چهار سال و اندی پیش، یعنی اسفند ۸۷، توی ۲۲ سالگی و اوج شر و شوری پستی نوشتم به نام اندر حکایات خانوم شدن!

...

تا چند لحظه ی پیش بیرون بودم. ظاهرم رو خیلی دوست داشتم. کاملا خانومانه بود. مانتو و شلوار مشکی، یه شال با درون مایه ی قرمز با طیف های مختلف! کفش لژدار ِ مشکی. یه کفش کاملا خانومانه که نمیشه باهاش جوراب سفید و اسپرت دخترونه پوشید.

ظاهرم رو خیلی دوست داشتم و متناسب با اون، حواسم به حرکاتم و حتی قدم هام بود. اضافه به اطراف نگاه نمی کردم. حرکات آروم و سنجیده. راه رفتن یکنواخت و ...

توی راه یه دفعه یاد اون پستی که بالا گفتم افتادم و چقدر به نظرم خنده دار اومد.

این هم یکی دیگه از مزیت های وبلاگ داشتن به مدت طولانی هست. این که با شگفتی به تماشای تغییراتت می نشینی و در کمال تعجب می بینی امروز از چیزی لذت می بری، که زمانی ازش وحشت داشتی و گریزان بودی

 

+ شاید پست های اون زمان رو یکی یکی از حالت رمزی بودن دربیارم. لازمه که دوباره خودم هم بخونمشون. حس خوبیه که می بینی نه بابا! فقط سنت بالاتر نرفته! اخلاقت! کردارت! مَنش و خلق و خو و تفکراتت، همه و همه پخته تر شدن ..

++ در راستای اون پست باید عرض کنم حالا میدونم میشه به هر دو صورت بود. هر زمان و هر مکان مقتضیاتی داره. دختر خانومایی که سنشون کمتر هست هم، لطفا مثل ِ اون زمان ِ من نه جبهه بگیرین، نه زانوی غم بغل کنین. اجازه بدین طبیعت کار خودشو بکنه که خوب بلده کارشو