1138. تابستان داغ
*
به شدت به یاد درباره الی افتادم. همه مقصر بودن و هیشکی مقصر نبود ...
**
پریناز جان ِ ایزدیار و صابر جان ِ ابر، از بهترین زوج های هنری بودن که میشد کنار هم قرار بگیرن
***
به سینما که میرم، گاهی دلم برای بعضی مردم میسوزه. حس میکنم هوش ِ اجتماعی و درکشون از موقعیت ها به شدت رو به زواله. آخه چطور میشه توی دردناکترین لحظه های فیلم خندید و لودگی کرد؟
****
یه خانوم و آقا کنارمون بودن که با یه بچه اومده بودن. یه بچه زیر سن دبستان! اونم چنین فیلمی! من دیگه حرفی ندارم!
*****
ما مسئولیم. ما در قبال فرزندانمون و آدم های اطرافمون مسئولیم. قبل از تصمیم به بچه دار شدن یا قبول یک مسئولیت بزرگ از خودمون بپرسیم آیا میتونیم؟
******
دیشب خواهر بزرگتر بودم. خواهر کوچیکه رو بردم سینما. خوراکی خریدم. بعدش با هم کمی قدم زدیم و حرف زدیم. در آخر هم رسوندمش خونه. دیشب خواهر بزرگتر بودم و از چنین حسی غرق لذت و غرور ♥