انگار بعضی آدم ها فقط به این دلیل وارد دنیا شدن که به افراد حس ناخوشایند یا به قول دکتر صاحبی عزیزم feel bad بدن و از quality world افراد، خودخواسته و به طرز احمقانه ای خرسندانه، خارج بشن!

 

امروز به دیدن یک مشاور آشنا رفته بودم تا بتونم در کنارش دوره کارآموزی رو بگذرونم. مرکز مشاوره، بدون اینکه من بدونم در داخل یک دارالقرآن قرار گرفته بود. حس معذب بودن بدی که بهم دست داده بود بماند، در بدو ورود با مربی پرورشی دوران دبیرستانم روبرو شدم. به طرز فجیعی دست و پام رو گم کردم و اولین واکنشم این بود که همراه با سلام، دستم رو روی شالم بزارم و اون رو جلوتر بکشم.

و بعد به طرز احمقانه ای گفتم خانوم فلانی من نمیدونستم اینجا دارالقرآنه وگرنه مقنعه سر می کردم. همین حرف من به ایشون یه برگ برنده داد که یه قدم جلوتر بیاد و برام خطابه ای رو آغاز کنه که مقنعه سر کردن رو وابسته به مکان نکن. برای خدا پوششتو درست کن. همین شال رو هم میتونی بهتر سر کنی.

و من باز به طرز "دانش آموز وارانه" ای دستمو بالا بردم و شالم رو کیپ تر کردم. وقتی بیرون اومدم به شدت از دست خودم ناراحت بودم. میتونستم در جوابش بگم خانوم فلانی ظاهر من از نظر خودم نامناسب نیست (که واقعا هم نیست!!). منظور من دقیقا احترام به این محیط بود و لاغیر!

هی به خودم میگم دیگه گذشته. فراموش کن. تموم شد و رفت. ولی باز ته دلم از رفتار اتوماتیک وار و بی اراده م ناراحتم.

+ quality world دنیای مطلوب افراد هست که دایره ای از دوست داشتنی هاشون رو در بر می گیره.

++ یه workshop چهار روزه ی عاااااااااااالی با دکتر صاحبی داشتم که هنوز هم از یادآوریش تمام وجودم غرق لذت میشه