یه دوست به نقل از پدربزرگ خسروشکیبایی عزیز در سریال خانه ی سبز می گفت "عکس ها پیر نمی شن ولی آدمو پیر میکنن"

حالا حکایت منه با تو. تویی که یک سال و شیش ماه و بیست روزه که نیستی. ولی داغ نبودنت مثل روز اول تازه س و گاهی بدجور سر باز می کنه عمو جان ..

همون دوست می گفت تو باید ببینی مشکل اصلیت جیه که واسه یه عموی نادیده اینجوری عزادار می کنی و ازش بت ساختی"

ولی من از عمو بت نساختم. خوب میدونم عیب و ایراداتشو. بعضی چیزاشو هم دوست نداشتم. اصلا و ابدا! اما اون خلق و خوی خاصش، فارغ و رها بودنش، مهربونی بی حد و لبخند همیشگیش، میانداریش بین اعضای فامیل ...

به جرات میگم هیچ کس اونجوری بی قید و شرط عاشقم نبوده و نازمو نکشیده (به جز مامان خوبم و سه چار تا درجه یک)

درست مثل شاهزاده خانوما باهام رفتار می کرد. چه مادی چه معنوی ...

من عاشق این پدرخوانده ی راه دور بودم و حسرت به دل بغل کردنش موندم تا ابد ...

 

+ اونقدر رابطمون خاص بود که تماااااااااااام خانواده می دونستن. طوری که وقتی فوت کرده بود، یه عموی دیگه م از استرالیا زنگ زده بود حال منو می پرسید و تا مدت ها مراقبم بود.

++ دلم برات تنننننننننننننننگ شده ... خیلی خیلی تنگ ... چه کنم؟

+++ حداقل به خوابم بیا بی انصاف ...