از برف دیروز که تا آخر شب هم ادامه داشت، فقط یخش برای امروز صبح باقی مونده بود. یخ که میگم یعنی یخ ها!! خیابونا قشنگ شیشه بود انگار! دریغ از یه ماشین برف روب که شب تا صبح کوچه های اصلی رو پاک کرده باشه یا حداقل توی معابر اصلی شن و ماسه پاشیده باشن! هیچی!
الان میخندین و میگین ای بابا تو هم دلت خوشه ها! فکر کردی اینجا کجاس؟؟
و این خیلی بده که حتی سطح انتظار خود ما هم اینقدر افول کرده و پایینه!
امروز شیفت صبح مدارس رو در تمام مقاطع تعطیل کردن! به علت یخبندان و برودت هوا! در صورتیکه امروز خیلی از دیروز هوا بهتره و آفتاب هم کاملا روی زمین پهن شده! یعنی بجای اینکه سریع شهر رو برف روبی کنن و یه کار مثبت انجام بدن، شهر رو به حالت نیمه تعطیل درمیارن تا برف ها خودشون آب بشن!!
نتیجه ی چنین عملی، میشه پرورش نسلی که عادت میکنن با کوچکترین اتفاقی گوشه ی خونه بشینن و درس و کار و همه چیز رو تعطیل کنن! بعد میگیم چرا اوضاع اینجوریه! خودمون اینجوریش کردیم خب ...
پ.ن: از خونه که اومدم بیرون، مستاصل مونده بودم که چطور خودمو به سر کوچه برسونم! چند لحظه ایستادم. به فکرم رسید برگردم داخل و امروز سرکار نرم یا زنگ بزنم آژانس بیاد. بعد با خودم گفتم حالا یه ذره برو ببین چی میشه و اومدم بیرون و همینجوری یه ذره یه ذره اومدم تا به سر کوچه رسیدم! و این خوشی امروز من بود. توی راه همونجوری که نگاهم به جلوی پام بود تا جای پای بعدیمو پیدا کنم، با خودم فکر میکردم زندگی هم خیلی وقتا همینجوریه! رسیدن به آخر مسیر گاهی خیلی سخت بنظر میاد. مهم اینه که شروع کنیم و از رفتن نترسیم. بریم تا برسیم!
پ.ن2: الان یه لحظه بیرون رو نگاه کردم. آفتاب رفته. همه جا به شدت مه آلوده و از روی زمین بخار بلند میشه. درست مثل این فیلم ترسناک ها!