صبح که از خونه درمیام، فرقی نمیکنه چه فصلی یا چه ماهی باشه، دلم میخواد هوا رو ببلعم! بس که تمیز و خووووووووووووووبه. آخر ِ ضدحال اونجاس که سوار یه تاکسی بشم که از ترس نمردن از سرما تمام پنجره ها رو بسته باشه و دستگیره ها رو یا برداشته باشه، یا به نحوی پوشونده باشه که نشه بهش دسترسی پیدا کرد!

اینجور وقتا همش خودمو دلداری میدم که صبر کن! الان پیاده میشی! چیزی نمونده! صبر کن!