1129
هیچوقت دختر لاغری نبودم. معمولی هم نبودم شاید. دختربچه ای بودم با مقادیری اضافه وزن ولی بسیار بسیار شاد و شلوغ! عکس های قدیمی را که نگاه میکنم، از همان روزهای نوزادی تپل بودم و ماندم تا کودکی و نوجوانی و اولین سال های دهه بیست سالگی حتی!
همیشه مورد آزار ِ کلامی و شوخی های نابجای بچه های شیطان ِ فامیل بودم. به طوریکه از دو سه نفر که الان نقش کمرنگی در زندگیم ندارند، بشدت متنفر بودم و از دیدنشان گریزان! شوخی هایی که روزهای کودکی را به کام ِ دخترک ِ بی گناه تلخ میکردند و در عمق جانش مینشستند ...
در میانه ی بیست سالگی به یکباره ورق برگشت. نه رژیم گرفتم نه ورزش سنگینی انجام دادم. ورود به بازار کار و تحصیل ِ همزمان و هزار و یک دغدغه ی مقتضای بزرگسالی، خودبخود باعث این تغییر شد. اما هنوز زهر ِ تلخ ِ آن روزها را با خودم دارم. روزهایی که خودم را دوست نداشتم. فقط به این جرم که تپل محسوب میشدم.
در سال های اخیر هر وقت جایی بوده ام که بچه ی تپل یا چاقی حضور داشته و حاضرین خواسته اند به شوخی های کلامی بپردازند، جلویشان را گرفته ام و برایشان توضیح داده ام که ناخواسته چه دردی را در روح و روان آن بچه بجا میگذارند!
حق نداریم حق نداریم حق نداریم کسی را آزار بدهیم، تنها به این جرم که درون چارچوب های ذهنی ما نمی گنجد. کمی فکر کنیم. کمی خودمان را جای کسی بزاریم که آماج ِ شوخی هایمان قرار میگیرد!
و من هنوز روحم درد میکند گاهی
کمی فکر کنیم
پ.ن: از "چالش بدن من" که به تازگی در اینستاگرام راه افتاده است، بشدت حمایت میکنم. به امید رسیدن روزی که به جای سرتاپا ادعا بودن، سرتاپا درک و فهم و همدلی باشیم.