1083. گل کوچولو

بعضی چیزا باید وقتش برسه تا آدم درکش کنه. حسش کنه و بخوادش. هیچوقت حس خاصی به گل و گیاه نداشتم. اصلا حوصله گل و گلدون داشتن رو نداشتم. بنظرم یه دردسر و فکر مشغولی اضافی بود. که آبش دیر نشه. خاکش درست باشه. جاش آفتابگیر باشه و ... هیچوقت دلم نمیخواست توی خونه خیالیم گل و گلدون داشته باشم. 

تا همین دو هفته پیش

دو هفته پیش که خانوم دکتر ز، مسئول کلینیک مشاوره ای که در اون مراجع می بینم، توی تلگرام برام مسیجی نوشته بود و زیرش هم چند تا گلدون کوچولوی گل سنگ!

توی مسیج نوشته بود به پاس زحمات شما مشاوران محترم، از طرف مرکز گلدان هایی به عنوان هدیه برای شما در نظر گرفته شده که برای انتخاب از بین اون ها به مرکز مراجعه کنید.

حتی وقتی این مسیج رو دیدم، بیشتر از اون که خوشحال بشم توی رودربایسی بودم. اما وقتی پای گلدون کوچولو به خونمون باز شد همه چیز عوض شد. 

***

مامان کدبانوی من همیشه توی خونه یه عالمه گل و گلدون داشت. یکی از خاطرات من از دوران کودکی گلدون های بزرگ و فراوونی بود که مامان با یه آبپاش و با عشق فراوون هر روز عصر برگاشون رو پاک می کرد. توی ده دوازده سال اخیر که مدل زندگیمون عوض شد و ساعت های کاری مامان طولانی، همچنین با وجود اسباب کشی های مکرر، تعداد گلدون هامون کم و کم و کمتر شد.

من هیچوقت حس خاصی به هیچکدوم از گلدونا نداشتم.اما حالا تمام مدت حواسم به گل کوچولو هست. دیروز با مامان گلدونشو عوض کردیم و گذاشتیمش توی یه گلدون بزرگتر. مثل یه باغبونی کوچیک بود. هم من حالم خوب بود هم مامان! کار که تموم شد مامان گفت "حالا که جاشو عوض کردیم، ممکنه چند روزی قهر کنه و کمی پژمرده بشه. بعد جون میگیره دوباره"

از دیروز راه میرم. برگاشو نوازش می کنم و حتی قربون صدقه ش میرم. تا شاید باهامون قهر نکنه به قول مامان! خوشحالم که گل کوچولو رو دارم. انگار با اومدنش یک بُعد جدید از لطافت و زنانگی در من پدیدار شده ...

از دوستان قدیم و جدید کسی هست که آی دی اینستاگرام داشته باشه و هنوز اونجا ندیده باشمش؟

آی دی اینستاگرام من: tinak.95

 

1082

صبح طبق روال معمول دارم حاضر میشم که بیام دفتر. دوستانی که من رو از نزدیک دیدن و میشناسن، میدونن که آرایش من همیشه کمه و بیشتر در حد پیرایشه تا آرایش!

حالا شما من رو تصور کنید در حالی که دارم یه مداد قهوه ای کمرنگ به چشمم میکشم و مامانم که یهو سر میرسه و میگه دخترم روز اول ماه رمضونه یه کم رعایت کن!!!

دو دقیقه بعد دارم لباس میپوشم و اسپری استفاده میکنم که باز همین دیالوگ!!! اسپری نزن! کم بزن! مردم روزه ن. شامه شون حساسه و جلب توجه می کنی!!چه ربطی داشت نمیدونم واقعا!

دیشب خونه عمو بزرگه بود. مانتو و شال سبز تنم بود. موقع بیرون اومدن، عمو جان ِ تازه از فرنگ برگشته میفرماین که دختر جان ماه رمضونه رعایت کن برات مشکلی پیش نیاد!!

من نمیدونم این خانواده ی من اصلا بیرون در نمیان و مدل لباس پوشیدن و آرایش مردم رو نمی بینن یا منو سرکار گذاشتن!

1081

پنج شنبه شیشم خرداد عمو جانم بعد از شیش سال اومد ایران. از یک ماه قبلش همه رو بیچاره کرده بودم بس که از ذوق و شوقم و از نقشه هام گفتم. نمیخواست روز و ساعت دقیق اومدنشو به کسی بگه که دیگران به زحمت بیفتن. ولی من اونقدر اصرار کردم و قسم دادم و باهاش کل کل کردم که بالاخره برنامه ی پروازشو از زیر زبونش کشیدم بیرون. 

بهش گفتم اوکی نمیخواد به کسی بگی. اصلا چه بهتر من میام دنبالت و با هم میریم بقیه رو غافلگیر میکنیم. اونم عین پسربچه های شیطون خندید و از خداخواسته قبول کرد. از چند روز قبل با یه ماشین هماهنگ کرده بودم و پنج شنبه از نیم ساعت قبل رسیدنش توی فرودگاه بودم. وقتی روی پله ها دیدمش ... دست و دلم میلرزید و تمام وجودم شوق و ذوق بود. 

از فرودگاه امام با هم رفتیم کرج منزل عمه جان و مراسم غافلگیری با موفقیت و لذت صورت گرفت دخی عمه ها که ساکن بلاد کفر (این یه اصطلاحه بینمون) هستن، شب زنگ زدن و ازم تشکر کردن حتی! بخاطر برنامه ای که ریختم و دل پدر مادرشون رو شاد کردم.

فردای اون روز برگشتیم شهر خودمون. عموها و زن عموها اصلا بهم روی خوش نشون ندادن اولش و با خنده هر چی که دلشون میخواست گفتن. حتی یکی با خنده بهم گفت "خوب تک خوری کردیا!" مات و مبهوت مونده بودم و واقعا ناراحت شده بودم. اول فکر کردم اینا تصور کردن من دارم خودمو واسه عمو شیرین می کنم که ازش پول بگیرم! ولی بعد کاشف به عمل اومد که یکسریا فکر میکردن بنده دارم خودمو توی دل عمو جا میکنم تا از طریق ایشون به پسرش برسم!!!!

یعنی وقتی اینو شنیدم، اولش مات و مبهوت بودم و بعدش زدم زیر خنده! یعنی چقدر فکرها باید بسته باشه که فکر کنن من برای پسرعمویی که تا حالا از نزدیک ندیدم و حتی نمیدونم چه شکلیه، چه مدلی حرف میزنه یا چه اعتقادات و افکاری داره، تور پهن کرده باشم!!! تازه پسرعمویی که اون سر دنیا بزرگ شده و عموزاده براش حکم خواهر برادر رو داره!

چقدر افکار آدما باید بسته و کوتاه باشه! تاسف برانگیزه بخدا ...

پ.ن: خوشم با عمو جان ِ تازه از راه رسیده که به بهانه بودنش خانواده پدری بعد از مدت ها دور هم جمع هستن این روزا :) خدا حافظ خوشبختیای ریز و درشت هممون باشه! الهی آمین ♥

1080

ترانه ی عزیز

بانوی زیبا، باوقار و برازنده ی ما

با دیدنش به واقع احساس غرور داشتم

تمام مدت، با دیدن ظاهر برازنده ش در مراسمات کن، به این فکر میکردم که الان گلشیفته با دیدنش چه احساسی داره. اون زمانی که گلشیفته ایران بود، بازیگر خیلی مطرح تری از ترانه بود. اون همه بند رو پاره کرد. اون همه هنجارشکنی کرد. حق ورود به کشورش رو برای همیشه از خودش گرفت و هزار و یک مورد دیگه! و هنوز در جایگاهی نیست که ترانه تونست کسب کنه. با نرمی، آرامی و از راهش ...

هر چقدر هم بگن گلشیفته آزاداندیشه. گلشیفته جسوره، ال و بل، ولی من همچنان فیلم های گلشیفته رو ندیدم و نمیبینم. چون از دیدن یه دختر زیباااااااااا و خاص ایرانی که توی یه فیلم اروپایی نقش یه دختر افغانی، عرب یا فاحشه رو بازی می کنه، دلم به درد میاد ...