تازگیا به این نتیجه رسیدم که اصولا فکر کردن و حرص خوردن برای آینده چیز مزخرف و بیخودیه. چون هر چیزی در زمانی که باید، خودبخود اتفاق خواهد افتاد!
اوایل دانشگاه قبول شدنم (یعنی همین پارسال!!) همش نگران این بودم که ای وای فقط از دانشگاه چیزی یاد نمی گیرم و باید حتما کارگاه برم. ولی من که جایی رو بلد نیستم! آدم اصلیای رشتمو نمی شناسم! چیکار کنم؟ نشم یه فارغ التحصیل بی سواد! و ...!
گذشت تا شروع تابستون امسال که اولین کارگاه رو البته با هزینه ی زیاد و سختی اسم نوشتم. کارگاهی که هنوزم ادامه داره و با وجود چهارده جلسه ای که ازش گذشته، کلی مطلب عملی و کاربردی یاد گرفتم و کلی اعتمادبنفسم بالا رفته. بطوری که بدون هراس سر بیشتر کلاس های دانشگاه با تکیه بر مطالبی که یاد گرفتم اظهارنظر می کنم. درسته که گاهی نظراتم از طرف استاد تایید نمیشه. ولی بیشتر وقت ها استادها با سرتکون دادن بر حرف هام مهر تایید میزنن و حتی یکی از استادا که حالا حالاها از کسی تعریف نمی کنه، چند وقت پیش بعد از یه پروژه ی عملی با خنده بهم گفت "ترشی نخوری مشاور خوبی میشی" و چقدر که اون تعریف بهم چسبید
میخوام بگم من برای پیدا کردن اون کارگاه تلاشی نکردم و درست زمانی از طرف یکی از دوستان پیشنهاد شد که درگیر امتحانای ترم دو بودم و ذره ای به کارگاه فکر نمی کردم. بعدها فهمیدم مدرس اون کارگاه در زمینه کاری خودشون چقدر قوی و مطرح هستند، چقدر کتاب چاپ شده دارند و چقدر دوره هاشون پرطرفداره و زود پر میشه.
همین جریان ماه پیش هم تکرار شد. به شدت درگیر پیدا کردن موضوع مناسبی برای پایان نامه بودم و استرس داشتم که ترم سه داره تموم میشه و پروپوزال که هیچ، من هنوز موضوع هم ندارم. درست در همون دوره ی زمانی با کسی آشنا شدم که اگرچه تاثیر پررنگش در زندگیم کوتاه مدت بود، ولی من رو با استاد بزرگوار دیگه ای آشنا کرد که ایشون هم حسابی زبانزد خاص و عام هستند و توی رشته ی ما کسی نیست که نامشون رو حداقل یک بار نشنیده باشه و اینطوری بود که دومین کارگاه من (با هزینه ای گزاف
) با ایشون رقم خورد. دیروز ثبت نام کردم و قراره که موضوع پایان نامه م هم در همون رابطه باشه انشاالله ..
در میزان مطرح بودن ایشون همین رو بگم که وقتی پریروز کلینیکشون زنگ زدم که برای دوره ی دی ماه ثبت نام کنم، گفتن دوره ی دی پر شده! دوره ی بهمن هم همینطور! دوره ی اسفند هم فقط چهارنفر ظرفیت داره!!! و من شدم یکی از اون چهار نفر!
خیلی سخته ولی میخوام تمام تلاشم رو بکنم که در لحظه زندگی کنم. چون آینده خودش از راه خواهد رسید ...

به خاطر این دوره برای اولین بار در زندگیم پول قرض کردم. دیدم واقعا نمیشه تعلل کرد. چون بعد از اسفند ایشون به مدت چهار ماه ایران نیستند و من هم باید بخش اصلی کار پایان نامه م رو با توجه به آموزش های ایشون فروردین تا خرداد انجام بدم. خودم هم اصلا پول نداشتم. چون قسط دوم کارگاه اول رو تازه پرداخت کرده بودم و واقعا جیبم درد می کرد
این بود که با خجالت به دایی جان زنگ زدم و تا حقوق بعدیم پول قرض کردم ازشون! با یکی دیگه از قوانین دنیای آدم بزرگ ها آشنا شدم. باشد که خوش حساب بوده و بدقول نشوم!!!