1102
به واسطه ی فروشگاهی که داریم، خیلی وقتا آدمای مطرح شهر رو بصورت رودررو میبینم. آدمایی که بعضیاشون رو انگار از توی خود ِ خود ِ خاطره ها بیرون کشیدن!
امروز دکتر ِ زمان بچگیام اینجا بود. یه مرد ِ مسن با موهای کاملا سفید، عینک، قد متوسط، نگاهی مهربون و لبخند روی لب! دقیقا خصوصیات یک آدم دوست داشتنی و کاملا قابل اعتماد که به وقت بیماری و آشفتگی با کلامی سحرآمیز، آرامش رو بهت برمیگردونه :)
در مورد چیزی که نیاز داشت صحبت کردیم. گفتم خیالتون از بابت کیفیت کاملا راحت باشه. گفت من خیالم از بابت فروشنده راحته. گفت همه ی برندها رو نمیشه شناخت. ولی آدما رو چرا! و من به حرف شما اعتماد میکنم نه به اسم ِ کالایی که نمی شناسم
ازم پرسید به کجا رسیدی و چیکار کردی. گفتم که فوق لیسانس مشاوره دارم و علاوه بر اینجا، توی کلینیک مشاوره ایکس هم کار میکنم. لبخند زد و به تایید و تحسین سر تکون داد. گفت من زیاد توی این کار موندم. مریض های قدیمم، الان بچه هاشون رو پیشم میارن
کارش انجام شد و با تکریم و احترام رفت. وقتی داشت میرفت، در حالی که به شدت دلم میخواست بغلش کنم، به این فکر میکردم که چقدر این مرد جمع و جور و کوچولو، بزرگه! چقدر برای این شهر زحمت کشیده و امروز چقدر سرشناسه. چقدر تاثیرگذار بوده و چقدر صادق و عاشق بوده که با گذشت این همه سال هنووووووووووز این همه خواهان داره. نسلی که به پاس خاطرات خوش و امنِ کودکیشون، حاضر نیستن بچه هاشون رو بدست هیچ دکتر دیگه ای بسپرن



