پیرمرد پنبه زن، به دیوار ساختمان بلندی در ابتدای خیابان فرعی تکیه داده بود و دستگاه پنبه زنی اش هم کنارش ... دستگاهش کهنه و قدیمی و شاید مندرس بود. درست مانند خودش ...

دستش روی پیشانی و نگاهش در دوردست ها ثابت مانده بود. انگار داشت در خاطرات روزهای پررونق زندگی اش غوطه میخورد. روزهایی که در کوی و برزن داد میزد لحااااااااااااااااف دوزیه لحااااااااااااف ...