1008. بعد از هفت ماه
سه شنبه روز خیلی خاصی بود. روز خوبی بود. در عین حال که روز سختی بود و وعده ی بعد از صبحانه ام، ساعت یازده شب بود که ناهار و شامم یکی شد، ولی روزی بود که حالا حالاها فراموشش نخواهم کرد.
1007. هتل خانه
دوس ندارم جاهای قدیمی زندگی کنم. ولی دوس دارم باشن. حفظ بشن. اینجور جاها نشونی از گذشتگان ما، ریشه های ما و هویت ما هستند.
1006. اسپند با طعم آرامش و لبخند
یه اسپری دارم که بوشو خیلی دوس دارم. مخلوطی از یه بوی خنک و یه شیرینی ملایم هست. دخترخاله وسطی وقتی بو کرد گفت بوی عروسی میده. بعد هم خندید و گفت فقط بوی اسفند کمه!
این حرفش توی گوش من مونده بود و چند روز بود که هوس اسفند دود کردن زده بود به سرم. دو سه شب پیش به مامان گفتم میشه اسفند دود کنیم؟
مامان هم اسفند گذاشت روی آتیش و بوش توی خونه پیچید
بدون هیچ فکر قبلی رفتم توی آشپزخونه و اسفند رو از روی گاز برداشتم و دور سر مامان چرخوندم و صلوات فرستادم.
تمام اون شب از این حرکت خودم خیلی حالم خوب بود.
***
حدود ساعت یازده شب، برادر جان که هنوز نمیدونست ساعت سریال مهران خانِ مدیری عوض شده، به هوای سریال زد شبکه 3. جواد آقای خیابانی داشت مصاحبه می کرد. درست همون لحظه ازش پرسیدن سخت ترین مسابقه ای که گزارش کردی کدوم بود؟
یه لحظه ساکت شد و گفت معلومه دیگه. همون مسابقه ای که نیم ساعت قبلش ... بهم گفتن دیگه مادر نداری ...
وای خیلی سخته .. همین الانم که دارم اینا رو مینویسم بغض گلوم رو گرفته ...
بعد یه تیکه از اون مسابقه رو پخش کرد که چطور صدای بنده خدا می لرزید و غمگین بود. بعد دوباره دوربین برگشت روی آقای خیابانی و ایشون گفت:
"همین الان مادرت کجاس؟ روبرو؟ اون اتاق؟ سمت چپت؟ بلند شو همینجوری دورش بچرخ"
و من در حالی که بی صدا داشتم به اون صحنه نگاه می کردم، چقدر خوشحال بودم که اول شب مامانمو بغل کردم و بوسیدم و دور سرش اسفند چرخوندم ...
1004
تعریف کردنی زیاده. ولی از همه بامزه ترش سبزه ای بود که بابابزرگ با صبر و حوصله برای یکی یکی مجردها گره زد!

1003. رخ دیوانه
از اولین لحظه ی فیلم که توضیح در مورد اسمش بود دوسش داشتم تا آخرش!
فیلمی پر از غافلگیری و بدون خستگی!
خیلی وقت بود چنین فیلمی ندیده بودم ...
اینم تینا و داداشش در لابی سینما

دیروز همش یاد قدیما بودم. یاد روزای اوج سینما. روزایی که مردم واسه دیدن فیلم های خوب، پشت باجه صف می کشیدن. من واقعا اون روزا رو دیدم. واسه خواهران غریب توی صف ایستادم. توی سینمایی نشستم که جای سوزن انداختن نبود.
بس که وضع اقتصادی مردم داغونه و در کنارش اونقدر مزخرف به خوردمون دادن که دیگه هیشکی پاشو توی سینما نمیزاره ..
باز خدا رو شکر فیلم های امسال ظاهرا همشون خوب بوده و خبری از اخراجیــــها و معراجیــــها و کوفت و زهرمارها نبوده!
من اینو در بهار 94 برای سینمامون به فال نیک می گیرم
1001. شیر ِ پیر ...
الهی که همیشه سفره های بالا بلند به شادی توی خونه ت بندازی. سفره ای اونقدر بزرگ و بلند که صدا از اینور به اونورش نرسه.
الهی که همیشه بچه ها، نوه ها، عروس ها و دامادها، خواهرها، برادرها، خواهرزاده ها و برادرزاده ها مثل امشب دور و برت باشن.
الهی که صدای خنده هامون توی خونه ت، سقف رو بلرزونه مثل امشب
الهی که اونقدر سیر و شاد بخندی که تمام وجود من از خنده هات پر از شوق بشه مثل امشب
الهی که سایه ت سالیان سال بالای سر هممون باشه عزیزدلم! تکیه گاهم ...
+ از در که رفتیم داخل، تقریبا کسی نیومده بود. نشسته بود روی یه کاناپه. رفتم باهاش روبوسی کردم. گفتم بابا یه لحظه بلند میشی؟ گفت واسه چی؟ گفتم میخوام دوووووووووووورت بگردم و صدای خنده هاش ...