هی مینویسم

هی پاک میکنم

هی مینویسم

هی پاک میکنم

 میدونم بعدها که آرشیو وبلاگم رو زیر و رو کنم، پشیمون میشم و حسرت میخورم که چرا مثل قدیم ترها ریز به ریز ننوشتم اوضاع و احوال رو!

ولی الان هی نوشتنم نمیاد. نه تنها نوشتن، که حرف زدنم هم نمیاد. به شدت تودار و ساکت شدم. کارهایی که دارم انجام میدم همه برنامه های بلند مدت هستن. یعنی یه جورایی برنامه هام توی صف ایستادن و به ردیف باید پشت سر هم انجام بشن. 

و من که خودم مشاور هستم و به همه عالم و آدم میگم در لحظه زندگی کنید و گاها تکنیک های مختلف یادشون میدم، این روزها زیاد پیش میاد که یهو به خودم میام و می بینم توی خواب و خیال آینده ی رنگی رنگی ِ توی تصوراتم فرو رفتم. 

یه زمانی وقتی وبلاگی رو میخوندم که صاحبش مثلا نوشته بود "دارم یه کارایی میکنم که بعدا میگم"، با خودم میگفتم چه مسخره! خب کل داستان رو میزاشت بعدا میگفت. 

ولی الان خودم این شکلی شدم دقیقا! هم دلم میخواد حرف بزنم. هم انگار یه دیوار محکم و سفت و سخت مقابلم شکل گرفته که بهم اجازه حرف زدن نمیده! یه مانع درونی شاید! چراشو نمیدونم واقعا ...