994
مامان از سه شنبه برای یه برنامه ی کاری رفته ترکیه و خدا بخواد فردا شب ساعت دوازده و نیم یک تهران خواهد بود.
این چند روز تجربه ی جالبی بود. کار و مسئولیتم بیشتر شده بود. ولی حالا خودمو خیلی بیشتر دوس دارم. دفتر رو که با همکارم مشترک پیش بردیم. و حتی اگه بگم اون بنده خدا بیشتر از من انرژی گذاشت، بیراه نگفتم. ولی خب مسئولیت خونه رو هم داشتم. ناهار شام ظرف نظافت و ...
خیلی خیلی بیشتر از قبل احساس کردم شبیه مامان هستم و البته چقدر لذت بردم از این احساس. احساس توانمندی و اینکه میتونم با خونسردی کارهامو با برنامه ریزی پیش ببرم.
الان که دارم اینا رو مینویسم، ناهار فردا داره روی گاز قل قل می کنه و جا میفته. دوش گرفتم و موهای تازه کوتاه شدمو خشک کردم. جزوه های کلاس روز سه شنبه رو پاکنویس و مرتب کردم و با مامان هم چند دقیقه صحبت کردم.
خدایا شکرت برای همه چیز ...
+ موهامو که تا کمرم رسیده بود، تا روی شونه م کوتاه کردم. با این موهای کوتاه عین بچه سرتق ها شدم. همش می ترسیدم که بعد از کوتاه کردن موهام پشیمون بشم. خیلی وقت بود هی تصمیم می گرفتم برم کوتاهشون کنم و باز پشیمون می شدم. دو سال بود که موهام بلند بود. اما وقتی بالاخره کوتاه شدن، به شدت احساس رهایی می کردم. انگار بار روانی جریان برام خیلی بیشتر از شکل ظاهریش بود... وقتی کار آرایشگرم تموم شد، همه ی خانومایی که اونجا بودن با لبخند نگاهم می کردن
++ خدا پدر و مادر وایبر رو بیامرزه. توی این چند روز برای صحبت با مامان حتی یه قرون پول تلفن ندادیم. اصلا رومینگ خطشو فعال نکرد. یه سیمکارت ایرانسل توی گوشیش انداخت و از طریق وایبر در ارتباط بودیم.
+++هر چقدر خانوادمو دوست داشته باشم بازم کمه. توی این دو سه روز که شب ها باید تنهایی دفتر رو می بستم، پدربزرگ بدون اینکه چیزی بهش بگیم یا ازش بخوایم، از هفت و نیم اومده اونجا نشسته تا نه شب که من دفتر رو بستم. بعدش با ماشین منو رسونده خونه و وقتی خیالش راحت شده، برگشته خونشون. بقیه هم بهم زنگ زدن و جویای احوالمون بودن. درسته که به تماس هاشون نیازی نداشتم و کاری ازشون نخواستم و خودم از پس کارام برمیومدم، اما همین حضورشون و دلاشون که برامون میتپه، بی نظیره. به شدت احساس وابستگی و علاقمندی بهشون داشتم. بیشتر از قبل :)
++++ و بعد از مدت ها یه آهنگ خوب بیقراره دلم از شهاب تیام