توی کوچمون یه لوازم تحریری ِ کوچیک هست که با وجود کوچیک بودنش، انصافا همه چیز داره. فیلم هم میفروشه. هم فیلم های مجوز دار و هم فیلم های زبان اصلی. فقط کافیه بهش بگی چی میخوای تا فرداش برات مهیا کنه. 

صبح قبل از اومدن به دفتر، سر راه رفتم قسمت 12 و 13 شهرزاد رو ازش خریدم. توی همون حینی که داشت پولمو خورد میکرد و این داستانا، گفت "بچه های این آژانس بغلی میگن شما دستتون واسه دشت سر سال خیلی خوبه". اول متوجه نشدم. گفتم شما؟ گفت "نه! شما رو میگن. میگن این خانوم کاف دستش خیلی خوبه." بعدش خندید و گفت "حالا منم امروز دشت ِ اولمو از شما گرفتم" خندیدم و در حالیکه هم حس خوبی داشتم، هم تعجب کرده بودم گفتم "پس یادم باشه فردا که از اینجا رد میشم، بپرسم روزتون چطور بوده"

عجب حس خوشایندی بود. حتی اگه آدم به چنین چیزی اعتقاد نداشته باشه، براش لذتبخشه وقتی توی محله رفت و آمد میکنه، چنین چیزی در موردش بگن که "فلانی دستش برکت داره"

احساس هفتاد ساله بودن بهم دست داد الان