969
توی قسمت نوت گوشیم، یه عالمه نوشته های جورواجور هست. از تیکه ی آهنگی که توی تاکسی شنیدم و خوشم اومده گرفته، تا فلان اصطلاح انگلیسی که هم خودشو دوست دارم هم معنیشو. این وسطا یه وقتایی هم یه تیکه نوشته هایی هست که توی فیلمی شنیدم یا توی کتابی چیزی خوندم. یکیش این بود "قبل از اینکه عاشق کسی بشی، یاد بگیر که عاشق خودت باشی!"
خیلی وقتا به این عبارت فکر می کنم و هر بار به نظرم درست تر و عمیق تر از دفه ی قبل هست. وقتی عاشق خودم باشم، وقتی خودمو بشناسم و دوست داشته باشم، برای از تنهایی در اومدن یا بودن با کسی دست به اندازه های خودم نمیزنم.
وقتی دست به اندازه های خودت زدی، ممکنه اولش از تغییرات بوجود اومده و بودن یکی دیگه و ... راضی و خوشحال باشی. اما کم کم نارضایتی بروز می کنه. کم کم دل آزرده میشی. احساس خفگی یا گیر افتادن می کنی. توی هر بحث به طرف مقابل یادآوری می کنی "من به خاطر تو از فلان چیز گذشتم و فلان کار رو کردم". منت میزاری!
رابطه سرد و سردتر! دور و دورتر!
هر روز و هر روز دارم از خودم میپرسم تو کی هستی؟ تو از زندگی چی میخوای؟ اینجوریه که از خودم و روحم و احساسم مراقبت می کنم تا جایی قرار نگیره که نباید!
تو چی؟ چقدر عاشق خودتی؟