972. وقتی که اوضاع خراب بود!
خیلی وقت بود که میخواستم یه رژلب ملایم دخترونه بخرم. یه Moda داشتم که رنگشو خیلی دوست داشتم ولی تموم شده بود و منم یا تنبلی می کردم یا وقت نمی کردم که برم دنبالش و یکی دیگه بخرم. تا امروز که بالاخره عزممو جزم کردم (انگار میخواستم کوه بکنم!!). Modaهه رو گذاشتم توی کیفم و عصر سرراه دفتر، رفتم به لوازم آرایشی سر کوچه! (توجه کن! سر کوچمون!!)
Moda نداشت و از بین مارک هایی که داشت Classic رو ترجیح دادم. داشتم دنبال رنگ موردعلاقه م می گشتم که فروشنده هه گفت "Moda رو چند خریدین؟" گفتم "والا مال چند ماه پیشه. یادم نیست. چه سوالایی میپرسین شما هم؟" خندید و گفت "انتگرال دوگانه که نپرسیدم" بعد از چندلحظه سکوت گفتم "والا اونقدر زندگیا شلوغه که ... شما بگو امروز ناهار چی خوردی؟ مگه من یادمه چند ماه پیش یه وسیله کوچیک مصرفی رو چند خریدم؟؟" گفت "خانوم از ظاهرتون معلومه دانشجویی چیزی هستین. چنان میگین زندگی شلوغه انگار یه شوهر بداخلاق دارین و بچه هاااااا دورتون رو گرفتن!" خندیدم و چیزی نگفتم. میدونم که حالا علاوه بر ظاهرم که با اون کیف کج و شال و پالتوی اسپرت شبیه دانشجوها بود، چهره م هم طبق معمول به اشتباه انداخته بودش و احتمالا فکر کرده بود من 23-22 ساله هستم!
موقع حساب و کتاب رسید. به اندازه ای که میخواست پول توی کیفم نبود. گفتم "کارت خوان دارین؟ کارت می کشم" گفت داریم و منتظر موند تا بهش کارت بدم. یه لحظه هاج و واج به کارت های توی کیفم نگاه کردم و بعد ناخودآگاه گفتم "حالا توی کدومشون پول دارم؟" فروشنده هه این دفه واقعا خندید. فکرمو جمع کردم و کارت موردنظر رو بدستش دادم. در حالیکه کارت می کشید و مبلغ رو وارد می کرد، با خنده گفت "انگار واقعا اوضاع خرابه!" موقع بیرون اومدن هم گفت "زندگی این قدر هم ارزش نداره خانوم! مواظب خودتون باشید" و من باز فقط خندیدم و تشکر کردم و بیرون اومدم.
* فقط من اینجوری هستم که هر وقت لاک میزنم مثل ندید بدیدها به دستام خیره میشم و توی تمام آینه ها، چپ و راست به دستای خودم زل می زنم؟