1123
با سه روز تاخیر مینویسم که یادم بمونه شمع سی و یکمین سالگرد تولدم رو هم با چشمای بسته و آرزوهای رنگی توی دلم فوت کردم.
این یکی از بهترین تولدهام تا امروز بود. بچه های دفتر برام کیک خریده بودن که بعدتر فهمیدم مامان نازنینم ازشون خواسته بود.
عصرش با یکی از دوستانم مریم عزیزم بیرون بودم که او هم غافلگیرم کرد و توی کافی شاپ کااااااااملا غیرمنتظره کیک و شمع روشن مقابلم گذاشتن.
حسن ختام گردش های تولدیانی هم دیروز با نغمه جان و یکی از دنج ترین کافه های شهر بود.
هیچ تغییری حس نمیکنم. که خب طبیعی هم هست! چون مرز بین سی و سی و یک سالگی، یک شب بیشتر نیست! ولی حسم بهم میگه دیگه سال های سربهوایی و بازییگوشی گذشته. منظورم این نیست که احساس پیری داشته باشم. نه! اتفاقا فکر میکنم سال های دهه سی و چهل اوج جوونی هستن. ولی باید جدی تر و حساب شده تر و منظم تر باشن. هشیاری و نگاهی تیز و دقیق به آینده! هدفمندتر! خاص تر!
میدونم روزهای پیش رو، خارج از وصف خوب خواهند بود. اما تلاش زیادی می طلبند. خیلی بیشتر از تلاش فعلی ِ من! کم نمیارم. نباید و نمیتونم کم بیارم!
سال دیگه این موقع کجا هستم؟
تولدم مبارک :)