1132

هفته پیش باشگاه ثبت نام کردم و فردا جلسه سوممه. لامصب این باشگاه رفتن، خورد و خوراک آدم رو تنظیم میکنه حتی! مثلا قبل تر اگه ناهار ماکارونی بود در حد مرگ میخوردم یا با چاییم هزار تا بیسکوییت میخوردم یا من از حلیم بگذرم؟؟؟؟ عمرا!!!!

حالا چند روزه که حلیم نخوردم. ماکارونی امروز رو در حد دو سه تا قاشق با خیار و گوجه ی زیاد خوردم. با چاییم هم یه تیکه بیسکوییت خوردم و باقی رو برگردوندم توی کشو. انگار آدم حیفش میاد زحماتش حروم بشه!

یک سال بود ورزش نکرده بودم. فردای جلسه اول، از شدت بدن درد به حال مرگ افتاده بودم. شبش هم بیرون رفته بودیم و عرق کرده بودیم و هوا سرد بود، بدتر شده بودم! یعنی واقعا اموات ِ اجدادمو به چشم دیدم از بدن درد! ولی دیروز جلسه دوم بود و الان کاملا خوبم.

باشد که رستگار شویم و از شر این سه چهار کیلو اضافه وزن راحت شویم! وقتی اینجوری مواظب خودم میشم، حس بهتری دارم

1131

احساس ناامنی، احساس خیلی ترسناکیه. یه جور عجز و استیصال مطلق! وقتی عکس و فیلم ورود تروریست ها به دفتر نماینده اردبیل توی مجلس رو دیدم، احساس کردم اگر اتفاقی بیفته، پشت ِ درب های خونه هامونم امنیت نخواهیم داشت ... و این واقعا هولناکه ...

با دخترعموم که بلژیک هست صحبت میکردم. میگفت تا الان با افتخار در مورد امنیت ایران حرف میزدیم پیش همکارامون! 

واقعا آدم تا وقتی چیزی رو داره، درک نمیکنه چقدر ارزشمنده اون دارایی!

1130

همیشه از بلاتکلیفی و عدم قطعیت در هر موردی گریزان بودم. در صورتیکه ذات زندگی بلاتکلیفیه. شما حتی نمیدونی که ده دقیقه بعد هم همچنان زنده هستی یا نه!! و این عدم قطعیت اونقدر بزرگه که برای بیشترمون اصلا دغدغه نیست و حتی دیگه فکر هم نمی کنیم بهش!

این روزها درگیر بلاتکلیفی هستم شدید! هیچ جنبه ی زندگیم قطعیت نداره. از همه طرف روی هوا هستم. تلاش می کنم و منتظر میمونم. مشق ِ صبر میکنم و کلافه میشم گاهی!

کاش آخر این روزا خوب باشه ... کاش پایان این انتظار، یه لبخند شیرین نشسته باشه.

1129

هیچوقت دختر لاغری نبودم. معمولی هم نبودم شاید. دختربچه ای بودم با مقادیری اضافه وزن ولی بسیار بسیار شاد و شلوغ! عکس های قدیمی را که نگاه میکنم، از همان روزهای نوزادی تپل بودم و ماندم تا کودکی و نوجوانی و اولین سال های دهه بیست سالگی حتی!

همیشه مورد آزار ِ کلامی و شوخی های نابجای بچه های شیطان ِ فامیل بودم. به طوریکه از دو سه نفر که الان نقش کمرنگی در زندگیم ندارند، بشدت متنفر بودم و از دیدنشان گریزان! شوخی هایی که روزهای کودکی را به کام ِ دخترک ِ بی گناه تلخ میکردند و در عمق جانش مینشستند ...

در میانه ی بیست سالگی به یکباره ورق برگشت. نه رژیم گرفتم نه ورزش سنگینی انجام دادم. ورود به بازار کار و تحصیل ِ همزمان و هزار و یک دغدغه ی مقتضای بزرگسالی، خودبخود باعث این تغییر شد. اما هنوز زهر ِ تلخ ِ آن روزها را با خودم دارم. روزهایی که خودم را دوست نداشتم. فقط به این جرم که تپل محسوب میشدم.

در سال های اخیر هر وقت جایی بوده ام که بچه ی تپل یا چاقی حضور داشته و حاضرین خواسته اند به شوخی های کلامی بپردازند، جلویشان را گرفته ام و برایشان توضیح داده ام که ناخواسته چه دردی را در روح و روان آن بچه بجا میگذارند!

حق نداریم حق نداریم حق نداریم کسی را آزار بدهیم، تنها به این جرم که درون چارچوب های ذهنی ما نمی گنجد. کمی فکر کنیم. کمی خودمان را جای کسی بزاریم که آماج ِ شوخی هایمان قرار میگیرد!

و من هنوز روحم درد میکند گاهی

کمی فکر کنیم

پ.ن: از "چالش بدن من" که به تازگی در اینستاگرام راه افتاده است، بشدت حمایت میکنم. به امید رسیدن روزی که به جای سرتاپا ادعا بودن، سرتاپا درک و فهم و همدلی باشیم.

1128

توی ایران از روی متلک هایی که میشنوی، میتونی ظاهرتو ارزیابی کنی تا حدی! بالاخره متلک هم کارکردهای خودشو داره!!

و من دقیقا بر همین اساس متوجه شدم مانتوی سورمه ای و شلوار جینی که پریروز خریدم، خیییییییییییییلی بهم میاد گویا!!!

1127

بیاید یاد بگیریم مسئولیت پذیر باشیم. متعهد باشیم. آدم باشیم. وقتی نمیتونیم صحبت کنیم یا کاری داریم و نمیتونیم برای دیگری وقت بزاریم، بسیار منطقی و متعهدانه بگیم "عزیزم من باید برم. بعدا با هم صحبت می کنیم" یا "فلان موقع باهات تماس می گیرم" 

نه اینکه سرد رفتار کنیم تا طرف خودش مسیج نده و دو روز بعدش خوش و خرم بیایم، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده. آدم ها روح ، احساس و شخصیت دارن.

بیاید چیپ نباشیم. بیاید نه برای طرف مقابل، بلکه برای خودمون و شخصیتمون ارزش قائل باشیم!