولی شما براحتی ازش استفاده می کنی و بیشتر مواقع دستت رو هم نمی شوری بعدش! بیاید کمتر همدیگه رو آزار بدیم :)

1147. استاد دولت آبادی!!!

سه شنبه 12 دی ماه رو هرگز فراموش نخواهم کرد. حکایت از اونجایی شروع شد که روز چهارشنبه 6 دی ماه به یک مراسم شعرخوانی در کرج رفتیم که مدیریتش با دکتر رشید کاکاوند بود و من از دیدن آقای دکتر کاکاوند از نزدیک و همصحبتی با ایشان خیلی خیلی خوشحال بودم. روی ابرا بودم در واقع!!

توی مسیر برگشت به دوستی که همراهم بود گفتم یکی از آرزوهام دیدن استاد محمود دولت آبادی هست. گفت "کاری نداره که. میخوای هماهنگ کنم بری سر کلاسش؟" بهت زده و گیج و ویج نگاهش کردم. گفتم واقعا میشه؟؟ گفت چرا نمیشه؟ و طی چند روز با واسطه با استاد هماهنگ شد، مجوز گرفتم و راهی تهران بودم که برم سر کلاسشون ...

سه شنبه 12 دی ماه ساعت 6:30 غروب، روز و ساعتی که ایشان رو دیدم. از سر کوچه و با لبخند به سمت ما اومدن و من جدید بودم. باهام دست دادن و لبخند زدن!!! شلوار و کاپشن مشکی داشت. پلیور، شال گردن و کلاه کج زرشکی!

در آتلیه رو باز کردن و رفتیم داخل. یه آتلیه نقاشی بود که ظاهرا متعلق به برادر خانوم استاد دولت آبادی هست. رفتیم داخل و دختر دیگه ای که اونجا بود، پالتو و روسریشو در آورد و آویزون کرد. خلاصه که اونقدر جو صمیمی و خودمونی بود که حسم مثل وقتی بود که میرم خونه ی پدربزرگم.

هزینه ای برای اون دوره ی شاهنامه خوانی در نظر نگرفتن. موقعیت مکانی جلسات هم مال خودشون هست. تازه شیرینی تر هم خریده بودن که ما با چای بخوریم!! :دی یعنی یه آدم کاملا متواضع و دلنشین! 

ها ها ها! چای می خورد و سیگار می کشید و شاهنامه می خوند!

آخر کلاس که بچه ها رفته بودن توی حیاط سیگار بکشن (!!!)، استاد به من گفتن "چیکار می کنی؟" گفتم ارشد مشاوره دارم و کار میکنم و ... بعد یهو گفتن شمارتو بگو داشته باشم. یعنی چشمام گرد شده بود و واقعا برام باورکردنی نبود که خیلی ساده و راحت برام میس کال انداختن که شمارشون رو داشته باشم!!

این در حالی بود که وقتی توی کوچه منتظر بودیم و استاد هنوز نیومده بودن، یکی از بچه ها به ایشون زنگ زد که بدونیم چه زمانی میرسن و من اون لحظه با کمی حالت غبطه به این فکر میکردم که حتما خیلی وقته استاد رو میشناسن که شمارشون رو دارن. نمیدونستم که این مرد اینقدر رها و دوست داشتنیه ...

خلاصه که یکی از آرزوهام تیک خورد و اساسی هم تیک خورد. همیشه فکر میکردم شاید شانس بیارم و روزی توی سمیناری که ایشون سخنرانی دارن، بتونم شرکت کنم و ببینمشون ولی سه شنبه ی پیش در فاصله ی یک متریشون نشستم و شاهنامه خوندم :)

1146

دیروز یه مشتری داشتیم که نزدیکای رفتنش، حرف از شرایط نابسامان این روزها به میان آمد. خانومه به شوخی حرف بامزه ای زد که توی ذهن من موند. گفت "کاش میشد کتاب تاریخ صد سال دیگه رو دید تا بفهمیم آخر عاقبت این روزها قراره به کجا برسه." دقیقا ای کاش میشد. تا ببینیم آخر ِ این همه هیاهو چه خواهد شد. 

تلگرام و اینستاگرام هم فیلتر شد. مثل سال 88 که در یک تصمیم از بالا فیسبوک به راحتی فیلتر شد و تمام! با این تفاوت که مشاغل زیادی با تلگرام عجین شده بودند و این اتفاق دردسر زیادی برای تمام مردم ایجاد کرده ..

برای روزهای پیش ِ رو نگرانم. امیدوارم اتفاق ناخوشایندی نیفته