1047

یه دوست به نقل از پدربزرگ خسروشکیبایی عزیز در سریال خانه ی سبز می گفت "عکس ها پیر نمی شن ولی آدمو پیر میکنن"

حالا حکایت منه با تو. تویی که یک سال و شیش ماه و بیست روزه که نیستی. ولی داغ نبودنت مثل روز اول تازه س و گاهی بدجور سر باز می کنه عمو جان ..

همون دوست می گفت تو باید ببینی مشکل اصلیت جیه که واسه یه عموی نادیده اینجوری عزادار می کنی و ازش بت ساختی"

ولی من از عمو بت نساختم. خوب میدونم عیب و ایراداتشو. بعضی چیزاشو هم دوست نداشتم. اصلا و ابدا! اما اون خلق و خوی خاصش، فارغ و رها بودنش، مهربونی بی حد و لبخند همیشگیش، میانداریش بین اعضای فامیل ...

به جرات میگم هیچ کس اونجوری بی قید و شرط عاشقم نبوده و نازمو نکشیده (به جز مامان خوبم و سه چار تا درجه یک)

درست مثل شاهزاده خانوما باهام رفتار می کرد. چه مادی چه معنوی ...

من عاشق این پدرخوانده ی راه دور بودم و حسرت به دل بغل کردنش موندم تا ابد ...

 

+ اونقدر رابطمون خاص بود که تماااااااااااام خانواده می دونستن. طوری که وقتی فوت کرده بود، یه عموی دیگه م از استرالیا زنگ زده بود حال منو می پرسید و تا مدت ها مراقبم بود.

++ دلم برات تنننننننننننننننگ شده ... خیلی خیلی تنگ ... چه کنم؟

+++ حداقل به خوابم بیا بی انصاف ...

1046

دیروز از موسسه رفتم غذاخوری دایی وسطی و با مامان جونم که الان مدیر داخلی اونجا هست چای خوردیم. پشت یکی از میزها نشستیم، چای خوردیم و از هر دری حرف زدیم. خیلی خوشایند بود. خیلی حس خوبی داشتم. وقتی موقع خداحافظی محکم بغلم کرد، فهمیدم که دوجانبه بود اون حس خوب

*****

دو سه روز پیش یه شماره غریبه افتاد روی گوشیم. جواب دادم. گفت "خانوم اردیبهشتی؟" متعجب گفتم شما؟ یکی از بچه های قدییییییییمی وبلاگی بود. گفت که هر چند وقت یه بار کانتکت های گوشیشو زیر و رو میکنه و حالی از دوستان قدیم میپرسه. اونقدر تماسش برام دلچسب و خوشایند بود که حد نداره. هنوزم از فکرش حالم خوبه حتی

از ایشون که خداحافظی کردم، به یکی از دوستان قدیمیم که خیلی وقته ازش بی خبر بودم زنگ زدم. بعدش همش داشتم فکر می کردم ای کاش دوستمم همینطور زنجیروار به یکی از دوستاش زنگ بزنه و تموم نشه این قصه ی خوش ♥

*****

یکی از دخترعمه هام دو هفته پیش ایران بود به مدت یک هفته. این دخترعمه یه خواهری داره که اونم در فرنگ بسر میبره و این هفته تولدش بود. بعد من یه کاری کردم. واسه ش کادو خریدم و دادم خواهرش برد و شب تولدش بهش داد. به شدت سورپرایز شده بود و به من هم واقعا خوش گذشت از حال خوبی که داشت و عکسایی که برام فرستادن.

چهار جلد قصه های امیرعلی رو خریدم و یه گردنبند شیشه ای زرشکی که مال خودم بود.. توی پک گردنبند هم عطر همیشگی خودمو زدم و اون شب بهش زنگ زدم که توی پک رو بو کن. وای که چه حال خوبی بود ♥

*****

دوشنبه مدرسه بودم. وسط روز مدیر رو دیدم. خیلی بی مقدمه ازم تشکر کرد و گفت که از روند کارم راضیه. روی پا بند نبوودم از خوشحالی

*****

امشب وقتی بعد یه خستگی هفت هشت ساعته، از موسسه اومدم خونه، یکی از بچه ها اسمس زد و از حال خوبش گفت و تشکر و این حرفا

 

* حالم خوبه خداروشکر

کسی از گلی ترقی کتاب خونده؟

1045. خانه خراب

روی صندلی جلو یه آقای جوون لم داده بود و من روی صندلی عقب نشسته بودم. آقایی که جلو نشسته بود، تا لحظه ای که پیاده شد داشت حرف میزد. واقعا تا اون لحظه داشت حرف میزد! با ربط و بی ربط! بدون اینکه کسی ازش چیزی بپرسه! 

از دو تا فوق لیسانس همزمانش توی دانشگاه تهران و دانشگاه آزاد تا مزرعه 10 هکتاریشون! راننده هم هر از گاهی سر تکون میداد و کلمه ای به نشونه ی تایید به زبون میاورد.

آقای جوون که پیاده شد راننده نفسشو که انگار توی سینه حبس شده بود بیرون داد و با حرص گفت "چقدر حررررررررف زد خانه خراب!"

و اونقدر قشنگ گفت خانه خراب که اون لحظه دلم خواست زندگی دگمه عقب و جلو داشت تا میتونستم یه چار پنج باری عقب بزنم و بشنوم که با حرص می گفت "خانه خراب"!

1044. لُژ لب!

دیشب یه خانوم و آقا با یه دختر کوچولو به دفتر اومدن. بعد از حال و احوال با خانوم و آقا به دخترک یه شکلات دادم. دختر بامزه ای بود. ترکیب صورت سفیدش، موهای فرفری مشکیش و کاپشن سرخابیش خیلی جالب بود.  

پدر و مادرش یه دوری زدن و بعد اومدن پشت میز نشستن تا یه کاتالوگ رو ببینن. یه سمت میز خانوم و آقا نشستن و سمت دیگه ش من و دخترک! دختر کوچولو خیره شده بود به من. بعد از چند لحظه با صدای سوت سوتکیش گفت "لُژ لب زدی؟" پدر و مادرش خندیدن و اصلا سرشون رو بلند نکردن. به دختر کوچولو اخم کردم و رومو برگردوندم. بعد از چند لحظه دوباره گفت "تو لُژ لب زدی؟" آروم گفتم نه و از روی صندلی بلند شدم که دیگه در دیدرسش نباشم.  بی صدا دنبالم راه افتاد و هر چند لحظه یه بار سرک می کشید و به صورتم خیره می شد و به فکر فرو می رفت. کارشون تموم شد و موقع خداحافظی دوباره رو به من کرد و گفت "پس چرا برق میزنه لبات؟"پدر و مادرش با نیش تا بناگوش باز از دفتر خارج شدن. 

و من داشتم به نوجوونی خودم فکر می کردم که تا اول دبیرستان، فرق بین ریمل و خط چشم رو نمی دونستم. فقط می دونستم هر دوتاشون سیاهه و برای چشم هست! :)

1043

دایی وسطی که دو سال از من بزرگتره، امسال هم برای چهارمین یا پنجمین سال متوالی، توی خیابون محل گذر دسته ها بساط آش رشته داشت و منم روی آش امسال یه سهم خیلی کوچیک داشتم :)

از پنج بعدازظهر تا 1 نیمه شب، 14 تا دیگ برابر با 6500 کاسه آش پخش کردیم. بعدشم با دایی جانم وسط دسته ها چرخیدیم تا نزدیک 3!

خیلی خوب بود. صدای این طبل هاشون قلب منو از جا می کند ...

خواننده همیشگی عزیز ممنونم از دعاهایی که برام کردی و این روزها عجیب بهشون نیاز دارم. من هم وقتی آش هم میزدم به یادت بودم. به یاد شما و تمام دوستان خوبی که اینجا دارم. 

به امید روزهای بهتر ♥

1042

توی کوچه ی ما یه ابتدایی غیرانتفاعی دخترانه هست که کادرش (مدیر و ناظم و چند تا از معلما)، کادر مدرسه ابتدایی خود من هستن در بیست سال پیش! اینجوریه که مدیر بازنشسته شده، مدرسه غیرانتفاعی زده و تمام کادر سابقش رو با خودش آورده!

این مدرسه برای من پر از حس های خوبه. تجسم یک رویاس حتی. معلم کلاس سومم که عاااااااشقش بودم ... چند وقت پیش یه فکری به سرم زد. دوست داشتم اونجا کار کنم. بدون پول! رایگان! فقط دوست داشتم اونجا کار کنم با مدیر و معلم های خودم! از طرفی چون توی کوچه خودمونه، رفت و آمدش برام هزینه بر نبود. از طرف دیگه سه چهار ساعت در هفته، حتی اگه میخواستن به من پول بدن چقدر میشد مگه؟

هم تجربه کسب می کردم. هم با با معلمایی که دوسشون داشتم کار می کردم، هم اینکه برام رزومه میشد که یک سال مشاور فلان مدرسه هم بودم.

رفتم به مدرسه و با مدیرش (مدیرمون) صحبت کردم. منو شناخت و کلی هم استقبال کرد و حالا دو هفته س که یک روز در هفته دارم توی مدرسه ی مدیر و معلمای بیست سال پیش خودم، به عنوان مشاور کار می کنم

قسمت جالب و پرخجالت ماجرا برای من زنگ های تفریح که برای صرف خوراکی همراه معلم ها به دفتر یا آشپزخونه صدام می کنن و واقعا برام سخته. به شدت احساس بچه مدرسه ای بودن می کنم این وقت ها ..

امروز رفتم سر یکی یکی ِ کلاسا و در حد دو سه دقیقه خودم و کارم رو به بچه ها معرفی کردم. چه دنیای لطیف و جذابی دارن این بچه ها ...

کلاس پنجمیا خط داشتن. قبل از معلمشون رفتم سر کلاس. یهو یکیشون با ذوق گفت "از این به بعد معلم ما شما هستی؟" به زور خندمو کنترل کردم و شروع کردم به صحبت کردن.

یا زنگ های تفریح که محو تماشای دختربچه ها میشم. دختر کوچولوهایی که هر کدوم مقنعه شون رو یه طرف شوت کردن و با موهای بافته، دم اسبی یا خرگوشی دنبال هم میدون! بلندبلند میخندن یا به خاطر یه چیز خییییییییییییلی کوچیک مثل ابربهار گریه می کنن ...

هنوز با مساله جدی ای مواجه نشدم. امیدوارم از پسش بربیام.

 

+ نتونستم با بلاگ اسکای رابطه برقرار کنم.