چند ماهی هست که عادت کردم به فیلم دیدن. با وجود اینکه این کار خیلی جذابه و گاها بخاطر دیدن فیلم های زبان اصلی به تقویت زبان انگلیسی هم کمک میکنه، وای به خاطر محدود بودن وقتم باعث میشه دیگه نتونم کتاب بخونم. 

این روزها مثل روزهای نوجوونی عطش دارم برای کتاب خوندن. حریصم و به شدت ازش لذت میبرم. البته اگه براش وقت بزارم!! وقت گذرونی توی اینترنت رو به شدت محدود کردم و الان میتونم بگم که تقریبا عضو هیچ گروه و کانال تلگرامی نیستم. حتی از گروه های خانوادگی بیرون اومدم و حالا به شدت احساس رهایی می کنم. این حس من رو میترسونه. احساس میکنم هیولا شدم که با فاصله گرفتن از آدم های اطرافم حس خوبی دارم! این برام یک اعتراف سخت و هولناکه ولی احساس میکنم دیگه مثل قبل عاطفی و حساس نیستم. همچنان از بودن توی جمع های گاه و بیگاه دوستانه و فامیلی لذت میبرم، اما دیگه بیقرارشون نیستم، دنبالشون نیستم. همین گاه و بیگاه بودنشون برای تغییر روحیه و حال و هوام کافیه. 

حدود 100 صفحه ی اول "جان شیفته" رو خوندم. چقدر با خواهر بزرگتر، آنت، احساس نزدیکی و همذات پنداری میکنم. خودم رو توی کاراکتر آنت می بینم و این برام شادی آور نیست. دوست دارم داستان رو جلو ببرم تا ببینم آنت ِ عزیز چه خواهد شد ...