1054. یلدا از کجا شروع شد؟

این هفته توی مجله رتـــــ به که سر هر آزمون به بچه های گاج میدیم، یه مطلب در مورد یلدا چاپ شده بود. اونقدر برام جالب بود که از روش عکس گرفتم و میخوام اینجا هم بنویسمش:

 

پیروان میترائیسم یا همان خورشید پرستی ارزش زیادی برای روز، روشنایی و نور آن قائل بودند تا جایی که برای یلدا که تنها چند دقیقه طولانی تر از سایر شب های سال است، تدارک جشن و مهمانی می دیدند.

اولین دلیل برپایی مراسم خاص برای شب یلدا، کوتاهتر شدن شب های بعد از آن و در نتیجه طولانی تر شدن روزهای آتی بود. در میترائیسم نور آنقدر مقدس بود که برای چند دقیقه نور بیشتر باید جشن و مهمانی برپا می کردند. دومین دلیل برپایی مراسم در شب یلدا این بود که:

مردمان ایران زمین به دو چله در زمستان معتقد بودند. چله بزرگ و چله کوچک! چله بزرگ از اول دی تا ده بهمن و چله کوچک ده بهمن تا بیست اسفند را دربر می گرفت. مردم معتقد بودند سرمای زمستان در چله اول آزاردهنده و سخت خواهد بود. به همین دلیل شب یلدا  که در واقع شب قبل از شروع چله بزرگ بود را جشن می گرفتند، به این امید که چله بزرگ خیلی به آن ها سخت نگیرد و زمستان راحتی را بگذرانند.

 

+ شب یلداتون مبارک. میخوام امشب تمام سعیم رو بکنم که در کنار خانواده شب خوبی رو بگذرونم و در کنارشون خاطره ساز باشم. میشه شما هم تلاش کنید؟ ♥

1053. believe me! they grow back so soon!

دیروز صبح رفتم آرایشگاه که چتری هامو کوتاه کنم. طبق معمول که آرایشگر ممکنه در یه حرکت زیبا یا زشتت کنه، قیچیِ خانوم رفت و چتری هام رو خییییییییلی کوتاه کرد! گفتم موهای من که خیلی تندتند بلند میشه. فوقش یه ماهه!

وقتی داشتم شالمو سر می کردم، هوس کردم همه ی مومامو کوتاه کنم یه دفه! پول رو حساب کردم و اومدم بیرون. تا سر خیابون با همین فکر رفتم و بعد یهو برگشتم! 

رفتم و به دختره گفتم میخوام کل موهامو کوتاه کنم. روی صندلی نشستم و گفتم که تا روی گردنم کوتاه کن. هاج و واج نگاهم کرد و گفت حیفه ها! موهات مشکلی نداره ها! سالمه ها! پشیمون میشی! خندیدم و گفتم کوتاه کنید. پشیمون نمیشم!

بعدازظهر رفتم سرکار. همکارام که همه دخترایی با موی بلند هستن، خیلی آروم یه "مبارکه" گفتن و یکیشون گفت وای من که اصلا دلشو ندارم! و اون یکی در ادامه گفت منم همینطور

شب که اومدم خونه، داداشم که معتقد بود خوشگل شدم، ازم یه عکس گرفت که واقعا ازش خوشم اومد!

ددر نتیجه همون رو برای اطرافیانم فرستادم. خاله کوچیکه بلند بلند خندید و گفت کوتاه کردی خره؟؟ چقدرم بهت اومده! مامانت چی گفت؟ گفتم هنوز براش نفرستادم. (مامانم مسافرته) همونجوری که می خندید گفت عکس العملشو برام فوروارد کن.

برای دو تا دخترعمه م فرستادم. یکیشون گفت ای جونم! حالا چجوری جرات کردی؟؟ یکی دیگشون خندید و گفت تیییییییییییییینا! کوتاه کردی؟؟؟؟ وااااااااااای! چه بامزه شدیییییییییییییی!

جالب تر از همه مامانم بود. عکس رو دید و بلافاصله زنگ زد 

- موهاتو کوتاه کردی؟

+ آره

- اذیت نکن واقعا کوتاه کردی؟

+ آره دیگه!!

- جون مامان کوتاه کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+

- چرا چنین کاری کردی؟؟؟؟

+ همینجوری

- حالا بخوایم شوهرت بدیم مو نداری چیکار کنیم؟

+ عروس مو کوتاه که شیک تره!

- عموی مامان هم از اونور میگه خوشگل شدی ولی آقایون موی بلند دوست دارن

+ آقایون مشکل خودشونه! خودشون موهاشون رو بلند کنن

و این داستان بین من و اطرافیان ناباورم تا سه صبح ادامه داشت!

من هیچ کاری نکردم! فقط موهامو کوتاه کردم! موهایی که تا دو ماه دیگه دوباره بلند میشن! موهایی که وقتی هم بودن، همیشه زیر شالم خفه می شدن. من فقط یه تنوع ایجاد کردم. چرا همیشه باید روتین باشیم؟ چرا همیشه باید هممون مثل هم باشیم؟

قیافه ی جدیدمو دوست دارم. مثل بچه شیطونا شدم. چپ و راستت توی آینه نگاه می کنم و در حالی که چشمام برق میزنه، به خودم لبخند میزنم!

کوچیکتر که بودیم، نمیزاشتن مو بلند کنیم. می گفتن توی سن رشد هستین و چشماتون ضعیف میشه. حالا که بزرگ شدیم نمیخوان که کوتاه کنیم و میگن طراوت و زیبایی دختر جوون، به موهای بلندشه!

عجب داستانی داریم تمام عمر با این جماعت!

احساس شادی و رهایی می کنم! شاید یه دلیلشم اینه که یه ذره خلاف جریان آب شنا کردم

1052

مراقب کسانی که خوش و شنگول هستند ولی دوستان نزدیک و صمیمی ندارند باشید. ممکن است آن ها خوش طبع و بذله گو باشند ولی شوخی آن ها بیشتر تحقیر و ابراز نفرت است. اگر با چنین آدمی ازدواج کنید، خیلی زود هدف شوخ طبعی خصمانه ی او قرار خواهید گرفت و ممکن است تا آخر عمر از ازدواج خود پشیمان باشید.دنبال کسی باشید که دوستان خوبی دارد، با آن ها خوب رفتار می کند و شما نیز از بودن با ایشان لذت می برید. کسی که دوستان خوبی ندارد، راه و رسم دوست داشتن و مهرورزی را نمی داند.

 

william Glasser - choice theory

1051

دو هفته ی سخت رو گذروندم. دو هفته ای که لحظه به لحظه فقط به فکر گذروندنش بودم. صبح یه جا سرکار بودم (مدرسه یا گـ ـاج یا تهران برای پایان نامه) یک میومدم خونه. ناهار میخوردم. دو و خورده ای میرفتم دفتر خودمون تا 9 شب! روزی که تهران بودم، شیش و خورده ای رسیدم ولایت و مستقیم رفتم دفتر. پنج شنبه هم از دفتر رفتم مهمونی. دو شب رسیدم خونه. تا شیش صبح خوابیدم و رفتم سر کنکور آزمایشی بچه هام. عصرشم درگیر کارنامه و تحلیلش بودم و شنبه هم دوباره روز از نو روزی از نو!!

از نظر جسمی خیلی خسته نبودم. چون وقتی میومدم خونه فقط می خوابیدم. ولی اوضاع روحیم وحشتناک به هم ریخته بود و به شدت احساس خفگی می کردم.

چهارشنبه که تعطیل بود. دیروز هم فقط چهار ساعت عصر رفتم دفتر خودمون. امروز هم تماما خونه بودم. 

توی این سه روز با تنبلی بی حد و حصر، ذره ذره گوشه کنار اتاقمو جمع کردم. گردگیری کردم. تا جایی که تونستم خوابیدم و الباقیش رو هم کتاب خوندم، یه عالمه فیلم دیدم و کلی خوراکی خوردم.

واقعا روزای تعطیل مثل معجزه میمونن وسط شلوغی این روزای من ♥

+ ای کاش بلاگفا هم مثل فیس بوک و ... گزینه ی لایک داشت، تا اگه پستی رو خوشتون اومد لایک می کردین حداقل ..

1050. تعلق خاطر

چند روز پیش توی آشپزخونه در حال انجام چند تا کار بودم. وقتی اومدم توی اتاقم، دیدم عمو ب ده دقیقه قبلش از فرنگ زنگ زده با وایبر.

گوشیمو برداشتم و بهش زنگ زدم. وقتی که جواب داد گفتم "سلااااااااااااااام عمو جون خودم" . چند لحظه ساکت شد و بعد خندید. گفتم "خب چیه؟ عمو جونمی دیگه". دوباره ساکت شد و دیدم بغض کرده و صداش میلرزه. گفت زنگ زدم نبودی. عذرخواهی کردم. 

گفت که دلش هوای عمه شین و عمو ه رو کرده (هر دو فوت کردن). اول از همه به من زنگ زده. جواب که ندادم به یکی از دخی عمه ها زنگ زده و بعد به یکی از برادراش (یکی از عموهام) زنگ زده. 

با همون صدای بغضالود گفت که هیچکدوم راضیش نکردن و اول از همه به من زنگ زده بوده. گفت که عمو ه همیشه می گفته "نمیدونم چی توی وجود این بچه (من) هست. هر بار که باهاش حرف میزنم انگار با دایه و شین حرف میزنم**

عمو می گفت و اشکای من راه افتاده بود و بی صدا گوش می کردم. عمو ه همون عمویی هست که پست 1047 رو براش نوشتم ...

عمو ب اصلا احساساتی نیست. معروفه به رک و صریح و تند و تیز صحبت کردن. ولی با من خیلی آروم و ملایم بوده همیشه. عمو ب همونی هست که گفتم وقتی عمو ه فوت کرده بود، زنگ زده بود حالمو می پرسید و تا مدت ها هوامو داشت. 

دیروز گفت که خیلی دوستم داره. گفت که دلش برام تنگ شده. گفت که مطمئنه یکی پیدا خواهد شد که لیاقتمو داشته باشه. این در حالیه که عمو ب هیچوقت اعتقادی به ازدواج نداشته. حداقل من اینطور فکر می کردم.

تماسش روزمو ساخت. تمام روز لبخند روی صورتم بود. حالا بیشتر دوسش دارم. حیلی حیلی بیشتر ...

 

* دایه به زبان کردی به معنای مادر هست. مادربزرگ پدریمو همه دایه صدا می کردن.

** این حرف رو از عمو ه نشنیده بودم. چقدر این مکالمه با عمو ب برام ارزش داشت. انگار علاوه بر محبت عمو برادرزاده ای، یه بند نامریی ما رو به هم وصل کرده. یه داغ مشترک .. درد نبودن کسی که واقعا دوسش داشتیم ... و داریم!

1049. جیب

توی این چند سالی که دارم با پول خودم و کاملا به سلیقه ی خودم خرید می کنم، خیلی چیزا دستم اومده که چه چیزی بهم میاد. چی ارزونه چی گرونه چی کیفیت داره یا نداره و ... بماند که در این بین بها زیاد دادم و چرت و پرت زیاد خریدم تا یاد گرفتم! هنوز هم گاهی!

بگذریم!

میخواستم در مورد آخرین دستاورد ِ استقلالم صحبت کنم.

امسال به این نتیجه نائل اومدم که یه پالتو هررررررررررر چقدر هم شیک و دلنشین و دوست داشتنی و خواستنی و خوش قیمت باشه، اگه جیب نداشته باشه یا جیب تزیینی داشته باشه و نتونی دستاتو تا مچ توی جیباش فرو کنی، مفت که چه عرض کنم، به لعنت خدا هم نمی ارزه. البته خب قطعا مستحضر هستید که منظورم یکی مثل خودمه که استفاده ش از لباس برای تردد در خیابون و محیط های کاری و آموزشی هست. نه کسی که میخواد پالتو بپوشه، توی ماشین بشینه و بره مهمونی مثلا!

و همینطور دومین نکته ی حائز اهمیت!!!! کلاه ِ درست حسابی هست. چون من آدم چتر دست گرفتن نیستم و اصولا تا کمی هوا سرد میشه، دستام از جیبام بیرون نمیاد!! 

من عاشق هوای بارونی یا برفی هستم که کیف کج یا همون پستی بندازم و برای نگه داشتن کیف از دستام استفاده نکنم. دستامو بزارم توی جیبام. کلاه رو بکشم روی سرم و راه بیفتم توی خیابون. 

بعد خیره بشم به مردمی که به سختی چتر دستشون گرفتن یا میدَوَن و دنبال سرپناه می گردن یا به خاطر نگه داشتن کیف، دستاشون از سرما قرمز شده! 

نمیدونید اینجور وقتا به خودم و انتخاب هام چقدر افتخار می کنم و آفرین میگم!

 

+ این پست به بهانه پالتوی مشکی کوتاه، کلاه دار و فوق العاده ساده ای نوشته شد که امروز خریدم و به شدت عاشقشم

++ دوستای قدیمی یکی یکی دارن وبلاگ هاشون رو میبوسن و میزارن کنار ... دلم می گیره ...

+++ درسته که کمتر می نویسم. ولی دلیلش بی علاقگی نیست. وقتم محدودتر شده. کما فی السابق هستم!

1048. و من هنوز خوره ی کتابم :)

لذت این روزهای من خوندن کتاب "اتفاق" از "گلی ترقی" هست. این اولین کتابیه که دارم از ایشون میخونم. و بسیار بسیار دارم لذت میبرم. طوری که بعد از مدت ها یه تایم کتاب خوندن شبانه دارم که توی این شبای خنک پاییزی لم میدم روی کاناپه و پاهام رو می گیرم جلوی بخاری و کتاب میخونم 

دوست دارم که کتاب خوندن یکی از لذت های زندگیمه. چند شب پیش یکی از دوستای خیلی قدیمیم توی تلگرام مسیج داده بود که داری چیکار می کنی؟ گفتم کتاب میخونم. گفت "هنوز خوره کتابی؟" و من این شکلی بودم دقیقا

 سریال دندون طلا رو دیدک. روندش خوب بود. ولی چقدر بد تموم شد. یادم نمیاد فیلمی ایرانی دیده باشم که پایانی در خور داشته بوده باشه (فعل رو!) سریال منظورمه البته!

سه قسمت از شهرزاد رو دیدم. عالی عالی عالی! امیدوارم همینجوری در اوج بمونه.