چند روز پیش توی آشپزخونه در حال انجام چند تا کار بودم. وقتی اومدم توی اتاقم، دیدم عمو ب ده دقیقه قبلش از فرنگ زنگ زده با وایبر.

گوشیمو برداشتم و بهش زنگ زدم. وقتی که جواب داد گفتم "سلااااااااااااااام عمو جون خودم" . چند لحظه ساکت شد و بعد خندید. گفتم "خب چیه؟ عمو جونمی دیگه". دوباره ساکت شد و دیدم بغض کرده و صداش میلرزه. گفت زنگ زدم نبودی. عذرخواهی کردم. 

گفت که دلش هوای عمه شین و عمو ه رو کرده (هر دو فوت کردن). اول از همه به من زنگ زده. جواب که ندادم به یکی از دخی عمه ها زنگ زده و بعد به یکی از برادراش (یکی از عموهام) زنگ زده. 

با همون صدای بغضالود گفت که هیچکدوم راضیش نکردن و اول از همه به من زنگ زده بوده. گفت که عمو ه همیشه می گفته "نمیدونم چی توی وجود این بچه (من) هست. هر بار که باهاش حرف میزنم انگار با دایه و شین حرف میزنم**

عمو می گفت و اشکای من راه افتاده بود و بی صدا گوش می کردم. عمو ه همون عمویی هست که پست 1047 رو براش نوشتم ...

عمو ب اصلا احساساتی نیست. معروفه به رک و صریح و تند و تیز صحبت کردن. ولی با من خیلی آروم و ملایم بوده همیشه. عمو ب همونی هست که گفتم وقتی عمو ه فوت کرده بود، زنگ زده بود حالمو می پرسید و تا مدت ها هوامو داشت. 

دیروز گفت که خیلی دوستم داره. گفت که دلش برام تنگ شده. گفت که مطمئنه یکی پیدا خواهد شد که لیاقتمو داشته باشه. این در حالیه که عمو ب هیچوقت اعتقادی به ازدواج نداشته. حداقل من اینطور فکر می کردم.

تماسش روزمو ساخت. تمام روز لبخند روی صورتم بود. حالا بیشتر دوسش دارم. حیلی حیلی بیشتر ...

 

* دایه به زبان کردی به معنای مادر هست. مادربزرگ پدریمو همه دایه صدا می کردن.

** این حرف رو از عمو ه نشنیده بودم. چقدر این مکالمه با عمو ب برام ارزش داشت. انگار علاوه بر محبت عمو برادرزاده ای، یه بند نامریی ما رو به هم وصل کرده. یه داغ مشترک .. درد نبودن کسی که واقعا دوسش داشتیم ... و داریم!