پنج شنبه شیشم خرداد عمو جانم بعد از شیش سال اومد ایران. از یک ماه قبلش همه رو بیچاره کرده بودم بس که از ذوق و شوقم و از نقشه هام گفتم. نمیخواست روز و ساعت دقیق اومدنشو به کسی بگه که دیگران به زحمت بیفتن. ولی من اونقدر اصرار کردم و قسم دادم و باهاش کل کل کردم که بالاخره برنامه ی پروازشو از زیر زبونش کشیدم بیرون. 

بهش گفتم اوکی نمیخواد به کسی بگی. اصلا چه بهتر من میام دنبالت و با هم میریم بقیه رو غافلگیر میکنیم. اونم عین پسربچه های شیطون خندید و از خداخواسته قبول کرد. از چند روز قبل با یه ماشین هماهنگ کرده بودم و پنج شنبه از نیم ساعت قبل رسیدنش توی فرودگاه بودم. وقتی روی پله ها دیدمش ... دست و دلم میلرزید و تمام وجودم شوق و ذوق بود. 

از فرودگاه امام با هم رفتیم کرج منزل عمه جان و مراسم غافلگیری با موفقیت و لذت صورت گرفت دخی عمه ها که ساکن بلاد کفر (این یه اصطلاحه بینمون) هستن، شب زنگ زدن و ازم تشکر کردن حتی! بخاطر برنامه ای که ریختم و دل پدر مادرشون رو شاد کردم.

فردای اون روز برگشتیم شهر خودمون. عموها و زن عموها اصلا بهم روی خوش نشون ندادن اولش و با خنده هر چی که دلشون میخواست گفتن. حتی یکی با خنده بهم گفت "خوب تک خوری کردیا!" مات و مبهوت مونده بودم و واقعا ناراحت شده بودم. اول فکر کردم اینا تصور کردن من دارم خودمو واسه عمو شیرین می کنم که ازش پول بگیرم! ولی بعد کاشف به عمل اومد که یکسریا فکر میکردن بنده دارم خودمو توی دل عمو جا میکنم تا از طریق ایشون به پسرش برسم!!!!

یعنی وقتی اینو شنیدم، اولش مات و مبهوت بودم و بعدش زدم زیر خنده! یعنی چقدر فکرها باید بسته باشه که فکر کنن من برای پسرعمویی که تا حالا از نزدیک ندیدم و حتی نمیدونم چه شکلیه، چه مدلی حرف میزنه یا چه اعتقادات و افکاری داره، تور پهن کرده باشم!!! تازه پسرعمویی که اون سر دنیا بزرگ شده و عموزاده براش حکم خواهر برادر رو داره!

چقدر افکار آدما باید بسته و کوتاه باشه! تاسف برانگیزه بخدا ...

پ.ن: خوشم با عمو جان ِ تازه از راه رسیده که به بهانه بودنش خانواده پدری بعد از مدت ها دور هم جمع هستن این روزا :) خدا حافظ خوشبختیای ریز و درشت هممون باشه! الهی آمین ♥