شب هفتم هم گذشت. یه هفته س که نیستی. عکساتو که نگاه میکنم توی دلم میگم یعنی واااااااقعا دیگه نمیای؟؟؟ آخه مگه میییییشه؟؟؟؟

چه عذابی بود این یه هفته. اعلامیه ی تشیع با عکس رنگی که اومد شیون و واویلا بود که بالا گرفت ... بعد از اون اولین شام! هییییییییییشکی دل خوردن نداشت ... بعد از اون درست کردن حلوا ... حلوای عمو رو درست کنیم؟؟ حتی حرفش هم همه رو به گریه مینداخت ...

چه عذابی کشیدن خانواده م ... چه عذابی ...

***
تازه اومدیم خونه. توی اتاق خودم بودم. صدایی از مامان نمیومد. رفتم دیدم پای کامپیوتر نشسته داره عکس نگاه میکنه. نگاهم کرد و گفت "دیگه عکس نداریم .. دیگه ازش عکس نداریم .. همه عکسا تکراری شد" هیچی نداشتم واسه گفتن ..

روز اول گریه میکرد و می گفت "نازکِشَم رفت ..."

***
توی این روزا عشق مادرانه و خواهرانه رو به معنای واقعی تجربه کردم. هر بار پسر چهارده ساله و در حال قد کشیدن و رشید شدن ِ عموی عزیزم رو دیدم، بغض کردم و قربون صدقه ی قد و بالاش رفتم ...

توی این چند روز بزررررررگ شده این پسر ... و چه تلخ ... امروز سر خاک، چه مردانه کنار پدربزرگم ایستاده بود و تسلیت های مردم رو می شنید و تشکر میکرد ...