1143. آقای مدیر!

مدیریت ِ اینجا با مادر هست. و طبعا ایشون یک خانوم هستند! ولی به دفعات پیش اومده که کسی شماره هامون رو از اینترنت برداشته و زنگ زده و گفته که میتونم با آقای کاف صحبت کنم؟ و ما هر بار متذکر شدیم که خانوم کاف!

دیروز که آخرش بود. یک نفر اومده بود و گفت "میخوام با مدیریت صحبت کنم" گفتم "نیستن. امرتون رو بفرمایید. من هم میتونم کمکتون کنم" گفت "شما همسرشون هستید؟" گفتم "آقای محترم مدیریت اینجا با یک خانوم هست. مگه مدیر همیشه باید آقا باشه؟"

همه ی این ها در صورتی هست که توی کشورهای انگلیسی زبان مرسومه که شما حتی وقتی میخوای برای مدیر یا مسئول یه جای ناشناس نامه بنویسی، بالای نامه ت مینویسی "Dear sir or Madam"

البته من هم میدونم که اینجا یک کشور انگلیسی زبان نیست و مدیرها همیشه باید آقا باشند!

1142. بادبان ها

برای آمدن به دفتر کارم، سوار تاکسی شدم. راننده تاکسی مرد میانسال سرحالی بود که برای خودش تخمه می شکست، هر از گاهی با پیچ رادیو بازی میکرد و سعی میکرد تا صدای گوینده را واضح تر بشنود. کمی جلوتر خیابان بی جهت و به شکلی غیرعادی شلوغ بود و کمی ترافیک ایجاد شده بود. 

از مرکز شلوغی که گذشتیم، دو ماشین را دیدیم که دوبله و سوبله پارک کرده بودند. به این ترتیب سهم کمی از خیابان برای ماشین های در حال حرکت باقی مانده بود. راننده ی تاکسی که بر روی صندلی عقبش نشسته بودم، به شلوغی اشاره کرد و در حالیکه میخندید گفت "نیگا چجوری پارک کردن". بعد هم در حالیکه باز تخمه میخورد و پیچ رادیو را میچرخاند، با لبی خندان به مسیرش ادامه داد.

آنقدر بامزه گفت "نیگا چجوری پارک کردن" و بامزه خندید که من هم به خنده افتادم و با خودم فکر کردم چقدر نگاه و رفتار آدم ها با هم فرق داشته و تا چه اندازه سبک زندگیشان با تاثیر از این تفاوت در خلق و خو و رفتار، متفاوت خواهد بود. شاید اگر هر راننده ی تیپیکال ِ دیگری بود با عصبانیت و بلند ناسزا می گفت و تمام ِ راه را هم با اخم و زیرلب غر میزد! 

در هر دو صورت شرایط عوض نشد و نمیشد. بلکه خُلق ِ ما آدم هاست که با تاثیر گرفتن از شرایط و انتخاب کردن یک واکنش یا ری اکشنِ خاص، تحت تاثیر قرار گرفته و بالا و پایین میشود. به قول دکتر صاحبی "اگرچه نمی توانیم جهت و شدت باد را تعیین کنیم، اما چگونگی تنظیم بادبان ها در دستان ِ خود ِ ماست"