سر ظهر زنگ زدم به دخی عمه که ساکن بروکـــ سل هست. برخلاف همیشه که همه چیز رو با آب و تاب و هیجان فراوان تعریف می کنه، آروم و شمرده صحبت میکرد. با شوخی و خنده دلیلش رو جویا شدم. گفت توی ترن هستم و همه دارن کتاب میخونن. هیییییییییییچ صدایی نمیومد! سکوت محض! یعنی ما خونه هامون اونقدر ساکت نیست!

یه لحظه یاد متروهای خودمون افتادم. دست فروش ها! دختر و پسرایی که بلند بلند حرف میزنن و میخندن. بی نظمی و فشار جمعیت و خدا نکنه که اون وسط چند نفر هم دعواشون بشه ...

به کجا رسیدیم و قراره به کجا برسییم؟

دریغ است ایران که ویران شود؟

دریغ از ایران که ویران شد ...