دوستان قدیمی تر میدونن که من لیسانسم رو در یک دانشگاه بین المللی گرفتم. دانشگاهی که سایر اقوام هم در اون حضور داشتن. سیاه پوستای قدبلننننند و به غایت تیره پوست که آدم گاهی از سفیدی چشماشون توی اون صورت سیاه یکه میخورد، چشم بادومیای آسیای شرفی، مسلمونای کشورای عرب نشین و دختراشون با اون مانتوهای رنگی تا قوزک پا و روسری های خیلی بزرگ! پسر و دخترای خوش قیافه و جذاب هندی! و همینطور افغان ها!

اولین باری که با یه دختر افغان هم سن و سال خودم مواجه و هم صحبت شدم، 19-18 ساله بودم. برای کاری به آموزش کل دانشگاه رفته بودم و او هم مثل من برای کاری آمده بود. تنها تفاوتش با من ِ ایرانی چشمای کشیده ترش و البته معدل 19 دیپلم ریاضی فیزیکش بود که شرط ورودش به بخش بین الملل دانشگاه ما محسوب میشد! حتی مدل صحبت کردنش تفاوتی با ما نداشت. چون ایران بدنیا آمده و بزرگ شده بود. خوب یادمه که مثل موجودی نگاهش میکردم که انگار از مریخ اومده بود و نمیتونست وجود خارجی داشته باشه! ذهنیت من از یک افغان تا اون زمان، یه آدم بی فرهنگ و بدبخت بود که باید ازش دوری کرد! نه کسی مثل اون دختر متین و سختکوش و فرهیخته که با لبخند کنارم ایستاده بود!

بار دوم همین پارسال و زمان کار بر روی پایان نامه فوق لیسانسم بود. گروه آزمایشی پایان نامه م مادران ِ کودکان ِ کار بودن که واسه پیدا کردنشون تا ته ِ تهران رفتم و به مدت دو ماه براشون یه دوره آموزشی داشتم که نتیجه ش، خروجی پایان نامه م محسوب میشد. نصف جمعیت کلاسم خانوم های افغان بودن که به واسطه ی ازدواج با یک مرد سطح پایین ایرانی به اینجا آورده شده بودن یا بعد ازدواج، به امید یه زندگی بهتر با همسرشون به مملکت ِ بی سامان ِ ما اومده بودن و هیچ هم رنگ خوشیو ندیده بودن ... روزای اول نمیتونستم با بچه هاشون ارتباط برقرار کنم. دوسشون نداشتم. بعد مدتی یهو انگار چشام باز شد و از خودم بدم اومد. 

و امشب الهه سرور و حرف های تکان دهنده ش ... که معلم مدرسه ش به جای تشویقش برای شاگرد اول شدنش، به باقی بچه ها تشر زده بود که خاک بر سرتون که یه افغانی باید شاگرد اول کلاستون بشه!

الهه جان، من و ما شرمنده ی روی تو و باقی دختر و پسرای هموطنت هستیم که قربانی فرهنگ و تربیت غلط ما شدید. مایی که به قول بابک سعیدی همش دم از کورش و داریوش و فرهنگ غنی نیاکانمون میزنیم و خودمون هیچی نیستیم.

ما رو ببخشید ...