1126. تَکرار کردیم!

در تاریخچه ی زندگیم بمونه بیم و امید امروز! بمونه به یادگار که هی ناامید شدیم و هی برق امید توی چشمامون جون گرفت.

با شنیدن صدای استاد شجریان اشک به چشمامون اومد و زیر لب زمزمه کردیم همراه شو عزیز. کین درد مشترک. هرکز جدا جدا درمان نمی شود ...

برای آینده بمونه که پستی و بدبختی آدما رو هم دیدیم. حد نهایت منفور بودن و حقارت رو توی دیدار تتلو با ... در حالیکه در همون زمان رییس جمهور عزیزمون با سالار عقیلی در کنار مردم مشهد بود ...

یادم بمونه که آخرین شب تبلیغات به کلی فروشگاه آشنا سر زدم و صحبت کردم و هر کاری میتونستم برای متقاعد کردن آدما انجام دادم. 

یادم بمونه که با دیدن و شنیدن دوباره ایران از حجت اشرف زاده ی عزیز بغض کردم و اشکام راه افتاد از شدت عشق به وطنی که بدجور براش دندون تیز کردن و همیشه و همیشه ی روزگار مظلوم بوده و مظلوم مونده ...

امروز رو یادم میمونه که من ِ احساساتی چه باری رو تحمل کردم

چه اردیبهشتی بشه، اردیبهشتی که در سی امین روزش خبر پیروزی رییس حمهور محبوبمون رو بگیریم، چشمامون از شادی برق بزنه، شیرینی پخش کنیم و باز برای چهار سال در دنیا محترم باشیم ...

و وای به برعکسش ...

تَکرار کردیم سید عزیز!

اولین رای ِ زندگیم رو در سال 1380 با افتخار و به نام ِ شما روانه ی صندوق کردم و امروز هم آخرین رای رو(تا این لحظه از زندگیم) به نام امین و معتمد و یار شما!

مرا عهدیست با جانان

 که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

1125

میگه من رای نمیدم. به رای من و تو که نیست! اینا همش بازیه!

میگم اگه یک در میلیون رای ما تعیین کننده بود و بازی نبود چی؟؟

میگم حداقل میدونیم که هر کاری از دستمون برمیومد ررو انجام دادیم. حداقل بعدها به شک نمیفتین و حسرت نیخوریم که اگه رای میدادیم شاید اوضاع عوض میشد!

میگم این تعهد ماست در قبال خودمون! نه دیگران!

1124. از ماست که بر ماست!

صبح که داشتم میومدم دفتر، سوار یه پراید شدم. در راه پشت یه چراغ قرمز ایستاده بودیم. اون سمت خیابون، ماشین راهنمایی رانندگی یه موتور سوار رو نگه داشته بود. طرف با خانومش و بچه ش بدون کلاه ایمنی و ظاهرا بدون مدارک راه افتاده بودن توی خیابون!

راننده ی پرایدی که سوارش بودم، داشت غر میزد که حالا همه چیزمون درست شده مونده این بنده خدا! گفتم "آقا چرا اینو میگی. اگه هر کسی به سهم خودش درست رفتار کنه، اوضاع قطعا خیلی متفاوت میشه. این آقا نه کلاه ایمنی داره نه هیچی. کافیه توی مرکز شهر تصادف کنه و یه اتفاقی واسه خودش و زن و بچه ش بیفته، تا همه شروع کنن به محکوم کردن بی مبالاتی راهنمایی رانندگی!" 

گفت بله خب! ولی وقتی هیچی درست نیست. گفتم هر کسی به سهم خودش! هر کدوم از ما در قبال جامعه و شرایط مسئولیم!

دیگه هیچی نگفت. ولی مطمئنم که حرفامو قبول نداشت. واقعا چرا؟ یکی هم توی این مملکت وظیفه ش رو درست انجام میده، صد نفر براش شاخ و شونه میکشن یا کافیه مقابل جمع قوانین رو رعایت کنی تا بهت لقب پاستوریزه و ... بدن.

در صورتیکه من ِ نوعی با این رعایت کردن اول به خودم و بعد به شأن و منزلت طرف مقابلم احترام میزارم. 

1123

با سه روز تاخیر مینویسم که یادم بمونه شمع سی و یکمین سالگرد تولدم رو هم با چشمای بسته و آرزوهای رنگی توی دلم فوت کردم.

این یکی از بهترین تولدهام تا امروز بود. بچه های دفتر برام کیک خریده بودن که بعدتر فهمیدم مامان نازنینم ازشون خواسته بود.

عصرش با یکی از دوستانم مریم عزیزم بیرون بودم که او هم غافلگیرم کرد و توی کافی شاپ کااااااااملا غیرمنتظره کیک و شمع روشن مقابلم گذاشتن. 

حسن ختام گردش های تولدیانی هم دیروز با نغمه جان و یکی از دنج ترین کافه های شهر بود.

هیچ تغییری حس نمیکنم. که خب طبیعی هم هست! چون مرز بین سی و سی و یک سالگی، یک شب بیشتر نیست! ولی حسم بهم میگه دیگه سال های سربهوایی و بازییگوشی گذشته. منظورم این نیست که احساس پیری داشته باشم. نه! اتفاقا فکر میکنم سال های دهه سی و چهل اوج جوونی هستن. ولی باید جدی تر و حساب شده تر و منظم تر باشن. هشیاری و نگاهی تیز و دقیق به آینده! هدفمندتر! خاص تر!

میدونم روزهای پیش رو، خارج از وصف خوب خواهند بود. اما تلاش زیادی می طلبند. خیلی بیشتر از تلاش فعلی ِ من! کم نمیارم. نباید و نمیتونم کم بیارم!

سال دیگه این موقع کجا هستم؟ 

تولدم مبارک :)

1122

از همون موقع ها هم حس بعد امتحان یه چییییییییییییییییییز دیگه بود. حس خوش رهایی!

امتحانات مدرسه. امتحانات نهایی. کنکورهای آزمایشی. کنکور. امتحانات پایان ترم دانشگاه. دوباره کنکور و یه عاااااااااالمه امتحان دیگه. حتی حس خوش بعد جلسه ی دفاع از پایان نامه!

خدایا خداوندا این حس بی نظیر را دوباره و صدباره و هزار باره قسمت همه ی ما بفرما! الهی آمین!

حس دلچسب رهایی ام آرزوست

1121

گاهی هوس میکنم بنویسم 

مثل قدیما

یادش بخیر یکی از شعرهایی رو که خیلی همیشه از نوشتنش خوشحالم، سر کلاس انقلاب اسلامی دوره ی لیسانس نوشتم. بس که حوصله م سر رفته بود!

و امشب یهو احساساتی شدم و نوشتم:

دختران اردیبهشت
زاده ی مِهرند و ماه
پُر پگاهند و صباح
پایی دارند همواره در راه
شادند و ترقی خواه

ماه تولد نشانه ی برتری نیست و قطعا تمام متولدین یک ماه شبیه هم نیستند. اما ما متولدین اردیبشت یک ویزگی مشترک داریم و اون "ماه تولد شیفتگی" و خودشیفتگیمون هست :دی

پ.ن: اردیبهشتی تمام عیار، اسمی که 9 سال قبل انتخاب شد، اونقدر مالامال از خاطرات خوبه که کوه هم تکونش نمیده ... حتی اگر من دیگه اون دخترک سربه هوا و شنگول 22 سالگی نباشم ... ♥

1120

 

درسته که چند ماه اخیر خیلی کم به اینجا سر زدم و درسته که خیلی چیزا توی دنیای وبلاگ نویسی عوض شده و خیلیا رفتن، ولی خوشحالم که هنوز اینجا رو دارم.

مثل ذخیره ای برای روز مبادا .. یه روز میاد که هر روزشو خواهم نوشت. نه چندان دور ... نه چندان دیر ... :)

پ.ن: 9 ساله که اینجا رو دارم. از 87 تا 96. چه عجیب و چه خوشایند ♥

پ.ن2: هانیه یه تلنگر کوچیک کافی بود و تو اون تلنگر شدی و من باز اردیبهشتی شدم :)