968. برسد بدست آقای پاشایی! پدر مرتضی!
آقای پاشایی سلاممی دانم که اصولا پرسیدن حالتان در این روزهای پر از درد کار بیهوه ایست ...اما میخواستم چیزی بگویم شاید که مرهمی باشد بر دل پردردتان .. میخواستم بگویم درست است که دیگر مرتضای عزیز در بین شما و ما نیست. اما رفتنش، غم و غصه ای که بر دلها نشست، آغاز یک جنبش و یک حرکت شد.آقای پاشایی! من هم امسال داغ سخت و بدی از هیولای سرطان دیدم. یکی از عزیزترین عزیزهایم را به او باختم. هنوز ته قلبم غصه دار است و هر تلنگری کافیست تا اشک هایم روان شوند. از شما چه پنهان روز تشییع مرتضای شما هم بیاد عزیز خودم بغض کردم و ...
اما میخواهم به شما بگویم درست است که دیگر پسرعزیزتان در میان خانواده نیست. لیکن حضور معنوی و بزرگش ابدی و جاودانه شد.آقای پاشایی! پرکشیدن دردناک ِ دردانه ی شما با هیولای سرطان گره خورد. گویی همه را از خوابی سنگین بیدار کرد. اگر که دوباره نخوابیم و نخوابند و البته خودشان را به خواب نزنند!میدانید آقای پاشایی؟ من یکی از آن هایی بودم که در باب زشتی ها و معایب این آهنگ های پیشواز موبایل سخن ها گفته بودم. اما حالا با خیال هدیه ی هزینه ی ناچیزش به بیماران سرطانی، صدای پسرک شما نوای انتظار تلفن همراهم شده است. درست مثل خیلی های دیگر از اطرافیانم ...این روزها از هر کجا که رد میشوم، از هندزفری دخترکی که در پیاده رو قدم میزند تا آن اتومبیلی که به سرعت در حال گذر است، صدای مرتضای شما به گوش می رسد.مرتضایتان اسطوره شد آقای پاشایی!به قول حبیب عزیز که به مراسم سوم مرتضای شما در مرزداران آمده بود "خوش بسعادت مرتضی!"