1134. کهنه و پوشک بگرفتی؟ بگرفتم!

چند روز پیش وقتی داشتم برای رفتن به یه جایی حاضر میشدم، همزمان نیم نگاهی به تلویزیون هم داشتم که توی یکی از هزار تا شبکه ی قاطی پاطیش، فیلم قدیمی و محبوب "دو نفر و نصفی" رو پخش میکرد. همزمان با دنبال کردن فیلم و نگاه به آینه و حاضر شدن، یاد دوران بچگیم و بچگی ِ بچه های امروز هم بودم.

یاد بچگی خودم بودم که روزای تابستون از نه و ده صبح توی کوچه با بچه های همسایه ها توی سر و کله ی هم میزدیم تا نه و ده شب که بزور و داد ِ مامان بابا میرفتیم خونه. 

بقول یکی از دوستان قدیمی وبلاگنویس "مرحومه مغفوره" ی سابق که دیروز خونشون بودم، اون روزا بزرگترا مراقب همه ی بچه ها بودن، نه فقط بچه ی خودشون! 

بعد از فقط بیست سال چه بر سر اون فرهنگ ِ غنی و پر از مهر و دوستی ِ ما اومد، که حالا نمیتونیم حتی ثانیه ای بچه هامون رو تنها بزاریم؟ که اگر گذاشتیم، هیچ تضمینی برای ناپدید نشدنشون وجود نداره ...

پ.ن: عنوان از دیالوگ های معروف فیلم "دو نفر و نصفی" انتخاب شد♥

1133. ایرانم

اگر زن ِ همسایه، مصرف بی رویه آب را با "پولشو میدیم" توجیه نمیکرد؛

اگر خانه روبرویی به جای شستن ِ ماشین با آب لوله کشی، مقابل چشمان دخترک پنج ساله اش، بهینه مصرف کردن رو یادش میداد؛

اگر مغازه دار سر خیابون عصرها شیلنگ آب رو به هوای بلند شدن بوی خاک نم خورده، توی پیاده رو باز نمیزاشت؛

اگر خروجی آب کولرهامون روی پشت بوم چکه نمیکرد؛

اگر کشاورزیمون مکانیزه بود و موقع شستن ظرف و لباس و مسواک زدن شیر آب رو به امون خدا باز نمیزاشتیم؛

و هزار تا اگر دیگه، میگذروندیم این بحران آب رو ...

دلم خونه به حال ایرانم که لباش داره از تشنگی ترک میخوره و ما با بی رحمی و بی مبالاتی آخرین قطره های شیره ی جونش رو میمکیم ...

بیاید منتظر دیگران نباشیم

هر کدوممون به سهم ِ خودمون و اندازه ی خودمون ادای دین کنیم به ایرانمون ...