1087. آنم آرزوست
انگار هیچ برهه ای از زندگی قرار نیست آروم و راحت و کاملا بی دغدغه بگذره. انگار هر چقدر بیشتر بدوی کمتر میرسی یا شاید بهتره بگم هر چقدر بیشتر بدوی، بیشتر و بزرگتر میخوای. دیشب داشتم فکر میکردم دبیرستان، کنکور لیسانس، دوران سخت کارشناسی، تلاش برای کار پیدا کردن، قضایای جانبی بزررررررگ، کنکور فوق لیسانس، کار و درس همزمان، به علاوه کارگاه های هزینه بر و زمان بر، پایان نامه سخت، پیدا کردن کار مرتبط با رشته و حالا که تقریبا میشه گفت به یه ثبات نسبی رسیدم و میتونم کمی از زندگی لذت ببرم، این پروژه جدید و سختی که برای خودم تراشیدم ...
انگار هیچوقت قرار نیست که آرامش مطلق از راه برسه. البته که خودم میدونم این ویژگی ما آدماس و همیشه بیشتر و بزرگتر میخوایم ولی این دونستن باعث نمیشه دلم غنج نره برای خوندن ده جلدی کلیدر و بدون عذاب وجدان ِ کارای عقب افتاده فیلم دیدن و خوراکی خوردن ...