سر خیابون منتظر تاکسی بودم. یه پراید اومد و سوار شدم. یه پیرمرد کنارم نشسته بود. یه شلوار کهنه قهوه ای رنگ، کاپشن یشمی رنگ فوق العاده قدیمی و پر از لک، کفش های مشکی رنگ چندین ساله و یه بلوز کاموایی مندرس به تن داشت. موهاش جو گندمی و پوست صورتش تیره رنگ و زبر بود. از اون پوست ها که معلوم بود سرما و گرما زیاد کشیده. پوست دستش خشک، ترک خورده و پینه بسته بود. 

روی صندلی عقب پراید مچاله شده بود. نمیدونم از سرما بود یا از شرم نشستن کنار یه خانوم. 

چقدر دلم میخواست کرم رو از توی کیفم دربیارم و دستاش رو ...

دلم موند پیش پیرمرد

خدا میدونه چند تا از این پیرمرد و پیرزن های مظلوم و بی صدا اطرافمون هست. از همونا که وقتی می میرن، اطرافیان میگن "طفلک هیچی از زندگیش نفهمید" ...