یادمه بچه که بودیم، هر از گاهی از پدرم شرح ِ بچگیشو میشنیدیم که به چه سختی درس خونده و زندگی کرده و بزرگ شده. میگفت شرایط شماها اینجوریه و اونجوریه و هر چی بخواید فراهمه و چرا قدر نمیدونید و ... از شنیدن این ماجراهای تکراری (!!!) خسته میشدم و پیش خودم شاکی، که این چه مقایسه ایه و چه ربطی داره. با خودم میگفتم دوره فرق کرده، زندگی ها عوض شده، چطور پدر من اینو متوجه نمیشه؟؟

**

دیشب جواب ِ کنکور و قبولی ِ بچه ها اومده. از قبولی ِ بچه های دور و برم راضی نبودم و درک نمیکردم چرا و از چی خوشحالن. یاد سیزده چهارده سال پیش و کنکور خودم افتادم که با چه سختی و مرارتی درس خوندم. اون روزایی که توی خونه فقط بحث و دعوا و تنش بود و من، بچه کنکوری ِ خونه، توی حساسترین سال زندگیم، چقدر مظلوم واقع شدم ... الحق که مامان برام کم نزاشت و هر کاری از دستش برمیومد، کوتاهی نکرد. ولی شرایط بحرانی و خیلی سخت و بدی بود ... دیشب با خودم زیرلب میگفتم من توی اون شرایط و با اون همه مشکل درس خوندم و آخرش هم نمیگم قبولیم عالی بود ولی خوب بود. با خودم میگفتم این بچه ها که این همه در مرکز توجه هستند و براشون این همه پول و وقت هزینه میشه، چطور میتونن اینقدر سربه هوا و بی مسئولیت و بی فکر، زندگی و رفتار کنند! قطعا اگر این حرف ها به خودشون گفته میشد، متهم میشدم به درک نکردن و مقایسه ی بی مورد ِ دو دوره ی زمانی ِ کاملا مجزا!

**

و بعد یاد خودم و پدرم افتادم ... و دلم براش سوخت که چقدر حق به جانب و طلبکار بودم خیلی از اوقات ...