731
۳۷۰ هزار تومن پول ِ عینک آفتابی دادم. خیلی هم شیک و خوشگل و باکلاسه. خیلی هم دوسش دارم. خیلی هم بهم میاد.
بعد هر بار میزنمش، داداشه میخنده و میگه "شبیه ماری کوری شدی"![]()

۳۷۰ هزار تومن پول ِ عینک آفتابی دادم. خیلی هم شیک و خوشگل و باکلاسه. خیلی هم دوسش دارم. خیلی هم بهم میاد.
بعد هر بار میزنمش، داداشه میخنده و میگه "شبیه ماری کوری شدی"![]()

چهار سال و اندی پیش، یعنی اسفند ۸۷، توی ۲۲ سالگی و اوج شر و شوری پستی نوشتم به نام اندر حکایات خانوم شدن!
...
تا چند لحظه ی پیش بیرون بودم. ظاهرم رو خیلی دوست داشتم. کاملا خانومانه بود. مانتو و شلوار مشکی، یه شال با درون مایه ی قرمز با طیف های مختلف! کفش لژدار ِ مشکی. یه کفش کاملا خانومانه که نمیشه باهاش جوراب سفید و اسپرت دخترونه پوشید.
ظاهرم رو خیلی دوست داشتم و متناسب با اون، حواسم به حرکاتم و حتی قدم هام بود. اضافه به اطراف نگاه نمی کردم. حرکات آروم و سنجیده. راه رفتن یکنواخت و ...
توی راه یه دفعه یاد اون پستی که بالا گفتم افتادم و چقدر به نظرم خنده دار اومد.
این هم یکی دیگه از مزیت های وبلاگ داشتن به مدت طولانی هست. این که با شگفتی به تماشای تغییراتت می نشینی و در کمال تعجب می بینی امروز از چیزی لذت می بری، که زمانی ازش وحشت داشتی و گریزان بودی![]()
![]()
+ شاید پست های اون زمان رو یکی یکی از حالت رمزی بودن دربیارم. لازمه که دوباره خودم هم بخونمشون. حس خوبیه که می بینی نه بابا! فقط سنت بالاتر نرفته! اخلاقت! کردارت! مَنش و خلق و خو و تفکراتت، همه و همه پخته تر شدن ..
++ در راستای اون پست باید عرض کنم حالا میدونم میشه به هر دو صورت بود. هر زمان و هر مکان مقتضیاتی داره. دختر خانومایی که سنشون کمتر هست هم، لطفا مثل ِ اون زمان ِ من نه جبهه بگیرین، نه زانوی غم بغل کنین. اجازه بدین طبیعت کار خودشو بکنه که خوب بلده کارشو![]()

اصلا نمیدونستم این بازی ِ مهم امروزه!
ساعت 6:30-7 بود که توی فیص بوق و وبلاگ ها خبر رو دیدم. اصلا من فوتبالی نیستم. این اصلا یعنی اصلا! حالا چطور بشه و شور ملی من رو بگیره و بشینم یه بازی رو ببینم که این یکی رو هم به لطف آقای برادر که با تلویزیون اتاق خودش بازی رو دیده بود، خبردار نشدم!!
صدای بوق بوق ماشینا از دور شنیده می شد. داشتم میمردم برای بیرون رفتن. مادر که خونه نبود و برادر گرام هم اصلا اهل این حرف ها نیست. داشتم دق میکردم! بالاخره نزدیک 8 بود که بلند شدم لباس پوشیدم و تنهایی با یه تاکسی رفتم خیابونی که همیشه محل ِ تجمعات اینچنینیه. دیدم چه خبره!!!!!!!!!!!!!!
لحظه ای خنده م جمع نمیشد از اییییییییییییین همه شور و هیجان. خیابون ها رو بسته بودن. احساس می کردم بعد از اون حس خفگی توی خونه، دارم نفس می کشم بین مردم!
حالا گیرم که تنها بودم و اراذل اوباش هم کم نبودن. هر جا خانواده ای ایستاده بود، همونجا می ایستادم. خوش گذشت ...
حالا گیرم که تنها بودم... مهم اینه که به اون چیزی که میخواستم رسیدم. مثل همیشه ... هرچند با کمی "دل فشردگی" ... اما باز هم خوب بود ...
+ به آقای برادر میگم بازی رو تو دیدی، جشنش رو من رفتم![]()
![]()
+ ایرانی تبریک!![]()
بی ربط نوشت: من اگه خدا بودم، فصل ها رو به این ترتیب می چیدم : بهار! زمستون! پاییز! زمستون! ![]()
اینم عکس کتابخونه ی من!![]()

یک میز گرد از چوب رنگ تیره و یک ترمه ی خوش آب و رنگ که رویش پهن شده باشد
روی آن هم چندین قاب عکس زیبا که پر باشند از عکس ِ لحظه هایی که تکرار نشدنی اند ..
به نظرم جای بعضی از عکس ها در آلبوم و انتهای خاک گرفته ی یک کمد نیست. بعضی از عکس ها باید کنار دستت، جلوی چشمت باشند.
مثل آن عکس دو نفره با پدربزرگ که ۵ سال پیش گرفته شده است. همان عکسی که در آن پدربزرگ به نظرت پیر نیست و فقط موهایش سفید است! مهم نیست چند ساله است. پیر نیست!!!! جرات داشتی خلافش را بگو!!
همان عکسی که در آن پدربزرگ همان مردی است که تمام سال های زندگی ات بوده است
همان مردی که اتوی کت و شلوارش هرگز به هم نمی ریخت. بوی ادوکلنش همیشه جلوتر از خودش بود.
همان مردی که همواااااااااااااره خوش تیپ و چهارشانه و خواستنی بود و همان که حتی سربسرش می گذاشتی خانوم های اداره ندزدنش یک وقت!!!بعد او خنده ای از ته دل سر میداد و "پدرسوخته"ای حواله ات می کرد.
بعضی عکس ها کوله باری از خاطره با خود دارند. باید جلوی چشم باشند. یک عمر زندگی را حکایت می کنند.
مثل همان عکس دو نفره و نگاه مغرور ِ پدربزرگ به تو که نوه ی اولش و بزرگتر از کوچکترین فرزندش هستی ...
پی نوشت: بچه و نوه ی اول بودن بـــــــــــــــی نظیر است. جوانی ِ کسانی را به چشم دیده ای که از تمام دنیا بیشتر دوستشان داشته ای و داری. این تجربه ایست که بچه ها و نوه های دیگر ندارند. اما گاهی هم مثل امروز با دیدن عکسی از پنج سال پیش بغض تمام وجودت را میگیرد و آه میکشی و در دل میگویی "چه زود پیر شدی"

مدتیه که هر روز ساعت ۶:۳۰ بعدازظهر کارتون بابالنگ دراز از شبکه ی پــ رشین تون پخش میشه. برای کسانی که میخوان بدونن، تکرارش هم ۱۰:۳۰ شب و ۱:۳۰ ظهر هست.
قسمت جالب ماجرا اینه که تمام قسمت هایی هم که توی نسخه ی ایرانی و دوبله شده، حذف یا به اصطلاح سـ انسور بوده داره نشون داده میشه و اون قسمت ها که طبعا دوبله شده نیست، زیرنویس داره.
توی کارتونی که ما دیدیم اصلا خبری از علاقه ی خاص بین جودی و جرویس پندلتون نبود. توی قسمت آخر یهو جودی فهمید جرویس همون بابالنگ درازه و پرید باهاش ازدواج کرد!
در صورتی که توی نسخه ی اصلی ذره ذره شکل گرفتن علاقه بین این دو نفر دیده میشه. این که جودی از همون اولین دیدار عاشق جرویس میشه و حتی بچه های مدرسه سربسرش میزاشتن و این گونه هاش قرمز میشد.
یا تابستون که مزرعه ی لاک ویلو بوده، جرویس هم میاد و با هم گردش میرن دو تایی و الباقی داستان.
یا ما اصلا ندیدیم اون جولیا پندلتون ِ مغرور، آویزون ِ داداش سالی بود و داداش سالی هم هی میخواست دَکِش کنه و جودی رو دوست داشت و یه عاااااااااااالمه ماجرای دیگه!
ای کاش فقط بابالنگ دراز بود. فوتبالیست ها رو یادتونه؟ یادتونه سوباسا یه عمو به اسم "جان" داشت؟ ایشون عموی سوباسا نبودن. دوست پسر ِ مادرش بودن که توی نسخه ی ایرانی تبدیل شدن به "عمو جان"!![]()
یا دو قلوهای افسانه ای! جولز و جولی اصلا خواهر برادر نبودن. یکی آسیایی و چشم بادومی. اون یکی اروپایی و بلوند! اصلا به دروغایی که بهمون گفتن فکر میکنم احساس حماقت میکنم. جولز و جولی دختر و پسری بودن که فقط همزمان بدنیا اومدن و با همدیگه یه قدرت خارق العاده داشتن که به عنوان خواهر برادر به ما قالب کردنشون!![]()
چوبین رو یادتونه؟ بعد یادتونه هیچ خبری از مادرش نبود؟ میدونید چرا؟ چون مادر محترم، بیکینی تنشون بوده، حذف شدن از کارتون!![]()
یا همین اوشـ ین که الان دوباره داره پخش میشه. میدونستین اسم فیلم اصلا "ُسال های دور از خانه" نبوده؟؟؟ اسم اصلی "سال های فقر و فحــ شا" بوده. بعد روم به دیوار، ببخشید! اوشـ ین جان هم بدکاره بودن. بعد شما تصور کن مونتاژ ایرانی چقـــــــــــــدر قوی بوده که اصلا یه ماجرای دیگه ساختن از توی فیلم!!![]()
بعد دیگه همین دیگه!
و در آخر پوزش میخوام بابت گند زدن به نوستالوژیاتون![]()
+ آهنگی که تمام روز و شب ِ این روزام شده: بیا نازی کن
منم بله! مثل خیلیاتون به یه آهنگ گیر بدم. دیگه ولش نمیکنم. اونقدر گوش میکنم تا به حالت تهوع بیفتم. بعد با خیال راحت میزارمش کنار! :|

باید خدمتتون عرض کنم که بله! من میرم رای میدم. به شدت هم کسانی رو که رای نمیدن نکوهش میکنم.
آقا جان از دو حال خارج نیست. یا رای ما خونده میشه یا به قول دوستی این انتخـــ ابات نیست و انتصــــ ابات هست
اگر رأیمون خونده بشه که خب اگه رای نداده باشیم بدجور قافیه رو باختیم و عرصه رو برای طرف مقابلمون حسابی باز گذاشتیم. اگر هم رأیمون خونده نشه خب خونده نشده دیگه، رای داده باشیم یا نداده باشیم فرقی نداره و اگر همه چیز کـذب باشه هم در نهایت یه رقم خیلی بالا مطرح میشه که این تعداد رای دادن و حماسه آفریدن و این صحبتا!!
پس با رای ندادنمون هیچ اتفاقی نمیفته. ولی با رای دادن ممکنه در تعیین سرنوشت خودمون موثر بوده باشیم.
عقل ِ سلیم ِ من بهم حکم میکنه برم رای بدم. مال شما چی میگه نمیدونم! :)
یه زمانی که خیلی دور نیست و همین ۴ سال پیشه، هر جا بحث سیاسی و انتخـــــ اباتی بود می پریدم وسط و چنان اظهارنظر و فضل می کردم که انگار کــ اندید موردنظر بابامه![]()
اما الان سکوت اختیار کردم و با کسی حرف نمیزنم و توی هیچ بحثی شرکت نمیکنم.
اینجوری خیلی بهتره. شاید این از آثار بزرگتر شدن باشه.
البته کــ اندیدای مربوطه رو هم تقریبا انتخاب کردم. تا ببینم بعد چی پیش میاد![]()
رای بدید بچه ها. اون احــتمال هرچند کوچیک برای تاثیرگذاری رو از خودتون و همه ی دور و بریاتون نگیرین![]()
شیش تا ماشین
یه روز سبزززززززز
پا گذاشتن توی آب رودخونه
قدم زدن
و البته سختی کشیدن توی بالا و پایین رفتن
دست های زخمی!!
آتیش بازی و چایی ِ زغالی
کلی عکس انداختن
شوخی و خنده
دیروز![]()
مثلا میتونم تصور کنم که ترانه سرا یه ترانه ی کم نظیر میگه و یه آهنگ ِ ترش و شیرین ساخته میشه و بعد با خواننده ای که صداش بیشتر به اون آهنگ میخوره، تماس میگیرن و بهش میگن "فلانی میای یه نوستالوژی ِ جدید بسازیم؟"![]()
اینجوری میشه که یه آهنگ مَلَس برای لحظه های تنهایی یا دونفره و عاشقانه یا به هرنحو پرخاطره ی من و تو ساخته میشه ...![]()
آهنگی که در سرنوشت سازترین لحظه های زندگیمون گوش کنیم و تا ابد با بازپخشش به یاد اون لحظه و تک تک حرف ها و حرکات و نگاه ها و اشاره ها و لبخندها و اشک ها بیفتیم
آهنگی مثل نوازش ِ سیاوش که بی تعارف، تک به تک ِ هجاء هاشو با چشم بسته میبلعم .. :)

پنجره تا آخر بازه. پشت میز تحریر که کنار پنجره هست، نشستم و با استفاده از نور روز، در آرامش مطالعه می کنم. هوا گرم شده ولی نه اونقدر که با لباس راحتی ِ توی خونه آزاردهنده باشه. این رو یه گرمایی ِ تمام عیار داره میگه!! پس مطمئنا هوا هنوز خوبه. برعکس پارسال این موقع که یک ماه از شروع به کار ِ کولر توی خونمون می گذشت! بماند که برای محکم کاری از اول هفته قول کولر رو برای جمعه از مامان گرفتم! :)
اینا رو گفتم که بدونید آرامش کامل و سکون و سکوتی رخوت انگیز بر فضا حکم فرماس که ناگهان ..!
یه صدای انفجار! نمیدونم از چی بود؟ ترقه؟ کپسولی؟ سیگاری؟ کوفت؟
گفتم که نمیدونم. والا زمان ما یه ترقه گرگی بود که اونم فقط یه هفته مونده به چهارشنبه سوری توی دست و بالمون بود.
(چقدر عجیبه این عبارت "زمان ما"! فکرشم نمیکردم منم یه روزی توی غر زدن هام از این عبارت استفاده کنم!)
عرض میکردم!
صدای انفجار و من ِ بدبخت که شیش متر پریدم هوا!
عکس العمل و حساسیتی نشون ندادم. دوباره متمرکز میشم روی کتاب ِ عزیزم!
و .... دومیش!!! اعصابم خط خطی میشه! توی دلم نه! بلند میگم ای درد!!!![]()
دارم سعی میکنم آروم باشم و برگردم سرکارم که از زیر پنجره صدای چند تا پسربچه رو میشنوم. یکیشون با شیطنت به اون یکی میگه "بنداز توی این سطل آشغاله! بنداز اینجا!"
اون روی هاپوییم که به ندرت خودشو نشون میده بالا میاد. کوچه خلوته. بدون اینکه از جام بلند بشم و یا داد بزنم، با یه لحن تحکمی میگم "پسرجان دیگه ترقه نمیندازی ها! مردم مریض دارن سر ظهر!"
با هول برمیگردن سمت پنجره ی اتاقم و کم کم دور میشن و میرن کمی اونورتر می ایستن.
گفتم که کوچه خیلی خلوته. یکی دیگه بهشون اضافه میشه. یکی از اونا که بهشون تشر زدم به تازه وارد میگه "یه زنه" ... (منو میگه!!!!!
) میگه "یه زنه اومده میگه ترقه ننداز" بعدم میزنن زیر خنده و به این ترتیب من می فهمم اون "کوفت ِ صدادار" ترقه نبوده!![]()
یه کم نگاهشون میکنم و اونا هم هر از گاهی برمیگردن به من نگاه میکنن. خبری نیست. کم کم سرم میچرخه و برمیگرده روی کتاب که دوباره تـــــَــــــق!
سریع بیرون رو نگاه میکنم. اون روبرو یکیشون رو می بینم که سریع توی پارکینگ یه خونه ناپدید میشه. مثل شمر ذی الجوشن همونجا وایمیستم تا بالاخره وقتی فکر میکنه شهر امن و امانه میاد بیرون. داره من رو نگاه میکنه. بهش میگم "خونتون رو یاد گرفتم. یه بار دیگه صدا دربیاری میام زنگتون رو میزنم" با دست به دوستاش اشاره میکنه و میگه اونا بودن. (داره دروغ میگه. یه زمانی توی کف این بودم که وقتی چاخان میگم بزرگترا از کجا میفهمن! حالا خودم!!!) میگم "دیگه من نمیدونم. زنگ خونه ی شما رو میزنم"
و از کنار پنجره دور میشم. دو دقیقه بعد که برمیگردم اثری از آثارشون نیست! تهدیدم کارساز شد!! هرچند که عمرا لباس می پوشیدم و سه طبقه رو میرفتم پایین و زنگ خونه ی یه غریبه رو میزدم و از بچه ش شکایت میکردم!!!!!!![]()
.....
یه زمانی خود شر و تُخسم همش نگران این بودم که کسی شیطنت هامو نبینه. یه عمری ترسیدم از نگاه های تهدیدآمیز و خندیدم به کُفری شدن بزرگترها و حساب بردم از آدمای قاطع!!
حالا با کماااااااااااال تعجب خودم شدم یکی از اون آدم بزرگ ها!
خل الخالق!!!
بعضی روزا و لحظه ها برای آدم تلنگره. امروز و اون لحظه هم واسه ی من! به یکباره شدیدا یکه خوردم! چقدر بزرگ شدم!!!!
خونه ی خاله جان چند تا کوچه بالاتر هست
و خونه ی دو تا دایی کوچیک تر، اون سمت خیابون.
خونه ی عمو الف انتهای خیابون.
خونه ی پسرخاله جان کوچه ی پشتیه و خونه ی بابابزرگ یه خیابون بالاتر.
قُرُق کردیم محله رو :)
حتی اگر مشغله های زندگی، اجازه ی دیدار ِ ماهی یک بار رو هم بهمون نده، این کنار هم بودن، حس ِ خوب ِ امنیت رو بهم القا میکنه :)
عاشق این امپراطوری ِ فامیلی هستم![]()

به سلامتی اون مادری که یه عمر هم پدر بود و هم مادر، صداشم برای هیچی درنیومد
به سلامتی اون مادری که جوونیش آروم و بی صدا رفت تا دختر و پسرش تبدیل به زن و مردی جوون شدن
به سلامتی اون مادری که صبح تا شب به جای گردش و تفریح و دوره با دوستاش، پای میز مذاکره و در حال شرکت توی مناقصه ها بود
به سلامتی اون مادری که تمام عمر تنهایی کشید. بغض هاش رو برای خلوت خودش و دفتر خاطراتش نگه داشت. توی روشنایی روز نقاب به صورت گذاشت. مثل کوه بود برای بچه هاش ..
به سلامتی اون مادری که شب ها از خستگی چشماش به زور باز بود. اما لبخند از روی صورتش هیچ وقت محو نشد
به سلامتی اون مادری که توی این روزگار نامرد، که مرد ها توی دو دو تاشون موندن،از فکر و خیال سردرد می گرفت.مدام ماشین حساب دستش بود که چطور خرج رو تا سر ماه برسونه. با این حال بازم برای آینده بچه هاش پس انداز و سرمایه گذاری ها کرد ..
.
.
به سلامتی مادر من!
مادری که نهایت آرزوم اینه که مثل اون پرتوان و پر اراده و قوی باشم!
+ روز پدر که میرسه دلم می گیره. این جای خالی هیچوقت توی دلم پر نمیشه.. حتی اگه هزار سال دیگه بگذره. خیلی سخته که یه عمر باشه و در عین حال نباشه. سال هاس روز پدر رو به پدرم تبریک نگفتم. به نظرم لایقش نیست ...

اعتراف می کنم کوچکتر که بودم همیشه دلم میخواست چشمام رنگی می بود. چشمای سبز آبی!
همیشه با خودم فکر می کردم خب چی میشد موهام بور میشد و چشمام رنگی! بدون اطلاع از علم ژنتیک و وراثت که دختر جان تو چطور میخواستی موبور و چشم رنگی بشی، وقتی حتی یک نفر توی کل خاندان با این خصوصیات پیدا نمیشه!!
یا مثلا دلم میخواست رنگ پوستم روشن تر می بود. یادمه توی سن ۷-۸ سالگی یه بار اونقدر صورتم رو توی حموم لیف زدم که تمام پوستش رفت و تا یه هفته قرمز بودم. فکر می کردم اونجوری سفید میشم![]()
بماند که با افزایش سنم این دغدغه م برطرف شد و پوستم روشن شد و کاشف به عمل اومد که اون همه سبزه بودنم بخاطر صبح تا شب بازی و ورجه وورجه زیر آفتاب توی حیاط مدرسه و کوچه بود!![]()
بزرگتر که شدم تا همین چندسال پیش دیگه دلم چشمای رنگی نمی خواست. فقط گاهی به خدا می گفتم چی می شد چشمام کمی درشت تر بود؟![]()
ابروهام رو همیشه دوس داشتم. ولی چشمام رو نه ...
.
.
توی سه چهار سال اخیر اونقدر درگیر هزار و یک مشکل و جریانات زندگی بودم که این آرزوهای بچه گانه رو به کل فراموش کرده بودم. تا هفته ی پیش ...
ماجرا از اونجا شروع شد که مثل هر صبح از خواب بیدار شدم. پلک زدم. چشم راستم درررررررررررررد داشت.
درست مثل عفونت گلو که با هر قورت دادنی، درد ِ گلو تازه میشه، هر پلک زدنی برام دردناک بود. با هراس مثل فنر از جا پریدم و رفتم جلوی آینه و دیدم زیر پلکم قرمز شده و ورم کرده ...
خیلی ترسیدم. در لحظه هزار تا فکر به سرم زد. نکنه غده باشه؟ (خیالات مالیخولیایی
) نکنه گل مژه باشه؟ آخه من که گل مژه نزدم تا حالا! ای وای! نکنه این اولیش باشه و هزاااااااار فکر باربط و بی ربط!
فرداش بدتر شد. چشمم ریزتر شد و ورم چشمم بیشتر ...
تا چند روز تمام دغدغه و نهایت آرزوم این بود که چشمم مثل اولش بشه. هر چند ساعت یه بار نفازولین میریختم. اگه کِرِمی میزدم مراقب بودم به پلکم نزدیک نشه. با چای میشستمش و ... هرچی نباشه اینا تنها چشمایی بود و هست که من داشتم و دارم
تا بالاخره از روز سوم آثار بهبود مشاهده شد و در عرض دو روز، به همون سرعتی که تغییر حالت داده بود، مثل اولش شد ...
خوشحالیم وصف شدنی نبود. هنوز هم بعد از گذشت چند روز گاهی به این نیت میرم جلوی آینه که فقط چشمام رو ببینم و مطمئن بشم حالشون خوبه![]()
حالا توی آینه مهربون تر نگاه می کنم و طبعا چشمای دختر توی آینه هم گیرا تر و مهربون تر شده .. حالا انگار قدر چشمام رو که این همه سال مظلومانه ناسپاسی ِ من رو تحمل کردن، بیشتر میدونم
و من امروز ۱ خرداد ۱۳۹۲ در سن ۲۷ سال و ۲۱ روزگی، با اطمینان کامل اعلام می کنم که عاشق چشمام شدم و حاضر نیستم این چشمای قهوه ای و شاید معمولی رو با هیییییییییییییچ چشمی توی دنیا عوض کنم ...
پ.ن : اینجا رفتین؟![]()