1086. راه راست!

چند روزی هست که برادرم به راه راست (!!!) هدایت شده و گوشت نمیخوره. فلسفه ش هم اینه که هیچ موجود زنده ای نباید برای خوراک من کشته بشه. بعد من نمیدونم این تحول عظیم چطور اتفاق افتاده. خوابنما شده یا چی ...

این اتفاق فرخنده و مبارک باعث شده من خوشبخت تر از پیش باشم! ماکارونی زیاد میاد توی یخچال میمونه تا من بخورم. پیتزا میمونه تا من بخورم و کلی هم اسباب خنده و شوخی این وسط راه افتاده! دیروز بهش میگم تخم مرغ هم نخور. میگه اون که زنده نیس. گفتم خب میشه. تو نخور، اون جوجه میشه توی یخچال!

1085

چند روز پیش، نزدیک محل کارمون سه تا جوون خودشون رو از پشت بوم یه ساختمون انداختن پایین و رفتن توی کما. طبق شنیده ها پخش کننده مواد مخدر بودن و اون روز هم پلیس دنبالشون بوده و تا روی پشت بوم دنبالشون اومدن و اینا هم خودشون رو انداختن پایین!

هیچوقت کسانی که خودشون به زندگیشون پایان میدن رو درک نمیکنم. واقعا درک نمیکنم. حالا بر فرض مرتکب یه جرمی هم شدی و مجبوری یه تاوان سنگین بپردازی. ولی بعدش باز هم تمام زندگی پیش روته و میتونی از اول شروع کنی. از نقطه ی صفر!

هر روز یه شروع تازه س

اولین روز از باقیمانده ی زندگی ...

1084

در زمان های نه چندان دور، زمان به اندازه ی الان برام معنا نداشت. مثلا نیم ساعت رو اونقدر کوتاه میدونستم که اصلا به حساب نمیاوردم. ولی الان که توی نیم ساعت تایم سرظهر ناهار میخورم، لباس اتو میکنم، ظرفای ناهارمو میشورم، مسواک میزنم، آرایش میکنم، لباس میپوشم و به قصد دفتر کار از خونه خارج میشم، نیم ساعت که چه عرض کنم، ثانیه به ثانیه ی یک دقیقه هم برام حکم طلا رو داره!! 

نمیدونم این از عواقب بالاتر رفتن سن و محدودتر شدن عمر هست یا از اثرات مشغله خیلی زیاد این روزها ..