روی صندلی جلو یه آقای جوون لم داده بود و من روی صندلی عقب نشسته بودم. آقایی که جلو نشسته بود، تا لحظه ای که پیاده شد داشت حرف میزد. واقعا تا اون لحظه داشت حرف میزد! با ربط و بی ربط! بدون اینکه کسی ازش چیزی بپرسه! 

از دو تا فوق لیسانس همزمانش توی دانشگاه تهران و دانشگاه آزاد تا مزرعه 10 هکتاریشون! راننده هم هر از گاهی سر تکون میداد و کلمه ای به نشونه ی تایید به زبون میاورد.

آقای جوون که پیاده شد راننده نفسشو که انگار توی سینه حبس شده بود بیرون داد و با حرص گفت "چقدر حررررررررف زد خانه خراب!"

و اونقدر قشنگ گفت خانه خراب که اون لحظه دلم خواست زندگی دگمه عقب و جلو داشت تا میتونستم یه چار پنج باری عقب بزنم و بشنوم که با حرص می گفت "خانه خراب"!