1102

به واسطه ی فروشگاهی که داریم، خیلی وقتا آدمای مطرح شهر رو بصورت رودررو میبینم. آدمایی که بعضیاشون رو انگار از توی خود ِ خود ِ خاطره ها بیرون کشیدن!

امروز دکتر ِ زمان بچگیام اینجا بود. یه مرد ِ مسن با موهای کاملا سفید، عینک، قد متوسط، نگاهی مهربون و لبخند روی لب! دقیقا خصوصیات یک آدم دوست داشتنی و کاملا قابل اعتماد که به وقت بیماری و آشفتگی با کلامی سحرآمیز، آرامش رو بهت برمیگردونه :)

در مورد چیزی که نیاز داشت صحبت کردیم. گفتم خیالتون از بابت کیفیت کاملا راحت باشه. گفت من خیالم از بابت فروشنده راحته. گفت همه ی برندها رو نمیشه شناخت. ولی آدما رو چرا! و من به حرف شما اعتماد میکنم نه به اسم ِ کالایی که نمی شناسم

ازم پرسید به کجا رسیدی و چیکار کردی. گفتم که فوق لیسانس مشاوره دارم و علاوه بر اینجا، توی کلینیک مشاوره ایکس هم کار میکنم. لبخند زد و به تایید و تحسین سر تکون داد. گفت من زیاد توی این کار موندم. مریض های قدیمم، الان بچه هاشون رو پیشم میارن

کارش انجام شد و با تکریم و احترام رفت. وقتی داشت میرفت، در حالی که به شدت دلم میخواست بغلش کنم، به این فکر میکردم که چقدر این مرد جمع و جور و کوچولو، بزرگه! چقدر برای این شهر زحمت کشیده و امروز چقدر سرشناسه. چقدر تاثیرگذار بوده و چقدر صادق و عاشق بوده که با گذشت این همه سال هنووووووووووز این همه خواهان داره. نسلی که به پاس خاطرات خوش و امنِ کودکیشون، حاضر نیستن بچه هاشون رو بدست هیچ دکتر دیگه ای بسپرن

1101

سر خیابون منتظر تاکسی بودم. یه پراید اومد و سوار شدم. یه پیرمرد کنارم نشسته بود. یه شلوار کهنه قهوه ای رنگ، کاپشن یشمی رنگ فوق العاده قدیمی و پر از لک، کفش های مشکی رنگ چندین ساله و یه بلوز کاموایی مندرس به تن داشت. موهاش جو گندمی و پوست صورتش تیره رنگ و زبر بود. از اون پوست ها که معلوم بود سرما و گرما زیاد کشیده. پوست دستش خشک، ترک خورده و پینه بسته بود. 

روی صندلی عقب پراید مچاله شده بود. نمیدونم از سرما بود یا از شرم نشستن کنار یه خانوم. 

چقدر دلم میخواست کرم رو از توی کیفم دربیارم و دستاش رو ...

دلم موند پیش پیرمرد

خدا میدونه چند تا از این پیرمرد و پیرزن های مظلوم و بی صدا اطرافمون هست. از همونا که وقتی می میرن، اطرافیان میگن "طفلک هیچی از زندگیش نفهمید" ...

1100

اولین روز هفته نویدبخش یه شروع جدیده. یه فرصت تازه. امکانی برای دوباره و از اول شروع کردن. چند شب پیش قبل خواب داشتم فکر میکردم چه خوبه که فردایی هست. که امید هست. امید برای دوباره ساختن و از جا بلند شدن. امید و صد البته اراده و همت و پشتکار برای جبران!

روزهای جادویی جوانی رو دست کم نگیریم. روزهایی که هر روزشون خود ِ خود ِ معجزه هستند! روزهایی که با توان و تلاشمون میتونیم کوه رو جابجا کنیم و فولاد رو هم ذوب کنیم.

 

1099

هر کدوم از ما توی ذهنمون یه دنیای مطلوب داریم که دوست داشتنیامون رو در اون جا دادیم. آدم هایی در دنیای مطلوب ما جای دارن که یه روزی یه جایی بهمون حس خوب دادن، خوشحالمون کردن و حالمون رو خوب کردن. آدم هایی که در مرکز دنیای مطلوب هر کدوممون هستن، این جایگاه رو به سادگی بدست نیاوردن. مدت ها طول کشیده تا ذره ذره برای خودشون جا باز کردن و به همین نسبت، به سادگی هم از ذهن و دنیای مطلوب ما خارج نمیشن.

پس

آی آدمایی که تازه دارین وارد زندگی هم میشین، به قدیمیا و محدوده دنیای مطلوب طرف مقابلتون (افراد خانواده، دوستان، خاطرات، افکار و عقاید هم) احترام بزارین. اگر نه مدت زیادی موندگار نخواهید بود و زود از چشم میفتین. از ما گفتن بود ..

 

1098

مدتیه افتادم توی فاز پول جمع کردن و تمام سعیم رو میکنم که حتی یک قرون بیشتر از اون چیزی که واقعا نیازه خرج نکنم. میدونم که در آینده نزدیک به "ریال به ریال" پولم نیاز خواهم داشت. تازه کم هم میارم!

حتی به فکر فروش یه سری وسیله هستم. همش دارم فکر میکنم چطور میتونم در حال حاضر درآمد بیشتری داشته باشم یا چطور میتونم کمتر پول خرج کنم.

بعد این وسط سوار یه تاکسی میشم که به جای هزار تومن کرایه ش، دو هزار تومن برمیداره و منم در لحظه اصصصصلا حواسم نبود. 

هممون کار میکنیم و زحمت می کشیم. هممون سخت تر از اونچه که باید زندگی می کنیم. هممون توی این رکود اقتصادی تحت فشاریم و به قول مامانم واسه یه قرون دو زار هزار تا معلق میزنیم. واقعا نمی فهمم چطور بعضیا به خودشون اجازه میدن اینجوری با کشیدن شیره ی جون مردم روزگار بگذرونن!

در ماه یک عالمه از این هزار تومنا الکی خرج می کنیم ولی این که احساس کردم یارو برام زرنگی کرد و فلنگ رو بست، خییییییییلی زور داشت. از اون موقع همش دارم میگم من که راضی نبودم! ایشالا توی حلقومش گیر کنه!

جمعه دایی بزرگه و خانومش خونمون بودن. هفته ی پیش خونشون رو دزد زده بود و چند مورد دیگه هم از دوستان و آشنایان شنیدم. حرف این بود که علاوه بر اوضاع بد اقتصادی، اوضاع بد اجتماع هم تاثیرگذار هست و به اصطلاح قبح دزدی از بین رفته. وقتی طرف میبینه فلان مقام مسئول میلیاردی دزدی میکنه و آب از آب تکون نمیخوره، با خودش میگه پس منم اگه سهم خودم (!!!) رو از زندگی بردارم سنگ نخواهم شد!!

1097

سر ظهر زنگ زدم به دخی عمه که ساکن بروکـــ سل هست. برخلاف همیشه که همه چیز رو با آب و تاب و هیجان فراوان تعریف می کنه، آروم و شمرده صحبت میکرد. با شوخی و خنده دلیلش رو جویا شدم. گفت توی ترن هستم و همه دارن کتاب میخونن. هیییییییییییچ صدایی نمیومد! سکوت محض! یعنی ما خونه هامون اونقدر ساکت نیست!

یه لحظه یاد متروهای خودمون افتادم. دست فروش ها! دختر و پسرایی که بلند بلند حرف میزنن و میخندن. بی نظمی و فشار جمعیت و خدا نکنه که اون وسط چند نفر هم دعواشون بشه ...

به کجا رسیدیم و قراره به کجا برسییم؟

دریغ است ایران که ویران شود؟

دریغ از ایران که ویران شد ...

1096

 

هی مینویسم

هی پاک میکنم

هی مینویسم

هی پاک میکنم

 میدونم بعدها که آرشیو وبلاگم رو زیر و رو کنم، پشیمون میشم و حسرت میخورم که چرا مثل قدیم ترها ریز به ریز ننوشتم اوضاع و احوال رو!

ولی الان هی نوشتنم نمیاد. نه تنها نوشتن، که حرف زدنم هم نمیاد. به شدت تودار و ساکت شدم. کارهایی که دارم انجام میدم همه برنامه های بلند مدت هستن. یعنی یه جورایی برنامه هام توی صف ایستادن و به ردیف باید پشت سر هم انجام بشن. 

و من که خودم مشاور هستم و به همه عالم و آدم میگم در لحظه زندگی کنید و گاها تکنیک های مختلف یادشون میدم، این روزها زیاد پیش میاد که یهو به خودم میام و می بینم توی خواب و خیال آینده ی رنگی رنگی ِ توی تصوراتم فرو رفتم. 

یه زمانی وقتی وبلاگی رو میخوندم که صاحبش مثلا نوشته بود "دارم یه کارایی میکنم که بعدا میگم"، با خودم میگفتم چه مسخره! خب کل داستان رو میزاشت بعدا میگفت. 

ولی الان خودم این شکلی شدم دقیقا! هم دلم میخواد حرف بزنم. هم انگار یه دیوار محکم و سفت و سخت مقابلم شکل گرفته که بهم اجازه حرف زدن نمیده! یه مانع درونی شاید! چراشو نمیدونم واقعا ...

1095

بین تمام شلوغی های این روزها، گاهی می بینم که آقایان و پسرهای دور و برم چقدر پیش بینی پذیر شدن. چقدر راحت میشه نیتشون از ابراز علاقه رو از لابلای کلماتشون بیرون کشید. چقدر راحت میشه فهمید کی حرف هاش واقعیه و کی داره دروغ میگه. کی نیت قلبی داره و کی قصد سوءاستفاده داره! 

شده مثل یه بازی! وقتی با تمرکز میشینن و دروغ به هم میبافن و به خیال خودشون، خیلی زیرکانه سعی می کنن آدم رو تحت تاثیر قرار بدن، چقدر احمق بنظر میان!

عاشقان خود را قبل از آن که به آن ها دل ببازید، به ما بسپارید!

دروغ سنج های ما، همراه همیشگی شما!

1094. برای نوه هایم

بنویسید تا در تاریخ و برای نوه هایم (!!!) بماند! بنویسید مادربزرگشان چنان جذاب (!!!) و بیبی فیس بودندی که خواستگار چهار سال کوچکتر از خودش داشتندی و خواستگار مربوطه سال تولد وی را 70-69 تخمین زدندی! بنویسید که جوانک بینوا وقتی اختلاف سنی خود و دلدار را فهمیدندی، بدبخت پس افتادندی!

1093

طرف دانشجوی ترم اول دکترای دانشگاه آزاد توی یکی از شهرستان های دور هست. توی تمام پروفایل ها، اول اسم خودش یه Dr گذاشته!

خب برادر من یه کم صبر میکردی. هولی مگه؟ زشته خب! :|