دو هفته ی سخت رو گذروندم. دو هفته ای که لحظه به لحظه فقط به فکر گذروندنش بودم. صبح یه جا سرکار بودم (مدرسه یا گـ ـاج یا تهران برای پایان نامه) یک میومدم خونه. ناهار میخوردم. دو و خورده ای میرفتم دفتر خودمون تا 9 شب! روزی که تهران بودم، شیش و خورده ای رسیدم ولایت و مستقیم رفتم دفتر. پنج شنبه هم از دفتر رفتم مهمونی. دو شب رسیدم خونه. تا شیش صبح خوابیدم و رفتم سر کنکور آزمایشی بچه هام. عصرشم درگیر کارنامه و تحلیلش بودم و شنبه هم دوباره روز از نو روزی از نو!!

از نظر جسمی خیلی خسته نبودم. چون وقتی میومدم خونه فقط می خوابیدم. ولی اوضاع روحیم وحشتناک به هم ریخته بود و به شدت احساس خفگی می کردم.

چهارشنبه که تعطیل بود. دیروز هم فقط چهار ساعت عصر رفتم دفتر خودمون. امروز هم تماما خونه بودم. 

توی این سه روز با تنبلی بی حد و حصر، ذره ذره گوشه کنار اتاقمو جمع کردم. گردگیری کردم. تا جایی که تونستم خوابیدم و الباقیش رو هم کتاب خوندم، یه عالمه فیلم دیدم و کلی خوراکی خوردم.

واقعا روزای تعطیل مثل معجزه میمونن وسط شلوغی این روزای من ♥

+ ای کاش بلاگفا هم مثل فیس بوک و ... گزینه ی لایک داشت، تا اگه پستی رو خوشتون اومد لایک می کردین حداقل ..