1134. کهنه و پوشک بگرفتی؟ بگرفتم!
چند روز پیش وقتی داشتم برای رفتن به یه جایی حاضر میشدم، همزمان نیم نگاهی به تلویزیون هم داشتم که توی یکی از هزار تا شبکه ی قاطی پاطیش، فیلم قدیمی و محبوب "دو نفر و نصفی" رو پخش میکرد. همزمان با دنبال کردن فیلم و نگاه به آینه و حاضر شدن، یاد دوران بچگیم و بچگی ِ بچه های امروز هم بودم.
یاد بچگی خودم بودم که روزای تابستون از نه و ده صبح توی کوچه با بچه های همسایه ها توی سر و کله ی هم میزدیم تا نه و ده شب که بزور و داد ِ مامان بابا میرفتیم خونه.
بقول یکی از دوستان قدیمی وبلاگنویس "مرحومه مغفوره" ی سابق که دیروز خونشون بودم، اون روزا بزرگترا مراقب همه ی بچه ها بودن، نه فقط بچه ی خودشون!
بعد از فقط بیست سال چه بر سر اون فرهنگ ِ غنی و پر از مهر و دوستی ِ ما اومد، که حالا نمیتونیم حتی ثانیه ای بچه هامون رو تنها بزاریم؟ که اگر گذاشتیم، هیچ تضمینی برای ناپدید نشدنشون وجود نداره ...
پ.ن: عنوان از دیالوگ های معروف فیلم "دو نفر و نصفی" انتخاب شد♥