1000

این روزها، برعکس آخرین روزهای اکثر سال هایی که گذروندم، احساس بدی ندارم. احساس حسرت یا شکست خورده بودن یا افسوس برای روزهایی که رفت، در وجودم نیست.
هر چه هست شادیه و امید و انگیزه و قدرت و اراده!
شما چطور؟ این روزها حالتون چطوره؟
+ پست بعدی، هزارمین پست این وبلاگ، آخرین پست سال 1393 خواهد بود.
++ حالم خوبه :)
انگار بعضی آدم ها فقط به این دلیل وارد دنیا شدن که به افراد حس ناخوشایند یا به قول دکتر صاحبی عزیزم feel bad بدن و از quality world افراد، خودخواسته و به طرز احمقانه ای خرسندانه، خارج بشن!
امروز به دیدن یک مشاور آشنا رفته بودم تا بتونم در کنارش دوره کارآموزی رو بگذرونم. مرکز مشاوره، بدون اینکه من بدونم در داخل یک دارالقرآن قرار گرفته بود. حس معذب بودن بدی که بهم دست داده بود بماند، در بدو ورود با مربی پرورشی دوران دبیرستانم روبرو شدم. به طرز فجیعی دست و پام رو گم کردم و اولین واکنشم این بود که همراه با سلام، دستم رو روی شالم بزارم و اون رو جلوتر بکشم.
و بعد به طرز احمقانه ای گفتم خانوم فلانی من نمیدونستم اینجا دارالقرآنه وگرنه مقنعه سر می کردم. همین حرف من به ایشون یه برگ برنده داد که یه قدم جلوتر بیاد و برام خطابه ای رو آغاز کنه که مقنعه سر کردن رو وابسته به مکان نکن. برای خدا پوششتو درست کن. همین شال رو هم میتونی بهتر سر کنی.
و من باز به طرز "دانش آموز وارانه" ای دستمو بالا بردم و شالم رو کیپ تر کردم. وقتی بیرون اومدم به شدت از دست خودم ناراحت بودم. میتونستم در جوابش بگم خانوم فلانی ظاهر من از نظر خودم نامناسب نیست (که واقعا هم نیست!!). منظور من دقیقا احترام به این محیط بود و لاغیر!
هی به خودم میگم دیگه گذشته. فراموش کن. تموم شد و رفت. ولی باز ته دلم از رفتار اتوماتیک وار و بی اراده م ناراحتم.
+ quality world دنیای مطلوب افراد هست که دایره ای از دوست داشتنی هاشون رو در بر می گیره.
++ یه workshop چهار روزه ی عاااااااااااالی با دکتر صاحبی داشتم که هنوز هم از یادآوریش تمام وجودم غرق لذت میشه
تلویزیون رو روشن کردم تا یه آهنگ پیدا کنم و همزمان با گوش دادن بهش، کارامو انجام بدم. همینجوری داشتم شبکه ها رو بالا پایین می کردم که چشمم روی جم جونیور خیره موند. بعد از مدت هاااااااااااا یه کارتون خوب!

اگه اهل کارتون هستین و تا حالا ندیدینش، وقت رو تلف نکنید. فووووووووووووق العاده بود! یه کارتون جذاب با جلوه های ویژه ی تصویری و همزمان از جنس کارتونای قدیمی. بیرون ببینمش حتما میخرمش. باید داشت امثال اینو
****
چند روزی هست که یه روز من ناهار میبرم و یه روز مریم! اینم ناهاری که امروز تینا خانومتون درست کرده بود

****
امروز یه روز آروم و معمولی و فوووووووووووووووق العاده دوست داشتنی بود.
حالم عااااااااااااااالیه
برای یه دونه درسی که دارم، یه کتاب لازم داشتم. می گفتن کتابه کمیابه. از همون توی دانشگاه به یکی از کتابفروشیای دانشگاهی شهرمون زنگ زدم و گفت که دارم!!! یعنی قشنگ روی ابرا بودم و کیفم کوک بود. حالا کتابفروشی کجا؟ اون سر شهر!
روز پنجشنبه نرفتم سر کلاس. کارهای دانشگاهمو انجام دادم و زود برگشتم شهرمون. توی ترافیک سر ظهر کلی کشیده تا به کتابفروشیه رسیدم. حالا رسیدم می بینم آقا عنوان کتاب رو اشتباه کرده و کتاب دیگه ای از اون نویسنده داره. نه کتابی که من خواسته بودم!! هم عصبی شده بودم از این سهل انگاری، هم نمیشد چیزی بگم. چون خیلی ساله که ازشون خرید می کنم.
همونجا فکر دیگه ای به ذهنم رسید. اون یکی کتاب نویسنده رو ازشون گرفتم و به شماره انتشارات داخلش زنگ زدم. گفتم فلان کتاب رو نیاز دارم و از فلان شهر تماس می گیرم. گفتن اتفاقا توی شهرتون توی محل دائمی نمایشگاه ها، نمایشگاه کتابی دایر هست و این کتاب در غرفه ی فلان انتشارات هست.
خسته و گرسنه دوباره تاکسی سوار شدم و کلی راه اومدم تا نمایشگاه که یه جورایی حاشیه ی شهر هست. یه تیکه هم پیاده روی داشت. وقتی بالاخره به نمایشگاه رسیدم، دیدم ساعت بازدید 12-9 و 21-16 هست. حالا ساعت چند بود؟ یک بعدازظهر!!! هیچی دیگه دست از پا درازتر برگشتم. در حالیکه ساعت چهار هم باید دفتر کارمون میبودم و دیگه نمیتونستم به نمایشگاه برگردم.
از شانس خوب من، اون شب یکی از همون شبایی بود که پدربزرگم دفتر بود و تونستم چند دقیقه مونده به ساعت 21 خودمو به نمایشگاه برسونم. حالا رسیدم به غرفه. مسئول غرفه میگه "این کتاب اصلا برای نمایشگاه نیومده!!!"
اون لحظه اونقدر عصبانی بودم که میتونستم در جا آتیش بزنم آقای غرفه دار بیچاره رو!!!! یهو منفجر شدم و گفتم همکاران شما ذره ای برای وقت و انرژی مردم ارزش قائل نیستن؟ من امروز دو بار اومدم اینجا! الان از سر کار، خسته و کوفته به حرف همکار شما کوبیدم اومدم اینجا. چه وضعشه آخه؟؟ بنده خدا فقط نگاه کرد و گفت خانوم منم مثل شما. اگه کمکی ازم برمیاد بگین. منم با چشمایی که ازش خون میزد بیرون، بدون خداحافظی راهمو کشیدم و برگشتم.
با ناراحتی شدید از نمایشگاه اومدم بیرون و به پدربزرگ هم نگفتم که کتابه نبوده. کلی هم ازش تشکر کردم که منو تا اونجا برده.
فردای اون روز دوباره به انتشاراته زنگ زدم تا حسابی گله کنم. ولی به محض اینکه گفتم توی نمایشگاه نبوده، گفت همین الان دارم بار میفرستم. این کتاب رو هم برای شما میزارم عصر برید بگیرید. شماره موبایل آقای غرفه دار رو هم بهم داد.
بعدازظهر که به آقای غرفه دار زنگ زدم، همین که شروع به شرح کردم که چرا زنگ زدم، گفت شما همون خانوم عصبانی دیروز نیستین؟ و من اینور غش کرده بودم از خنده! کلی عذرخواهی کردم و توضیح دادم که کلا عصبانی نیستم و ...
و این چنین بود که پس از طی مرارت های بسیار کتاب دار شدم!
*****
همون روز از شهر دانشگاه که برمی گشتم، با دو تا از دوستام بودم. یه اتوبوس رو نشونمون دادن و گفتن برید سوار شید. به محض سوار شدن ما و قبل از جابجا شدنمون اتوبوس راه افتاد. برای دو تا دوستم جا باز کرد. به من گفت یه جای خالی هم اون آخر هست. برو بشین!
اولا از لحن کلامش بهم برخورد. بعدشم که ته اتوبوس پر از این جوونای لات و لوت! گفتم عقب نمیرم. جابجا کن.
گفت یعنی چی خانوم؟ برو بشین! گفتم میخواستین بگین سوار نشو جا ندارم. اولش باید می گفتی. یکی من بگو یکی اون بگو .... گفتم اصلا من پیاده میشم. به راننده گفت نگه دار. گفتم اینجا که نه! همونجا که سوارم کردی!
دعوامون داشت بالا می گرفت که یکی از خانوما که یه دختر کوچولو داشت، دخترشو بغل کرد و گفت بیان اینجا بشینن! رفتم نشستم و بعد هم که طرف اومد کرایه جمع کنه، هیچ بروی خودم نیاوردم که دو دقیقه قبلش داشتیم همدیگه رو می کشتیم.
آخرم که میخواستم پیاده بشم ازم حلالیت خواست و عذرخواهی کرد. گفتم واقعا اگه خواهر یا دختر خودتون هم بود وسط اون همه پسر جوون میفرستادینش؟
چیزی نگفت
*****
این دو مورد رو گفتم که بگم ای دوستان! بدانید و آگاه باشید! تینای آروم و خنده رو و الکی خوش هم روی سگی داره!
مامان از سه شنبه برای یه برنامه ی کاری رفته ترکیه و خدا بخواد فردا شب ساعت دوازده و نیم یک تهران خواهد بود.
این چند روز تجربه ی جالبی بود. کار و مسئولیتم بیشتر شده بود. ولی حالا خودمو خیلی بیشتر دوس دارم. دفتر رو که با همکارم مشترک پیش بردیم. و حتی اگه بگم اون بنده خدا بیشتر از من انرژی گذاشت، بیراه نگفتم. ولی خب مسئولیت خونه رو هم داشتم. ناهار شام ظرف نظافت و ...
خیلی خیلی بیشتر از قبل احساس کردم شبیه مامان هستم و البته چقدر لذت بردم از این احساس. احساس توانمندی و اینکه میتونم با خونسردی کارهامو با برنامه ریزی پیش ببرم.
الان که دارم اینا رو مینویسم، ناهار فردا داره روی گاز قل قل می کنه و جا میفته. دوش گرفتم و موهای تازه کوتاه شدمو خشک کردم. جزوه های کلاس روز سه شنبه رو پاکنویس و مرتب کردم و با مامان هم چند دقیقه صحبت کردم.
خدایا شکرت برای همه چیز ...
+ موهامو که تا کمرم رسیده بود، تا روی شونه م کوتاه کردم. با این موهای کوتاه عین بچه سرتق ها شدم. همش می ترسیدم که بعد از کوتاه کردن موهام پشیمون بشم. خیلی وقت بود هی تصمیم می گرفتم برم کوتاهشون کنم و باز پشیمون می شدم. دو سال بود که موهام بلند بود. اما وقتی بالاخره کوتاه شدن، به شدت احساس رهایی می کردم. انگار بار روانی جریان برام خیلی بیشتر از شکل ظاهریش بود... وقتی کار آرایشگرم تموم شد، همه ی خانومایی که اونجا بودن با لبخند نگاهم می کردن
++ خدا پدر و مادر وایبر رو بیامرزه. توی این چند روز برای صحبت با مامان حتی یه قرون پول تلفن ندادیم. اصلا رومینگ خطشو فعال نکرد. یه سیمکارت ایرانسل توی گوشیش انداخت و از طریق وایبر در ارتباط بودیم.
+++هر چقدر خانوادمو دوست داشته باشم بازم کمه. توی این دو سه روز که شب ها باید تنهایی دفتر رو می بستم، پدربزرگ بدون اینکه چیزی بهش بگیم یا ازش بخوایم، از هفت و نیم اومده اونجا نشسته تا نه شب که من دفتر رو بستم. بعدش با ماشین منو رسونده خونه و وقتی خیالش راحت شده، برگشته خونشون. بقیه هم بهم زنگ زدن و جویای احوالمون بودن. درسته که به تماس هاشون نیازی نداشتم و کاری ازشون نخواستم و خودم از پس کارام برمیومدم، اما همین حضورشون و دلاشون که برامون میتپه، بی نظیره. به شدت احساس وابستگی و علاقمندی بهشون داشتم. بیشتر از قبل :)
++++ و بعد از مدت ها یه آهنگ خوب بیقراره دلم از شهاب تیام
به نظرم فرصتی که در اون با هر کدوم از اعضای خانواده ت تنها باشی و مجبور باشی به هر طریق باهاشون ارتباط برقرار کنی تا زمان بگذره، یکی از اون توفیق های اجباری و خیلی خوشاینده ..
دو شب پیش خاله بزرگه زنگ زد و گفت برای کاری داره میره تهران. از من خواهش کرد شب برم پیش دخترش که تنها نمونه. دخترش دوم دبیرستانه. یه دختر 15 ساله ی تیزهوشانی و فوق العاده باذکاوت.
ولی خب با 13 سال اختلاف سنی، واقعا نمیدونستم در چه موردی باید باهاش صحبت کنم. البته نگران هم نبودم. چون معمولا سوژه پیدا میشه برای حرف زدن. در این زمینه هیچوقت مشکلی نداشتم تا حالا!
در ظاهر یه شب معمولی بود. با همدیگه شام خوردییم. بعدش کافی میکس و هات چاکلت خوردیم. بینش حرف زدیم. من به کار ترجمه م رسیدم و اون به تمرینای کلاس زبانش. اختتامیه جشنواره فجر رو با هم دیدیم. از علایقش گفت. از برنامه هاش برای آینده. از ناراحتیاش گفت. سعی می کردم بیشتر گوش کنم و گاهی هم همراهی کنم که حس کنه می فهمم چی میگه. آخرشبم تخت خودشو به من داد و گفت خودش میره روی تخت مامانش اینا. ولی بعد تشک و اینا آورد کنار تختش پهن کرد و همونجا خوابید. کلی هم توی تاریکی و قبل از خواب با هم حرف زدیم.
خیلی خوب بود. چیزای جدیدی در موردش کشف کردم. با شگفت زدگی دختری رو دیدم که داشت بزرررررگ می شد و از خیلی نظرا به من شبیه هست و حتی میشه گفت از خیلی نظرا همون تینای 15 ساله ی 13 سال قبله.
با یه حس خوب خوابیدیم و فردا صبحش اون رفت مدرسه و من اومدم خونه. شب که زنگ زدم مطمئن بشم مامانش اینا اومدن، از حس خوب شب قبلش گفت و من واقعا کیفور شدم از دو طرفه بودن احساسم
فقط توی وقت گذرونیای اینجوری دو به دو هست که میتونی اطرافیانت رو کشف کنی. بهشون نزدیک بشی و عمیق تر دوسشون داشته باشی.
دو هفته قبل هم چنین شبی با دایی بزرگه داشتم که اونم عالی بود ...
7-8 سال قبل یه عالمه از چنین روزایی با پدربزرگ داشتم. همون روزایی که هنوز داغ جدایی مامان بابا تازه بود و پدربزرگ، این شیر پیر، تینای آسیب پذیر رو زیر بال و پر گرفته بود. چه روزهایی رو که توی محل کارش گذروندم. اونقدر که دیگه حتی نگهبان های دم در همشون منو شناخته بودن و نه تنها دیگه نمی پرسیدن با کی کار دارم، از در نگهبانی هم که رد میشدم به پدربزرگ زنگ میزدن، اومدنمو خبر میدادن و پدربزرگ به استقبالم میومد. بغلم می کرد. سرمو روی سینه ش میزاشتو بوی ادکلنش توی مشامم میپیچید. وای که چه روزایی بود ...
یادمه یه زمانی اگه پسری از دختری خوشش میومد حالا حالاها ولش نمیکرد. یه نمونه ش دبیرستانی بودم. همین سیزه چهارده سال پیش. یه پسره بود که نمیدونم از کجا و چجوری منو دیده بود و عاشق (!!!) شده بود و باز هم از راهی که نمیدونم شماره تلفن خونمون رو گیر آورده بود.
اون زمان تلفن همراه فقط یه عده معدود داشتن. حداقل بچه مدرسه ای ها نداشتن. تلفن خونه هم که آی دی کالر نداشتن و بازار مزاحم تلفنی ها داغ بود. هیچوقت یادم نمیره این پسر یه چیزی حدود شیش ماه خونه ی ما زنگ میزد و با مشقت های فراوان سعی می کرد منو راضی کنه که باهاش دوست بشم به قصد ازدواج! هرچی من با این بیچاره بدتر برخورد می کردم، اون نرم تر و ملایم تر و صبورتر میشد. تا بالاخره بعد از شیش ماه دست از سر کچل من برداشت!
این مورد رو یادم مونده چون از همه ی اونایی که بودن، رفتار و حرف زدنش خاص تر بود و بیشتر هم صبوری و سماجت کرد.
ولی الان ... وسایل ارتباطی هزاران برابر شده. اصلا هیچ نیازی به شماره نیست. کافیه اسم طرف رو توی فیس بوک بزنی تا پیداش کنی و بتونی بهش مسیج بدی. یا یه سرچ توی تانگوبزنی و پیداش کنی و ...!!
اما آدم ها هزار برابر سطحی تر و تنهاتر شدن ... یه آقایی چند وقت پیش به من گیر داده بود. خب به واسطه ی شرایط کاریم شمارمو خیلیا دارن و گاها مزاحمت هایی هم دارم. ایشون هم شماره ی من رو داشت و توی یکی از همین برنامه های جدید مسیج می داد. دو روز بود و وقتی من همچنان گفتم نه، دقیقا روز سوم گفت "به دَرَک" و گورشو گم کرد.
بعد جالبه که توی همین دو روز من همه جور لفظ عاشقانه از این آقا شنیدم (یعنی خوندم). از عزیزم و عشقم تا نفسم و عمرم و فدات شم! اون وقت اون مورد اولی که گفتم توی شیش ماه یک بار برای خطاب کردنم از "تو" استفاده نکرد. تا آخرشم "شما" موندم. وقتی هم بالاخره میخواست بره، برام کلی آرزوی موفقیت و خوشبختی کرد و گفت که من دختر باارزشی هستم و لیاقت بهترین ها رو دارم!
همه چیز لوث و بی معنی شده. همینه که آدما اینقدر تنها شدن. صد برابر به هم بی اعتماد شدن. یه زمان وقتی یکی می گفت "نفسم"، معنیش این بود که به اندازه تک تک نفس هام برام عزیزی ولی الان شده یه لغت چندش و حال به هم زن
یا پسرای مغازه دار که تا وارد میشی میگن "جانم عزیزم؟" البته من معمولا تذکر میدم که این شیوه ی صحبت کردن شما مناسب نیست آقا. ولی حرفم یه چیز دیگه س. که چطور به خودشون اجازه میدن اینجوری گند بزنن به همه چیز ...
+ چهارشنبه شب توی دفتر تنها بودم. دو تا پسر جوون اومدن داخل یه سری وسیله میخواستن. یه نیم ساعتی راهنماییشون کردم و توضیح دادم. آخر سر که داشتن میرفتن، اونی که بیشتر طرف خطابم قرار گرفته بود گفت "ما داریم میریم این کافی شاپ روبرو قهوه بخوریم. افتخار میدین در خدمتتون باشیم؟" یعنی دلم میخواست سرشو بکنم. ولی به واسطه شرایط حرفه ای مودبانه تشکر کردم فقط!
خلاصه که واقعا نمیدونم چرا مردم اینجوری قاطی کردن!