1118

چند وقته شبکه CNN رو گذاشتم جزو اولین کانال های لیست تلویزیون! و تمام سعیم رو میکنم که روزی چهار پنج دقیقه هم شده براش وقت بزارم تا به لیسنینگم کمک کنم. البته که نتیجه بخش هم بوده، چون خبرنگاراشون خیییییلی تند تند حرف میزنن! الان جوری شده که بیشتر صحبت رو متوجه میشم. یعنی صحبت هاشون برام واضحه. ولی چون خیلی تند صحبت میکنن گاهی نمیتونم در لحظه معنی کنم.

چقدر در مورد ایران صحبت میکنن! :| دیروز یکی به اسم جان ووسلی داشت صحبت میکرد و میگفت "ایران اسپانسر تروریست های دنیاس. یه مشکل بزرگ محسوب میشه. همیشه هم میشده!" :|

1117

از برف دیروز که تا آخر شب هم ادامه داشت، فقط یخش برای امروز صبح باقی مونده بود. یخ که میگم یعنی یخ ها!! خیابونا قشنگ شیشه بود انگار! دریغ از یه ماشین برف روب که شب تا صبح کوچه های اصلی رو پاک کرده باشه یا حداقل توی معابر اصلی شن و ماسه پاشیده باشن! هیچی!

الان میخندین و میگین ای بابا تو هم دلت خوشه ها! فکر کردی اینجا کجاس؟؟

و این خیلی بده که حتی سطح انتظار خود ما هم اینقدر افول کرده و پایینه! 

امروز شیفت صبح مدارس رو در تمام مقاطع تعطیل کردن! به علت یخبندان و برودت هوا! در صورتیکه امروز خیلی از دیروز هوا بهتره و آفتاب هم کاملا روی زمین پهن شده! یعنی بجای اینکه سریع شهر رو برف روبی کنن و یه کار مثبت انجام بدن، شهر رو به حالت نیمه تعطیل درمیارن تا برف ها خودشون آب بشن!!

نتیجه ی چنین عملی، میشه پرورش نسلی که عادت میکنن با کوچکترین اتفاقی گوشه ی خونه بشینن و درس و کار و همه چیز رو تعطیل کنن! بعد میگیم چرا اوضاع اینجوریه! خودمون اینجوریش کردیم خب ...

پ.ن: از خونه که اومدم بیرون، مستاصل مونده بودم که چطور خودمو به سر کوچه برسونم! چند لحظه ایستادم. به فکرم رسید برگردم داخل و امروز سرکار نرم یا زنگ بزنم آژانس بیاد. بعد با خودم گفتم حالا یه ذره برو ببین چی میشه و اومدم بیرون و همینجوری یه ذره یه ذره اومدم تا به سر کوچه رسیدم! و این خوشی امروز من بود. توی راه همونجوری که نگاهم به جلوی پام بود تا جای پای بعدیمو پیدا کنم، با خودم فکر میکردم زندگی هم خیلی وقتا همینجوریه! رسیدن به آخر مسیر گاهی خیلی سخت بنظر میاد. مهم اینه که شروع کنیم و از رفتن نترسیم. بریم تا برسیم!

پ.ن2: الان یه لحظه بیرون رو نگاه کردم. آفتاب رفته. همه جا به شدت مه آلوده و از روی زمین بخار بلند میشه. درست مثل این فیلم ترسناک ها!

1116

 

صبح به محض بیدار شدن، با چشمای نیمه بسته رفتم پشت پنجره و دیدم اووووووووووووه همه جا سفییییییییییده! و برف همچنان ادامه داشت و داره! بالاخره چشمای ما هم به سفیدی برف روشن شد!
از خونه که اومدم بیرون چتر برداشتم. صدای دونه های برف روی چتر، قرچ قرچ برف زیر پاهام و باد خنکی که به صورتم میخورد، عااااااااااااالی بود. 

وقتی برف میاد انگار ثانیه ها هم کند میشن. انگار زمان از حرکت می ایسته. خیابونا توی یه سکوت سکرآور فرو میرن. هوا تمیز و خوشاینده. خلاصه که همه چیز خوبه

خوشحالم

خیلی خوشحال ♥

1115

 وضع لیسنینگم خوبه. اینو نتیجه ی آزمونایی که توی خونه میزنم نشون میده. حتی گاهی از 40 تا سوال، 36-35 تا رو درست میزنم که میشه حدود نمره ی هشت! رایتینگم هم بد نیست. بین شیش و شیش و نیمه که میدونم اگه صبور باشم کم کم بهتر هم میشه. الان مشکل و دغدغه ی اصلی من اسپیکینگ و ریدینگ هست که دقیقا لب مرزه هر دوشون. یه وقتایی خیلی خوب میشن و یه وقتایی افتضاح و فاجعه س اگه اون حالت افتضاحه سر آزمون اصلی که براش 950 هزار تومن پول دادم اتفاق بیفته! پس باید براشون یه فکر درست درمون بکنم. امروز تمام وقتمو روی maximiser speaking و لغت 504 و چند تا ریدینگ میزارم. 

مکسیمایزر رو تا تاپیک 63 خوندم و خیلی مونده تا 100! دوره هم میخواد! چقدرررررررر کار دارم. 

خوبه که دیشب اتاقمو تمیز کردم. حالا میتونم راحت روی زبان متمرکز بشم.

پ.ن: میخوام مثل قدیما اینجا بنویسم. حیفه این روزا. چرا خودمو محروم کنم از حس خوب خوندنش توی سال های آینده

1114

پاسپورتم اومد. دوشنبه براش اقدام کرده بودم و امروز اومد. شگفت زده شدم از این همه سرعت عمل! چقدر حس خوبیه کارایی که خیلی وقت بوده مثل یه بار روی دوشت سنگینی میکرده، یکی یکی انجام بشن و از سر راه کنار برن. دندون عقل و پاسپورت دو تا کاری بود که خییییییلی وقت بود میخواستم انجام بدم و توی این هفته انجام شد.

مدرک اصل فوق لیسانسم رو هم گرفتم. فوق لیسانسم رو گرفتم ولی هنوز مدرک و کارای اداری لیسانسم مونده! امان از کارهای عقب افتاده! لیسانسم و ریز نمراتش رو باید بگیرم. ریز نمرات فوق لیسانسم مونده. برای آیلتس باید ثبت نام کنم و یه عالمه کار دیگه!

الان فقط باید زبان بخونم که تمرکز کافی رو براش ندارم متاسفانه ... 20 اسفند اولین آزمون آزمایشیم خواهد بود.

پیش به سوی موفقیت ♥

پ.ن: سرهنگی که توی پلیس + 10 بود، زمان کنترل مدارکم با تعجب نگاهم کرد و گفت تا حالا گذرنامه نداشتین؟ خندیدم و گفتم نه! همیشه سرم به کار و درس گرم بوده! لبخند زد و چیزی نگفت. بعد که اومدم بیرون و حتی الان، حس خوبی نداشتم. احساسم این بود و هست که انگار تا حالا سرم زیر برف بوده مثل کبک ... حالا سی سالمه. دیگه بسه!

1113

دیروز رفتم آخرین دندون عقلمو کشیدم. فقط خدا میدونه دیروز از صبح چه استرسی داشتم. وقتی رفتم مطب دکتر، استرسم بیشتر شد. یه فرم گذاشتن که قبل از کشیدن دندونم پر کنم و امضا کنم. توی فرم نوشته بود که من تمام مسئولیت های عمل و تمام عوارض احتمالی (از جمله بی حسی موقت، طولانی مدت یا دائم) رو میپذیرم و با آگاهی از اون میام زیر تیغ دکتر می نشینم!!

اون رو که خوندم دیگه واقعا دست و پاهام میلرزید، در صورتیکه این اولین دندون عقلم نبود!! دهانم رو بی حس کردن و دکتر کارشو شروع کرد. اونقدررررر فشار روی دهنم بود که احساس میکردم هر لحظه ممکنه فکم بشکنه! ولی در نهایت پنج دقیقه هم نکشید و تموم شد. سه چهار ساعت اول که خونریزی داشتم، یه کم راحت نبود. ولی بعدش مشکلی نداشتم.

تنها رفته بودم. از مطب دکتر که اومدم بیرون، نمیدونستم باید چیکار کنم. یه گاز استریل گنده توی دهنم! گفتم خدایا چطور ماشین بگیرم. با چه بدبختی و ایما اشاره ای تاکسی گرفتم و رسیدم خونه!

خلاصه که توی سی سال و چند ماهگی، پرونده ی دندون عقل و ماجراهاش برای همیشه در زندگی من بسته شد.

خوشحالی می کنیم

پ.ن: چه استرسی کشیدم تا بی حسی صورتم از بین رفت. واقعا برای انجام دادن هر کار کوچیکی مثل دندون کشیدن، جونمون کف دستمونه توی ایران ...

1112

صبح که از خونه درمیام، فرقی نمیکنه چه فصلی یا چه ماهی باشه، دلم میخواد هوا رو ببلعم! بس که تمیز و خووووووووووووووبه. آخر ِ ضدحال اونجاس که سوار یه تاکسی بشم که از ترس نمردن از سرما تمام پنجره ها رو بسته باشه و دستگیره ها رو یا برداشته باشه، یا به نحوی پوشونده باشه که نشه بهش دسترسی پیدا کرد!

اینجور وقتا همش خودمو دلداری میدم که صبر کن! الان پیاده میشی! چیزی نمونده! صبر کن!

1111

آتش سوزی پلاسکو، طغیان و سیلاب سیستان و بللوچستان، آتش سوزی بانک سپه، حالا هم آتش سوزی پالایشگاه نفت تهران!

یکی به من بگه توی این مملکت چه خبره؟ گاهی احساس میکنم دیگه حتی امنیت جانی نداریم اینجا! والا! زندگی توی ایران شده مثل این فیلمای اکشن! که یهو از یه گوشه، یه چیزی بوووووووووم میترکه! بعد یا یه عده میمیرن و بهشون میگن شهید، یا کلی خسارت مالی به بار میاد وسط این همه بدبختی و دوباره چار روز بعد همون آش و همون کاسه!

بالاخره باید اون قدری ماجرا داشته باشیم که زندگی کسل کننده نشه و حوصلمون سر نره دیگه!

1110

تا حالا به هرچی که خواستم رسیدم. هر چند دیر. هر چند سخت. ولی رسیدم! پس این بار هم میرسم. ذهنم خیلی مشغوله. نگران خیلی مسائل هستم که نمیدونم چیکار میتونم بکنم براشون، ولی مطمئنم قدم به قدم که پیش برم، ذره ذره موانع از سر راهم کنار میرن. نرفتن هم، کنارشون میزنم!

فعلا فقط باید زبان بخونم! این قدم اوله! و شاید مهمترین قدم!

تا اولین آزمون آزمایشی، یک ماه و ده روز باقی مونده ..

 

1109. حرف حرف حرف!

هی حرف! حرف! حرف! دیوونه شدم بخدا! مگه خاله زنک بازی چیه؟ همینه دیگه! خواهرشوهرم اینو داره! مادرشوهرم فلانو داره! برادرش همه چیز رو به نام خانومش کرده! ماشینشون فلانه! خونشون بهمان جاس! فلان وام رو گرفتن! بهمان کار رو کردن! لباسش این مارکه! عطرشو از فلان جا خریده!

وااااااااااااااااااااااااای!

 

1108. این مردم نازنین!

دوستان قدیمی تر میدونن که من لیسانسم رو در یک دانشگاه بین المللی گرفتم. دانشگاهی که سایر اقوام هم در اون حضور داشتن. سیاه پوستای قدبلننننند و به غایت تیره پوست که آدم گاهی از سفیدی چشماشون توی اون صورت سیاه یکه میخورد، چشم بادومیای آسیای شرفی، مسلمونای کشورای عرب نشین و دختراشون با اون مانتوهای رنگی تا قوزک پا و روسری های خیلی بزرگ! پسر و دخترای خوش قیافه و جذاب هندی! و همینطور افغان ها!

اولین باری که با یه دختر افغان هم سن و سال خودم مواجه و هم صحبت شدم، 19-18 ساله بودم. برای کاری به آموزش کل دانشگاه رفته بودم و او هم مثل من برای کاری آمده بود. تنها تفاوتش با من ِ ایرانی چشمای کشیده ترش و البته معدل 19 دیپلم ریاضی فیزیکش بود که شرط ورودش به بخش بین الملل دانشگاه ما محسوب میشد! حتی مدل صحبت کردنش تفاوتی با ما نداشت. چون ایران بدنیا آمده و بزرگ شده بود. خوب یادمه که مثل موجودی نگاهش میکردم که انگار از مریخ اومده بود و نمیتونست وجود خارجی داشته باشه! ذهنیت من از یک افغان تا اون زمان، یه آدم بی فرهنگ و بدبخت بود که باید ازش دوری کرد! نه کسی مثل اون دختر متین و سختکوش و فرهیخته که با لبخند کنارم ایستاده بود!

بار دوم همین پارسال و زمان کار بر روی پایان نامه فوق لیسانسم بود. گروه آزمایشی پایان نامه م مادران ِ کودکان ِ کار بودن که واسه پیدا کردنشون تا ته ِ تهران رفتم و به مدت دو ماه براشون یه دوره آموزشی داشتم که نتیجه ش، خروجی پایان نامه م محسوب میشد. نصف جمعیت کلاسم خانوم های افغان بودن که به واسطه ی ازدواج با یک مرد سطح پایین ایرانی به اینجا آورده شده بودن یا بعد ازدواج، به امید یه زندگی بهتر با همسرشون به مملکت ِ بی سامان ِ ما اومده بودن و هیچ هم رنگ خوشیو ندیده بودن ... روزای اول نمیتونستم با بچه هاشون ارتباط برقرار کنم. دوسشون نداشتم. بعد مدتی یهو انگار چشام باز شد و از خودم بدم اومد. 

و امشب الهه سرور و حرف های تکان دهنده ش ... که معلم مدرسه ش به جای تشویقش برای شاگرد اول شدنش، به باقی بچه ها تشر زده بود که خاک بر سرتون که یه افغانی باید شاگرد اول کلاستون بشه!

الهه جان، من و ما شرمنده ی روی تو و باقی دختر و پسرای هموطنت هستیم که قربانی فرهنگ و تربیت غلط ما شدید. مایی که به قول بابک سعیدی همش دم از کورش و داریوش و فرهنگ غنی نیاکانمون میزنیم و خودمون هیچی نیستیم.

ما رو ببخشید ...

1107

ترامپ صدور ویزا به شهروندان ایرانی و چند کشور دیگر را یک ماه متوقف کرد. دونالد ترامپ رئیس جمهوری آمریکا، با صدور فرمانی، صدور هر گونه ویزا برای شهروندان ایرانی و چند کشور دیگر را به مدت 30 روز لغو کرده است. 

براساس سندی که به دست بی بی سی فارسی رسیده این فرمان شامل ویزاهای مهاجرت و غیرمهاجرت می شود، اما بر وضعیت کسانی که دارای کارت سبز آمریکا یا شهروندی این کشور هستند اثری نخواهد گذاشت.

ایین فرمان بر ویزاهای دیپلماتیک، سیاسی و مقامات سازمان ملل هم اثری ندارد. دستور جدید همچنین بر شهروندان ایرانی که در آمریکا هستند هم تاثیری ندارد اما اگر فرد از آمریکا خارج شود، حتی اگر چند بار اجازه ورود داشته باشد، به وی اجازه ورود مجدد داده نخواهد شد!

************

.آخه لامصب اول بزار از راه برسی، بعد شروع کن به کن فیکون کردن دنیا!

1106

یکی از چیزایی که خیلی اعصابمو بهم میریزه، اینه که وقتی دارم به یه آهنگ مورد علاقه م گوش میدم و توی حس و حالش فرو رفتم، یکی که اینکاره نیست، صدای نخراشیده ش رو بندازه روی سرش و شروع کنه با آهنگ مثلا بخونه!! واقعا اعصابم بهم میریزه و اینجور وقتا دلم میخواد آهنگ رو قطع کنم اصلا!

این وسط مامان یه استثنای بزرگه. وقتی با آهنگای مورد علاقه ش زمزمه میکنه، از شدت خوشی و آرامش دلم غش میره ...

دلم میخواد زمان متوقف بشه. هیچ صدایی نیاد. فقط من باشم و اون آهنگ و مامان که داره زمزمه میکنه و زمزمه میکنه و زمزمه میکنه ♥