دیشب یه خانوم و آقا با یه دختر کوچولو به دفتر اومدن. بعد از حال و احوال با خانوم و آقا به دخترک یه شکلات دادم. دختر بامزه ای بود. ترکیب صورت سفیدش، موهای فرفری مشکیش و کاپشن سرخابیش خیلی جالب بود.  

پدر و مادرش یه دوری زدن و بعد اومدن پشت میز نشستن تا یه کاتالوگ رو ببینن. یه سمت میز خانوم و آقا نشستن و سمت دیگه ش من و دخترک! دختر کوچولو خیره شده بود به من. بعد از چند لحظه با صدای سوت سوتکیش گفت "لُژ لب زدی؟" پدر و مادرش خندیدن و اصلا سرشون رو بلند نکردن. به دختر کوچولو اخم کردم و رومو برگردوندم. بعد از چند لحظه دوباره گفت "تو لُژ لب زدی؟" آروم گفتم نه و از روی صندلی بلند شدم که دیگه در دیدرسش نباشم.  بی صدا دنبالم راه افتاد و هر چند لحظه یه بار سرک می کشید و به صورتم خیره می شد و به فکر فرو می رفت. کارشون تموم شد و موقع خداحافظی دوباره رو به من کرد و گفت "پس چرا برق میزنه لبات؟"پدر و مادرش با نیش تا بناگوش باز از دفتر خارج شدن. 

و من داشتم به نوجوونی خودم فکر می کردم که تا اول دبیرستان، فرق بین ریمل و خط چشم رو نمی دونستم. فقط می دونستم هر دوتاشون سیاهه و برای چشم هست! :)