992
یادمه یه زمانی اگه پسری از دختری خوشش میومد حالا حالاها ولش نمیکرد. یه نمونه ش دبیرستانی بودم. همین سیزه چهارده سال پیش. یه پسره بود که نمیدونم از کجا و چجوری منو دیده بود و عاشق (!!!) شده بود و باز هم از راهی که نمیدونم شماره تلفن خونمون رو گیر آورده بود.
اون زمان تلفن همراه فقط یه عده معدود داشتن. حداقل بچه مدرسه ای ها نداشتن. تلفن خونه هم که آی دی کالر نداشتن و بازار مزاحم تلفنی ها داغ بود. هیچوقت یادم نمیره این پسر یه چیزی حدود شیش ماه خونه ی ما زنگ میزد و با مشقت های فراوان سعی می کرد منو راضی کنه که باهاش دوست بشم به قصد ازدواج! هرچی من با این بیچاره بدتر برخورد می کردم، اون نرم تر و ملایم تر و صبورتر میشد. تا بالاخره بعد از شیش ماه دست از سر کچل من برداشت!
این مورد رو یادم مونده چون از همه ی اونایی که بودن، رفتار و حرف زدنش خاص تر بود و بیشتر هم صبوری و سماجت کرد.
ولی الان ... وسایل ارتباطی هزاران برابر شده. اصلا هیچ نیازی به شماره نیست. کافیه اسم طرف رو توی فیس بوک بزنی تا پیداش کنی و بتونی بهش مسیج بدی. یا یه سرچ توی تانگوبزنی و پیداش کنی و ...!!
اما آدم ها هزار برابر سطحی تر و تنهاتر شدن ... یه آقایی چند وقت پیش به من گیر داده بود. خب به واسطه ی شرایط کاریم شمارمو خیلیا دارن و گاها مزاحمت هایی هم دارم. ایشون هم شماره ی من رو داشت و توی یکی از همین برنامه های جدید مسیج می داد. دو روز بود و وقتی من همچنان گفتم نه، دقیقا روز سوم گفت "به دَرَک" و گورشو گم کرد.
بعد جالبه که توی همین دو روز من همه جور لفظ عاشقانه از این آقا شنیدم (یعنی خوندم). از عزیزم و عشقم تا نفسم و عمرم و فدات شم! اون وقت اون مورد اولی که گفتم توی شیش ماه یک بار برای خطاب کردنم از "تو" استفاده نکرد. تا آخرشم "شما" موندم. وقتی هم بالاخره میخواست بره، برام کلی آرزوی موفقیت و خوشبختی کرد و گفت که من دختر باارزشی هستم و لیاقت بهترین ها رو دارم!
همه چیز لوث و بی معنی شده. همینه که آدما اینقدر تنها شدن. صد برابر به هم بی اعتماد شدن. یه زمان وقتی یکی می گفت "نفسم"، معنیش این بود که به اندازه تک تک نفس هام برام عزیزی ولی الان شده یه لغت چندش و حال به هم زن
یا پسرای مغازه دار که تا وارد میشی میگن "جانم عزیزم؟" البته من معمولا تذکر میدم که این شیوه ی صحبت کردن شما مناسب نیست آقا. ولی حرفم یه چیز دیگه س. که چطور به خودشون اجازه میدن اینجوری گند بزنن به همه چیز ...
+ چهارشنبه شب توی دفتر تنها بودم. دو تا پسر جوون اومدن داخل یه سری وسیله میخواستن. یه نیم ساعتی راهنماییشون کردم و توضیح دادم. آخر سر که داشتن میرفتن، اونی که بیشتر طرف خطابم قرار گرفته بود گفت "ما داریم میریم این کافی شاپ روبرو قهوه بخوریم. افتخار میدین در خدمتتون باشیم؟" یعنی دلم میخواست سرشو بکنم. ولی به واسطه شرایط حرفه ای مودبانه تشکر کردم فقط!
خلاصه که واقعا نمیدونم چرا مردم اینجوری قاطی کردن!