یه اسپری دارم که بوشو خیلی دوس دارم. مخلوطی از یه بوی خنک و یه شیرینی ملایم هست. دخترخاله وسطی وقتی بو کرد گفت بوی عروسی میده. بعد هم خندید و گفت فقط بوی اسفند کمه!

این حرفش توی گوش من مونده بود و چند روز بود که هوس اسفند دود کردن زده بود به سرم. دو سه شب پیش به مامان گفتم میشه اسفند دود کنیم؟ 

مامان هم اسفند گذاشت روی آتیش و بوش توی خونه پیچید بدون هیچ فکر قبلی رفتم توی آشپزخونه و اسفند رو از روی گاز برداشتم و دور سر مامان چرخوندم و صلوات فرستادم.

تمام اون شب از این حرکت خودم خیلی حالم خوب بود. 

***

حدود ساعت یازده شب، برادر جان که هنوز نمیدونست ساعت سریال مهران خانِ مدیری عوض شده، به هوای سریال زد شبکه 3. جواد آقای خیابانی داشت مصاحبه می کرد. درست همون لحظه ازش پرسیدن سخت ترین مسابقه ای که گزارش کردی کدوم بود؟

یه لحظه ساکت شد و گفت معلومه دیگه. همون مسابقه ای که نیم ساعت قبلش ... بهم گفتن دیگه مادر نداری ...

وای خیلی سخته .. همین الانم که دارم اینا رو مینویسم بغض گلوم رو گرفته ...

بعد یه تیکه از اون مسابقه رو پخش کرد که چطور صدای بنده خدا می لرزید و غمگین بود. بعد دوباره دوربین برگشت روی آقای خیابانی و ایشون گفت:

"همین الان مادرت کجاس؟ روبرو؟ اون اتاق؟ سمت چپت؟ بلند شو همینجوری دورش بچرخ"

و من در حالی که بی صدا داشتم به اون صحنه نگاه می کردم، چقدر خوشحال بودم که اول شب مامانمو بغل کردم و بوسیدم و دور سرش اسفند چرخوندم ...