1092. DO YOUR BEST TINA
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
این روزا عجیبن. فاصله ای بین بیم و امید. امیدواری و ناامیدی. احساس قدرت و توانستن و بعد عجز و درماندگی. انگار احساسم توی یه نمودار سینوسی گیر کرده و هی بالا پایین میره!
انگار نقاط عطف زندگیمون تمومی ندارن. به هر مرحله ای که میرسیم با خودمون میگیم این رو هم رد کنم بعدش آرامش از راه میرسه. غافل از اینکه آرامش وجودیمون در همین تلاش و تکاپوی هر روزه نهفته س.
دارم زبان میخونم. برای امتحان آیلتس. حال و هوای این روزام کاملا به نتیجه آزمون آزمایشی listening و reading روزم بستگی داره
اگر نتیجه خوب باشه، حال منم خوبه. شیطونی میکنم. سربسر بقیه میزارم و ... ولی وای از روزی که نتیجه خوب نباشه ..
تمام تلاشم اینه که توی زمان حال و در لحظه بمونم. هر چند گاهی خیلی سخته. ولی دارم سعی میکنم یه کم از چیزهایی رو که به مردم میگم، توی زندگی خودم هم پیاده کنم. پس بجای حسرت دیروز و خواب و خیال فردا، در لحظه زندگی میکنم.
برنامه برای بعد از آیلتس؟
هروقت آیلتس رو با نمره 7 یا بالاتر پشت سر گذاشتم بهش فکر میکنم و در موردش حرف میزنم.
تینای این روزها رو دوس دارم. سرم بکار خودمه و توی دنیای شخصی خودم غوطه میخورم. وقتی که درگیر مسائل خودت باشی، مجالی برای پرداختن به هزار و یک مساله ی باربط و بی ربط دیگران نمیمونه. آدم راحت تره اینجوری ♥
صاحب فروشگاه خیلی بی مقدمه میگه: بنظرتون ترامپ اومد روی کار اوضاع بدتر میشه یا بهتر؟ گرونی میشه یا ارزونی؟
مامان جان ما هم اونقدر سرش به کار و زندگی خودش و فروشگاه و موعد سررسید چک ها و ... گرمه که دیگه به اوضاع احوال سیاسی دنیا نمیرسه. و در جواب میگه: چی؟
صاحب فروشگاه: ترامپ دیگه
مامانم: ترامپ کیه؟ نمیدونم والا. این بسته نوک رو حساب کنید من برم
صاحب فروشگاه:
مامانم:
ترامپ: 
سرعت گذر زمان برام سرسام آور شده. بخصوص از دوشنبه تا پایان چهارشنبه! چهارشنبه شب، وقتی آخرین مراجعمو میبینم و از کلینیک بیرون میام، توی اون چند دقیقه پیاده روی قبل از ماشین سوار شدن، به این فکر میکنم که برم سوپرمارکت و چه چیز خوشمزه ای برای خودم بخرم. خونه برم کدوم لباس راحتی رو بپوشم. بعدش روی مبل ولو بشم و کدوم کتاب رو بخونم یا کدوم فیلم رو ببینم. بعدشم به این فکر میکنم که پنج شنبه صبح سرکار نمیرم و میتونم یه ساعت بیشتر بخوابم.
پیرمرد پنبه زن، به دیوار ساختمان بلندی در ابتدای خیابان فرعی تکیه داده بود و دستگاه پنبه زنی اش هم کنارش ... دستگاهش کهنه و قدیمی و شاید مندرس بود. درست مانند خودش ...
دستش روی پیشانی و نگاهش در دوردست ها ثابت مانده بود. انگار داشت در خاطرات روزهای پررونق زندگی اش غوطه میخورد. روزهایی که در کوی و برزن داد میزد لحااااااااااااااااف دوزیه لحااااااااااااف ...