82. به سلامتی و میمنت تحویلش گرفتیم!

سلام به عزیزای دلم!

خب!سال نو رو هم به سلامتی تحویلش گرفتیم و مهمون خونه هامون کردیمش!

برای همتون سال باشکوهی رو آرزو میکنم.

ما برنامه ی روز اول عیدمون هر سال مشخصه!بلافاصله بعد از سال تحویل میریم خونه ی پدر بزرگم.این رسم رو خیلی دوس دارم٬چون تحت هر شرایطی اجرا میشه.حتی اگه سال تحویل نیمه شب هم باشه٬هیچ فرقی نمیکنه!خاله داییای دیگه هم همین کارو میکنن.

اما امسال با هر سال فرق داشت.چون چند ماه پیش پدربزرگ مامانم (که بابای پدربزرگم باشه)فوت کردن و امروز نوعید داشتن.در نتیجه رفتیم خونه ی ایشون!

یکی دو ساعتی اونجا بودیم و اومدیم خونه ی خودمون!

ما رفت و آمدهای نوروزیمون فیلتر شده و محدوده!مثلا خونه ی "پسرخاله ی دختر عموی دایی....نمیدونم کی" نمیریم!

رفت و آمدهامون محدود میشه به اقوام درجه یکمون.یعنی خاله ها و داییا به اضافه ی عموها و عمه ها!تازه عمو عمه ها هم خونه ی همشون نمیریم!

آخه واقعا بی ربطه ها!کسی که طی سال هیچ رقمه باهاش ارتباط نداری٬عید واسه چی باید بری خونه ش! به واسطه ی همین فلسفه٬سال هاست که رفت و آمدهامون گلچین شده س.و فقط به دیدن کسایی میریم که از بودن در کنارشون لذت میبریم!

شب اول عید هر سال بدون استثنا خونه ی پدربزرگم هستیم. و حظ سبزی پلو ماهی که مامان بزرگم درست میکنه رو٬ میبریم!مادربزرگ من اصلیتشون به اهواز برمیگرده!و خیلی خوب ماهی درست میکنه!اگه بگم تمام سال رو منتظر این سبزی پلو ماهی شب عید خونه ی پدربزرگم هستم٬دروغ نگفتم!

خدایا! سایه ی بزرگترامونو از سرمون کم نکن!        الهی آمین!

اما امسال بواسطه ی مراسم نوعید که عرض کردم٬این رسم هرساله هم به فردا شب موکول شد!

فردا شب برنامه ی سیزده روز عیدمون یه جورایی معلوم میشه!

توی خونواده ی ما٬عید دیدنیا اینطوری نیست که هر خانواده ای جدا بره یه سر بزنه و تموم!همون شب اول٬خونه ی پدربزرگم تمام خاله داییام تاریخ مهمونیشونو تعیین میکنن.یعنی هر شب همه خونه ی یکی جمع میشیم!اینجوری هم زحمتش واسه صاحبخونه کمتره هم بیشتر خوش میگذره!هیچ اجباری هم نیست که این مراسم به شکل سنتی و توی خونه ی طرف برگزار بشه!مثلا پارسال یکی از داییام مهمونیشو توی باغ برگزار کرد!هم تنوع بود٬هم خونه ش ریخت و پاش نشد٬هم خیلی بهمون خوش گذشت!

خلاصه که حسابی از فکر این همه برنامه با کسایی که عاشقشونم٬شنگول و سرحالم!

یکی از دلایل دیگه ای که باعث میشه این چند روز خیلی بهمون بچسبه٬اینه که ما رفت و آمدامون طی سال واقعا محدوده!چون تمام اعضای خانوادم درگیر شغلای با ساعات بالا هستن یا دانشجو هستن یا هر دو!

سناشون کم نیست!توی گروه سنی حدود سی سال هستن٬ولی با این حال خیلیاشون دانشجوی تحصیلات تکمیلی یا رشته ی دوم هستن.برای همین طی سال هیچ وقتی برای با هم بودن نداریم.من که این چند روز رو واقعا روی ابرا میگذرونم!

حالا با وجود این همه برنامه٬بعد از عید باید دو تا پروژه هم تحویل بدم!از الان براشون مرگم گرفته٬آخه من حتی سال کنکورم توی عید درس نخوندم چه برسه به الان!  آقای خدا!آخه من چیکار کنم؟! کمک!!!

خیلی حرف زدم آره؟!

کلی تعریف کردنی دیگه هم دارم.ولی بمونه برای بعد!

میدوستمتون هوار و یک تا!


نکته سرا: آدمی آفریننده ی سرنوشت خویش است.

                                                                                              زرتشت

81

فرخنده باد بر همگان مقدم بهار

            

                                                            نوروز جاودانه ترین جشن روزگار

               

 

حال فوق العاده عجیبی دارم.این حرف مال امروز و دیروز نیست

روز آخر هر سال رو همینجوری میگذرونم.توی خواب و بیداری.نمیدونم خوشحالم یا ناراحت.انگار همه ش منتظر یه اتفاق عجیب و غریب هستم.سال قدیمی در ساعت های آخر٬شبیه یه آدم محتضر میمونه که همه سعی دارن آخرین کارهایی رو که براش از دستشون بر میاد انجام بدن.

 تمام روزهای سال گذشته٬وقت هایی که تلف کردم٬اتفاقای خوب و بدی که برام افتاده٬شکرگذاریا و ناشکریام٬همه و همه مثل یه فیلم از جلوی چشمم رد میشه.

آقای خدا!

الهی من قربونت برم!کمکمون کن.مثل همیشه! نه نه خیلی بیشتر از همیشه!خیلی بیشتر

نمیدونم حالم خوبه یا بد!استرس دارم انگار.دستام هم میلرزه واقعا نمیدونم چرا!از یه طرف باید با سال ۸۷ که عمری رو باهاش گذروندیم  باهاش انس گرفتیم خداحافظی کنیم.

از طرف دیگه٬باید به استقبال سالی بریم که نمیدونیم چه خوابایی برامون دیده!

آقای خدا!

میخوام امسال بیشتر از پارسال به تمام معنا٬دختر تو باشم.فقط و فقط دختر تو!قبولم میکنی؟

کمکم کن!امسال خیلی کار و برنامه دارما!کلی خوابای جورواجور واسش دیدم!

این حال عجیب داره لحظه به لحظه بیشتر منو در خودش غرق میکنه.

آخدا!وای بحالت اگه یه لحظه دستمو ول کنی!امسال از اون سال هاست که باید لحظه لحظه همراهم باشی!دوستت دارم خیلی زیاد!

نسبت به ۸۸ احساس خوبی دارم.همیشه سال های زوج رو دوس داشتم و دارم.

نسبت به بعضی از اعداد ارادت خاصی دارم٬مثل ۳ ٬ ۶ ٬ ۸ (چیه؟میخوای بگی ۳ فرده؟خب باشه!دوسش دارم!)حالا امسال که به قول نوید سال جفت هشته!چه شود!

اگه بخوام میتونم تا صبح حرف بزنم اما کلی کار ناتموم دارم و وقت هم خیلی کمه!پس تا سال دیگه٬ ازتون خداحافظی میکنم....(چقدر گفتن حرف آخر٬وقتی کلی حرف داری٬سخته!)

سال خوبی رو آغاز کنید.تینا با تمام وجودش روزی بیادماندنی رو براتون آرزو میکنه!

80. پایان نامه ی 87!

یه سال دیگه هم گذشت.کم نیستا!خودش یه عمره!

به سرعت... به سرعت... نمیدونم به سرعت چه گذشت اما هر چی هست از برق و باد خیلی سریعتر بود!یه سال از سال هایی که همه میگن "از بهترین سالهای زندگیته!" خیلی معمولی گذشت.اصلا نفهمیدم چی شد.یعنی همش همینجوری میگذره؟چقدر دیگه وقت دارم؟۴۰ سال دیگه؟پنجاه سال دیگه؟شاید هم خیلی کمتر...

امسال هم یه جورایی مثل ۱۲-۱۰ سال گذشته بود.درس خوندم.کتاب خوندم.فیلم دیدم.خندیدم.گریه کردم.بغض کردم.دلگیر شدم.از شور و نشاط لبریز شدم.و......

اما امسال با تمام این سال ها چند تا فرق بزرگ هم داشت.امسال کسی رو ملاقات کردم که چهار سال تمام هر وقت اسمش اومد از شدت عصبانیت به لرزه افتادم.کسی که چهار سال هر روز و هر شب کابوس اجبار برای دیدنش رو داشتم.اما اونقدرا هم وحشتناک نبود.خوشایند نبود اما قابل تحمل بود.

امسال برای اولین بار به مدت چند ماه رسما شاغل بودم.البته قبلا هم تجربه ی کارکردن رو داشتم اما هیچوقت مستقیما مسئولیتی بر عهده م نبود.اما اینجا مستقیما باید جوابگوی خیلی از مسائل میبودم.تجربه ی خوبی بود.خیلی چیزا یاد گرفتم.

و فهمیدم که چقدر کم تجربه هستم و چه جزئیاتی برای یادگرفتن هست.حتی تون صدات وقتی که داری رسمی صحبت میکنی باید با مواقع دیگه فرق داشته باشه!(این از اون ریزه کاریاییه که امسال یاد گرفتم!!!)حالا دیگه خودت حساب کن که چقدر باید کار کنیم تا به قول قدیمی ترا استخون بترکونیم.و به واسطه ی این کار برای خودم صاحب شماره بیمه شدم.الان حدود یه سال سابقه ی کار دارم!شاید از نظر خیلیا این مسئله ی پیش پا افتاده ای باشه اما برای من که تازه به این مرحله رسیدم واقعا لذت بخش بود.یه جور استقلال.حالا میرم که با شروع سال جدید یه تجربه ی جدید کسب کنم(کار در یه محیط بزرگتر و معتبرتر)درسته که دارم با عنوان کارآموز وارد اون مجموعه میشم اما همین که شرایط کسب تجربه در اونجا برام فراهم شده واقعا شکرگزارم.

بزرگ تر شدم.اونقدر از پارسال تغییر کردم که این تفاوت کاملا(حداقل برای خودم ) مشهوده.امیدوارم این روند ادامه داشته باشه. و شرایط به پختگی رسیدن برام فراهم بشه.

امسال ....... دیگه خودتون میدونید چی میخوام بگم......

دوستای جدید.....غم ها و خوشی های مشترک......

و امروز اونایی که با هم در یک دوره شروع کردیم٬برام مقام و جایگاه دوست رو ندارن.واقعا خواهر و برادرام  هستن.این یه تعارف نیست.دارم از صمیم قلب حرف میزنم....

پریای شوخ و شنگم که اونقدر دوسش دارم که اندازه ش از دستم در رفته.....بهنام اردیبهشتی با اون احساسات خاص و شیطنتای گاه و بیگاهش.....صدرای مهندس که این روزا خیلی درگیره و هیچ خبری ازش ندارم٬اما عزیزتر از این حرفاس که به این زودی فراموش بشه و...یه نفر دیگه که اون هم به همین اندازه عزیز بود اما راهشو با تندی از ما جدا کرد.....

آره!این چهار نفر برام اولینا بودن.هنوزم روی این سه نفر یه جور دیگه حساب میکنم.کم کم دایره ی دوستیامون وسیع تر شد.و الان٬من توی ۲۲ سالگی یه دختر ۱۸ ساله دارم!!!نیلوفر رو میگم.همون که حسابی با محبتاش منو شرمنده ی خودش کرده.

تمام اونایی که اسمشون رو توی قسمت دوستانم نوشتم واقعا "دوست" میدونم.

کامیار و محمدرضا و نیلوفر عزیزم امسال کنکور دارن.اگه همه چی بر وفق مراد پیش بره٬مهرماه سه تا دانشجوی فاتح هستن.بچه ها!منتظرما!ببینم چیکار میکنید!

خاله نیاز و بهار و نوید و عسل عزیز گروه بعدی هستن.نیاز جان برات بهترین ها رو از خدا میخوام برای بهار و نوید و عسل هم همینطور.

همینطور برای آقای گوهری٬آقای مجللی٬آقای ایازیان و آقای روشنی آرزوی بهترین ها رو دارم.امیدوارم سالی متفاوت از ۸۷ رو تجربه کنید.فکر میکنم این بهترین آرزوئه.متفاوت بودن همیشه جذاب و وسوسه کننده س.حالا اینکه این تفاوت در جهت مثبت اتفاق بیفته یا برعکسش کاملا به خودمون و عملکردمون مربوطه!

سمیرای عزیز٬من حقیقی٬مهربانو٬آقای رضانیا و آقای حیرانی از بزرگترای اینجا هستن که آشناییشون و اینکه من رو در حلقه ی دوستانشون پذیرفتن برام یه افتخار محسوب میشه.امیدوارم که سال قشنگی رو در پیش داشته باشن.

آوای سکوت و جناب الگوریتم هم جزو دوستان جدیدی هستن که من اسمشونو نمیدونم امیدوارم سال جدید براشون پیام آور روزهای خوبی باشه.

همه و همه ببخشید اگه اسم کسی رو جا انداختم.آخه اونقدر دوستای خوب در اینجا دارم که .....

در هر حال٬من با تمام وجود آرزومند آرزوهای خوب همتون هستم.

پایدار و پاینده باشید.

تینا

79. نوستالژی چهارشنبه سوری!

من متعلق به نسل حاضرم.با تمام خوب و بدش٬با تمام ارزشها و ضدارزشهاش٬با تمام...

ولی خیلی از آدابی رو که از نسل گذشته تا نسل من تغییر کرده دوس ندارم و اون شکل سنتیشو میپسندم.یکی از این آداب مراسم چهارشنبه ی آخر ساله.

من از نسل این دوره ی جدید هستم٬اما بعضی از مراسماتی رو که بزرگترامون به چهارشنبه ی آخر سال نسبت میدن و گاهی ازش حرف میزنن توی بچگیم دیدم.از جمله مراسم قاشق زنی...

تنها قاشق زنی یی رو که یادم میاد٬یه خاطره ی محوه.ابتدایی بودم.یادمه٬در نزدن.از صدای قاشقی که داشت روی یه ظرف میخورد فهمیدیم کسی پشت دره!شوهر خاله م بود.با اون قد بلندش چادر سر کرده بود.اونو انداخته بود رو صورتش که مثلا شناخته نشه!واقعا خنده دار شده بود!یادمه مامانم اصلا به روش نیاورد که شناسایی شده و کاسه ی بزرگشو پر از شکلات و شیرینی کرد!

اون موقع ها٬چهارشنبه سوری مثل الان شنیدنی نبود٬دیدنی بود...

آتیش های بزرگی که چند جای کوچه روشن میکردن٬واقعا حظ برانگیز بود...

پدربزرگ من ساکن یه کوچه ی بن بسته.۳۰ ساله که در اون کوچه ساکن هستن.کوچه ای که قدمت مهر و عطوفت بین آدماش٬از قدمت خونه هاش خیلی خیلی بیشتره.این کوچه در یکی از خیابونای خوب شهر واقع شده که در طی این سالها دستخوش تغییرات بسیاری شده.مدل آدما٬تعداد خونه ها٬کاربری مغازه ها٬صاحبخونه ها و ...اما آدمای اون کوچه همونایی هستن که ۳۰ سال پیش هم بودن!فقط تعدادشون کمتر شده.آخه کم که نیست!۴۰-۳۰ ساله!

بچه هاشون با همدیگه بزرگ شدن.توی سروکله ی همدیگه زدن.با هم خندیدن.با هم گریه کردن و ...

اینا رو گفتم تا شما بدونید اون کوچه٬چه آدمای باصفا و چه جو قشنگی داره.عمده ی خاطرات من از چهارشنبه ی آخر سال هم٬مال همون کوچه و زمین خاکی پشتشه.البته تمام این خاطرات مال حدودا ۸-۷ سال (شاید هم بیشتر)پیشه.

اون کوچه هم٬الان دیگه مثل قبل نیست.آخه تمام بچه هاش ازدواج کردن و رفتن و دیگه اونجا نیستن.

خونه ی پدربزرگ من یه خونه ی خیلی پر رفت و آمده.چون یه جورایی بزرگتر فامیله٬توی ایام عید مدام خونه ش پر از مهمونه.سرش سلامت!

یادمه اون موقع ها شب چهارشنبه ی آخر سال که میشد٬میوه هایی رو که خریده بود از توی جعبه بیرون میاورد و جعبه هاشونو میزاشت وسط کوچه.(یه چیزی حدود حداقل ۲۰ تا جعبه)همسایه های دیگه هم همین کارو میکردن.بعد اون جعبه ها رو میبردیم توی زمین خاکی پشت کوچه.با فاصله از هم چند تا تل چوب و جعبه(در یک خط)درست میکردیم و به ردیف از جلوی صف آتیششون میزدیم.اون موقع بود که سوت و دست و جیغ جوون ترها بلند میشد.از روی آتیش میپریدن و گاهی آهنگ میزاشتن و دور آتیش میرقصیدن.

ما بچه ها هم اون وسط واسه خودمون وول میخوردیم.از  روی آتیش میپریدیم و میگفتیم:

زردی من از تو..............سرخی تو از من

یعنی ناتوانی٬خستگی و روی زرد منو بگیر و به جای اون به من طراوت و شادابی بده.آجیلمون هم که توی شب چهارشنبه سوری همیشه براه بود.

اون همسایه ها٬همه با هم جور بودن.یکی آجیل میاورد.یکی میوه٬یکی شیرینی٬یکی ...

خلاصه که شبی داشتیم واقعا بیادموندنی...

قشنگ تر از همه این بود که دو( و گاه سه)نسل٬از با هم و در کنار هم بودن لذت میبردند.برق رضایت و آرامشی که اون سال ها توی چشمای پدربزرگم موج میزد٬مدتهاست که جاش خالیه...حتی پدربزرگم هم دیگه اون احساس سابق رو به مسائل اینچنینی نداره.کاش میدونستم تقصیر کیه...

حتی در اون دو سه سالی که پلیس آتیش بازی رو ممنوع کرده بود٬ما چهارشنبه سوری داشتیم.آخه با وجود اون همه بزرگتر در کنارمون حتی روشون نمیشد بیان تذکر بدن!

اما الان چی؟   هیچی!

به معنای واقعی کلمه٬الان هیچی!!!!

گاهی با خودم فکر میکنم وقتی بچه های الان به سن من و تو برسن٬چه گنجینه ای از کودکیشون دارن.چه حرفی برای گفتن دارن؟

احتمالا هیچی...

به معنای واقعی کلمه هیچی...

78. مولتی پست!

تاریخ تکرار میشود!

امروز مشابه اتفاقی که پارسال توی همین روزا برام افتاده بود ،رخ داد!

پنجره ی اتاقم رو باز کرده بودم و داشتم سمت بیرونی شیشه رو تمیز میکردم که یه دفه تعادلم رو از دست دادم و نزدیک بود پرت بشم توی محوطه ی مجتمع!اما فقط دستمالم افتاد!!!!ایندفه رو هم جون سالم بدر بردم!

پارسال هم موقع تمیز کردن آشپزخونه خم شده بودم توی پاسیو، داشتم شیشه پاک میکردم که چون سرامیکای آشپزخونه خیس بود لیز خوردم و نزدیک بود سقوط کرده،جان به جان آفرین تقدیم کنم!

خدا دفه ی سوم رو به خیر بگذرونه!


ای گوشی که جانم فدای تو!..........قربان مهربانی و لطف و صفای تو!

دیشب داداشم اومده به مامانم میگه "راستی مامان!از اون مغازه آشناهه بریم من یه گوشی بگیرم؟"

مامان: "گوشی خودت؟"

- "خراب شده.چند وقته!"

- "باشه"

چند لحظه بعد...

- مامان مدارک سیم کارت من کجاس؟اگه بخوام بسوزونمش...

.................

آقا گوشیشو گم کرده به جای اینکه عین بچه ی آدم بیاد بگه،قصه ی حسین کرد شبستری تعریف میکنه!

البته خودش که میگه ازم دزدیدن.حالا دیگه نمیدونم.

گفتم یه کاسه ای زیر نیم کاسه س ها!آخه توی خونه گوشی از دستش نمیفته!تمام مدت یا داره اس ام اس میده یا داره اس ام اس میخونه!

هم دلم براش سوخت ،هم نسوخت!

دلیل سوختنش که معلومه!دلیل نسوختنش هم اینه که،شاید این براش درس عبرت بشه.کمتر شلخته باشه،و یه کم بیشتر هوای وسایل شخصیشو داشته باشه!


انگار اصلا حواست نیستا!عیده!عید!

این روزا اصلا دوس ندارم از خونه دربیام بیرون.خیابونا اونقدر شلوغه که خدا میدونه.مردم مثل قحطی زده ها ریختن توی خیابونا!اما خب نمیشه.بالاخره کار پیش میاد و مجبور میشم برم بیرون!

دیروز همینجوری که رفته بودم به یکی از کارای متعددم برسم٬یه دفه صدای بلند و عصبی یه دختره که جلوی من بود نظرمو جلب کرد!با یه خانومی بود انگار مامانش بود.دختره داشت میگفت:

حالا چیکار کنم؟!از هیچ کیفی خوشم نیومد!ای خدا!حالا از کجا کیف بگیرم!

مامانش بهش گفت:خب کیف که داری دو سه تا!فوقش بعد از عید میایم یه چیزی برای امسالت میگیریم.

دختره جیغش رفت هوا!

- "مامان انگار اصلا حواست نیستا!عیده!عید!.................

عجب!

من که حاضر نیستم وقتمو اینجوری تلف کنم و شب عید فقط چیزایی میخرم که لازم داشته باشمشون.چون واقعا هر چی جنس بنجل و توی انبار مونده س،شب عید میارن توی مغازه هاشون و به اسم کالای جدید شب عید قالب میکنن به مردم!تمام فروشگاه ها جنسای بهاره و تابستونه ی بعد از فروردینشون خیلی خوشگل ترن!البته این نظر شخصی منه!

تنها خرید عمده ی امسال من یه پرده ی جدید برای اتاقم بود.که فقط یه گالری رفتم.نیم ساعته انتخاب کردم فردا هم میان برام وصلش میکنن!راحت!


وسط این همه کار،این غصه ی ناهار و شام درست کردن هم برای من شده قوز بالا قوز!

مامان شاغل داشتن این چیزا رو هم داره دیگه!


میخوام یه پست در مورد سال ۸۷ بنویسم و پرونده شو به خیر و خوشی ببندم.یه پست هم در مورد هفت سین و اینا.نمیدونم شاید فردا شبم در مورد چهارشنبه سوری بنویسم.

فعلا که برای هیچ کدومشون وقت ندارم.


اما خودمونیم!شما کار و زندگی نداری یه ساعته نشستی این چرت و پرتا رو میخونی؟

77. کوزت با طعم خاطره!

سلام بر تمام همدردهای خسته از خونه و خود تکونی!

البته من به شخصه این روزا رو با همه ی سختی هاش،دوندگی هاش،وقت کم و هول و هراسش دوس دارم.خیلیا میگن این روزا براشون روزای پراضطرابیه.اما برای من این روزا،روزای پر شور و هیجانیه!

من شلوغی رو دوس دارم و کلا یه آدم اجتماعی هستم.البته هستن وقتایی که تنهاییمو به هیچ قیمت با کسی قسمت نمیکنم اما این روزا خیلی زیاد نیستن.

وای تعطیلات عید و مهمونیاش رو که دیگه نگو!(اینجوری نمیشه،یه پست مفصل در مورد مهمونیای عید و رسم و رسوم خونوادم مینویسم)

زیر و رو کردن کل خونه اونم در یه زمان محدود که در اون همزمان باید به هزار تا کار دیگه هم رسید در عین سخت بودن میتونه تا حدی هم هیجان انگیز باشه و یه ماجراجویی به حساب بیاد!

امروز بالاخره عزمم رو جزم کردم و تصمیم گرفتم اتاقم رو بتکونم!تصمیم داشتم تمام لباسای پاییزی زمستونی و آستین بلندم رو جمع کنم آخه واقعا هوا گرم شده!در یکی از چمدونای قدیمی رو برای این منظور باز کردم که...

یه دفه چشمم به چند تا دفتر کتاب قدیمی افتاد!وای!دفتر املای اول ابتدایی!دوم ابتدایی!دفتر نقاشی!کاردستی!چه حالی شده بودما!اصلا یادم رفته بود که همه چیزو ریختم به هم!وسط اون همه شلوغ پلوغی نشسته بودم دفتر ورق میزدم و قربون صدقه ی خودم میرفتم!!!!لای یکی از دفترا چند تا روزنامه بود که در اون ها عکس من در چند سال چاپ شده بود!اصلا نیشم باز شده بود خفن!

یه چیزی خیلی جالب بود!توی یکی از دفترا معلمم واسه مامان یادداشت گذاشته بود که:

"تینا خیلی دختر خوبیه!فقط خیلی سربه هوا و شلوغه!تمرکز خودش کمه و حواس دیگران رو هم پرت میکنه!"

دیگه غش کرده بودم از خنده!با خودم گفتم آی خانوم معلم کجایی که ببینی هنوز هم همونجورم و درست نشدم!!!!

میدونید کنارشون چی بود؟چند دست بولیز دامن کوتاه و بامزه که ....بله!لباسای ایام طفولیت بنده بودن!

یادم افتاد که چقدر،بارها سر مامانم به خاطر نگه داشتن اینا غر زده بودم!ولی واقعا امروز دیدنشون خیلی بهم چسبید!حس خوبی داشتم!یه حس خوش و البته همراه با دلتنگی برای اون روزا...

یاد روزایی رو که تک تک اون لباسا رو بخاطرشون تهیه کرده بودم،روزایی که اون لباسا رو پوشیده بودم،خاطراتی که از هرکدومشون داشتم......

خیلی خوب بود.دوباره بچه شده بودم.اون چمدونه رو زیر و رو میکردم و به هر تکه ی قدیمی جدیدی که میرسیدم کلی ذوق میکردم!شاید به نظر خیلیا مسخره بیاد اما من واقعا روز لذت بخشی رو گذروندم!و با انرژی مضاعفی که گرفته بودم بلند شدم و به بقیه ی کارام رسیدم!

76. دخترک من

         

باز یاد دخترک افتادم.

چی؟چی گفتی؟دخترک کیه؟

دخترک دیگه!همون که باباش چند ماهه بیکاره.همون که وقتی تو چشام زل میزنه برق معصومیت اون چشای درشتش دیوونه م میکنه.

خونه شون چند تا خیابون پایینتره.وضعشون اصلا خوب نیست.نمیدونم این شب عیدی در چه حالن.یه چند وقتی هست ازشون بیخبرم.دخترک من از هر دخترکی که تا حالا دیدی قشنگتره.اما حیف...

احتمالا فرشته ی زمینی من لباس نو برای عید هم نداره.یادم باشه خواستم برم سراغشون یه چیزایی براش ببرم.آخه دخترک من هم مثل همه ی بچه ها دلش لباس نو میخواد.اما خوب میدونه که باباش بیکاره و لام تا کام ازش هیچی نمیخواد.

اما وای از اون روزیکه رد اشک روی اون صورت رنگ مهتابش بمونه و من و امثال من غافل...به خداوندی خدا قسم که دونه دونه های اشک طفلک معصوم من عرش کبریایی رو میلرزونه.

با یکی دو تا از دوستام حرف زدم.میخوایم پولامونو بزاریم روی هم و عید رو به خونه شون ببریم.

آخه پول در مقابل یه خنده ی از ته دل دخترکم چه ارزشی داره؟!

باید عجله کنم.چند روز بیشتر نمونده.بهار داره از راه میرسه و من برای هدیه دادن عشقم به ماه خانومم وقت زیادی ندارم...

 

75. یک ضرب المثل یونانی!

هر مردی میتواند داماد شود

                                                اما

                                                             هر دامادی نمیتواند مرد شود!

 

پ.ن۱:با آقایون محترمی که از اینجاها رد میشن٬سر جنگ نداریم!البته قول نمیدم.شایدم داشته باشیم!!!!

پ.ن۲:من بی تقصیر و بی گناهم!

پ.ن۳:تمام کامنتای این پست با غرض ورزی و بر حسب خانوم یا آقا بودن شما پاسخ داه میشود!اگر جنبه ی دریافتش را ندارید٬از کامنت نویسی اکیدا خودداری کنید!

حتی شما دوست عزیز!

پ.ن۴:ارادتمندیم!Clown

74. آمال و آرزوها

              

چه روزای خوبی بودن روزای بچگیمون.روزای رویاهای دور و دراز.روزای آرزوهای کوچیک و بزرگ و خیلی خیلی رنگارنگ و در عین حال عجیب و غریب!روزایی که رفته و خیلی از اون ساده دلیا٬خوش باوریا و قشنگیا رو برای همیشه با خودش برده...

امروز خیلی اتفاقی یاد یکی از اون رویاهای رنگی زمان بچگیم افتادم.

کوچیک که بودم٬یه خانوم خیلی پیری توی فامیل داشتیم٬که علی رغم سن بالاش فوق العاده زبر و زرنگ بود.اون زمانی که من حدودا ۵ یا ۶ ساله بودم فکر میکنم ایشون نزدیک ۷۰ سال رو داشت.خونه ی ما زیاد میومد.

ایشون تصویر کامل همون مادربزرگ پیری بود که توی کتابای قصه دیدیم و خوندیم.یه خانوم کاملا پیر و در عین حال سرحال(نسبت به سنش)٬فوق العاده مهربون و ...

امکان نداشت خونه ی ما بیاد و اون کیف سحرآمیزش مملو از آجیل و شکلات نباشه.خانوم پیری که هنوز هم بعد از گذشت نزدیک ۱۰ سال از فوتش٬یاداوریش لبخند رو روی صورتم مینشونه....

ایشون سواد نداشت.یه سواد قرآنی خیلی ناچیز داشت.میدونید رویای شب و روزای بچگی من چی بود؟

این که برم مدرسه٬خوندن نوشتن یاد بگیرم و بیام به ایشون هم یاد بدم.اون روزا این فکر اصلا به نظرم یه رویا نبود و مطمئن بودم که شدنیه و کاملا منطقی!

با خودم میگفتم میرم مدرسه و هر چیزی رو که در هر روز یاد گرفتم٬میام همون روز به اون هم یاد میدم و اینجوری اونم باسواد میشه.

لحظه لحظه های بودن در کنارش٬وقتی سرم رو روی پاش میزاشتم و موهامو نوازش میکرد٬این فکر توی سرم بود...هیچوقت هم بهش نگفتم چه خوابی براش دیدم.میخواستم یه دفه غافلگیرش کنم.مطمئن بودم که خیلی خوشحال میشه!

به سن مدرسه هم رسیدم.خوندن و نوشتن و حساب و خیلی چیزای دیگه هم یاد گرفتم.اما هر چی زمان میگذشت من برای برآورده کردن اون رویا ناامیدتر و مایوس تر میشدم.بهش نگفتم چه نقشه ای براش کشیده بودم.آخه هر چی بیشتر میگذشت٬بیشتر به غیرممکن و کودکانه بودن اون خواسته پی میبردم.

امروز داشتم به این فکر میکردم که آیا ۱۰ - ۱۵ سال دیگه٬رویاها و خواسته های الانم به همون اندازه ای که اون رویا الان به نظرم خنده داره٬در نظرم ساده دلانه و بچگانه خواهد بود؟!

شاید هم اون چیزی که خنده داره حال و روز ما و فراز و نشیب های زندگیمونه که ما رو دستخوش این همه تغییر میکنه...

این تکه از کتاب "سفر به دشت ستارگان" نوشته ی "پائولو کوئیلو" ٬ یکی از اون متن هاییه که در گنجینه ی گزیده های من از کتابای مورد علاقه م٬جای مهمی رو به خودش اختصاص داده:

در جوانی آنگاه که روویاهایمان با تمام قدرت درما شعله ورند٬خیلی شجاعیم ولی هنوز راه مبارزه را نمیدانیم.وقتی پس از زحمات فراوان مبارزه را میاموزیم٬دیگر شجاعت آن را نداریم.آنوقت علیه خود قیام میکنیم و بزرگترین دشمن ما خود ما خواهد بود!

به خود میگوییم که رویاهایمان کودکانه است٬انجام دادنشان دشوار است یا اینکه ثمره ی عدم شناخت ما از حقایق زندگی هستند!

ما رویاهای خود را میکشیم چون از درگیر شدن در مبارزه میترسیم.رویاهایمان را رها میکنیم و به آرامش میرسیم٬مدت کوتاهی را در آسایش سپری میکنیم.ولی بعد٬رویاهای مرده در درون ما میپوسند و فضای زندگی ما را مسموم میکنند.

نسبت به کسانی که در اطراف ما هستند بیرحم میشویم و بالاخره این شقاوت را علیه خود بکار میبریم.اینجاست که رنج و جنون آغاز میشود.آنچه ما را وادار به انصراف از مبارزه کرده بود(یعنی ترس از ناامیدی و شکست)تنها پاداش ضعف و سستی ها خواهد بود.

تا اینکه یک روز رویاهای مرده و پوسیده٬هوا را غیرقابل تنفس میکنند.آرزوی مرگ میکنیم.مرگی که می رهاند ما را از مشغولیاتمان و از این آرامش ظاهری...


نکته سرا: بحران های بزرگ٬مردان بزرگ به وجود می آورد.

73. به بهانه ی دوستی که میخواد تیشه به خونه ش بزنه...

              

خونه یعنی چی؟

خونه یه چاردیواریه که متعلق به توئه.جایی که در اون هرجور دلت بخواد لباس میپوشی.دکوراسیون٬چیدمان و ترتیب تمام وسایل منطبق بر خواست و سلیقه ی توئه.میتونی در خونه رو به روی همه ببندی و هیشکی رو راه ندی یا برعکسش.

هر ساعتی که دلت بخواد میتونی استراحت کنی و خلاصه همه چیز و همه چیز٬با خواست و اراده ی تو همجهت و هماهنگه.هیچکس به خودش اجازه نمیده توی خونه ی خودت به تو توهین کنه.و یا در مورد خواستت از برای نوع قرار گرفتن وسیله ها در کنار همدیگه به تو اعتراض کنه.ممکنه کسی نظری بده (که مثلا اگه فلان جور باشه بهتره)ولی در نهایت این تویی که تصمیم آخر رو میگیری.چون هدف از موجود بودن این خونه٬تامین آسایش و رفاه و راحتی توئه و رفاه تو٬یعنی دقیقا اون چیزی که تو میخوای.

همه ی اونایی که یه مدت طولانی صاحب خونه بودن٬الان خوب میدونن که من چی دارم میگم.

شاید با خودت بگی ٬خب خونه مو میفروشم میرم خونه ی دوستام مهمون میشم یا با یکی دو تا از بچه ها همخونه میشم.

اما دوستم!اینو بدون که یه مهمون٬همیشه یه مهمونه و هیچوقت نمیتونی برای مدت طولانی مقیم خونه ی دیگران بشی.یه خونه ی اشتراکی هم هیچوقت آرامشی رو که در خونه ی مستقل داری به تو نخواهد بخشید.

توی یه خونه ی اشتراکی٬مدام باید با دیگران مشورت کنی حتی در مورد اینکه وسایلتو چه جوری پهن کنی باید مشورت کنی!کسی که تجربه ی خونه ی مستقل رو داره نمیتونه با چنین وضعی سازگار بشه!

من خودم تا حالا ۲-۳ بار این اشتباهو کردم!خونه هایی رو که با عشق ساخته بودم و گوشه گوشه ش ردی از حرکات دست من رو در خودش داشت٬با خاک یکسان کردم!

یه لحظه٬فقط یه لحظه و بعد همه چی تموم...

پشیمون میشی!دلت برای اون همه عشقی که توی خونه ت ریختی٬تنگ میشه!اما دیگه فایده نداره...

سعی میکنی فراموش کنی٬شروع میکنی دیوونه وار به دوستات سر میزنی.اما ای چرخیدنا٬فقط بیخانمانی و خونه به دوشیتو ٬ بیشتر به رخت میکشه.

در نهایت بگم چیکار میکنی؟

واسه ی خودت یه خونه ی دیگه میسازی.آخه تو که طعم صاحب خونه بودن رو چشیدی٬این آلاخون والاخونی هیچ رقمه تو کتت نمیره!

دیگه هیچ جایی راحت نیستی.دلت واسه ی یه لحظه توی خونه بودن لک زده.یه خونه ی دیگه میسازی.وسیله های جدید٬چیدمان جدید٬دوستای جدید٬حرفای جدید.اما...

بازم هرچند وقت یه بار یاد خونه ی قدیمیت میفتی و آه میکشی...

اینا همه تجربه های شخصیمه.رو هوا حرف نمیزنم.من تورو میشناسم.تو نمیتونی بدون خونه ی مستقل بگذرونی.پس حتی فکرش رو هم نکن!!!

خونه دلتو زده؟خسته ای؟اعصابت خورده؟دیگه آرامش نداری؟میخوای بری؟باشه قبول٬برو.درشو قفل کن.برو مسافرت.اما نابودش نکن!برای خودت راه برگشت بزار.همه ی پلها رو خراب نکن.

ببخش!خیلی حرف زدم!اما خب من از تو بزرگترم٬نه؟و فکر میکنم در این زمینه هم تجربه م از تو بیشتره.

حداقل کاری که میتونی بکنی٬اینه که به حرفام فکر کنی.

پ.ن:خونه=بلاگ

72. اندر حکایات خانوم شدن!!!!!!!

"تو دیگه بزرگ شدی.اینقدر عین بچه ها نباش.یه ذره خانومانه برخورد کن!"

خانومانه!   خانوم!

برای خانوم شدن باید از جاده ی طولانی و صعب العبوری گذشت!وقتی که بخوای خانوم بشی دیگه نباید تیپ و لباست اسپرت باشه.باید خانومانه باشه.اصلا خانومانه یعنی چی؟!

- دیگه نباید شلوار لی بپوشی و به جای اون باید از شلوارهای پارچه ای مجلسی استفاده کنی!

- به جای کتونی اسپرت نایک و آدیداس و... باید کفش خانومانه(ترجیحا پاشنه دار!!!)بپوشی!

- باید بتونی روی پاشنه ی باریک کفشت راه بری و تعادلتو حفظ کنی!وای مواظب باش نخوری زمین!!!!

- تمام حرکاتت باید کنترل شده باشه.آروم و متین صحبت کن.بلند نخند.

- برای اینکه یه خانوم تمام عیار محسوب بشی٬نباید با دختر پسرای فامیل کل کل کنی و در مقابل حرفا و تیکه های بچگانه شون(!!!)باید فقط یه لبخند بزنی تا خودشون بفهمن ابله هستن و جواب ابلهان خاموشیست!!!!

- از الفاظی مثل "باحال" ٬ "خفن" ٬ "دمت گرم" ٬ "زاغارت" ٬ "خز" و امثالهم نباید استفاده کنی.چون فقط یه سری آدم بی شخصیت(!!!)از این اصطلاحات استفاده میکنن!!!!!!

خلاصه جونم براتون بگه برای خانوم بودن٬حتی نباید نفس بکشی!چون اگه نفست آروم نبوده باشه دیگه خانوم نیستی!!!

اما خودمونیم خانوم بودن خیلی سخته!من که از پسش برنمیام!فکر هم نمیکنم روزی برسه که خانوم بشم!

واقعا خوش بحال آقا پسرا که هیشکی ازشون انتظار نداره خانوم بشن!!!!!!

 


نکته سرا: به هرچه بیاندیشید ٬همان نصیبتان میشود!

71

حاضرم بمیرم ولی دیگه دنبال قالب برای بلاگ نگردم!

 

هیچم یکنواخت نشده٬خیلی هم خوبه!خیلی هم دلتون بخواد!

 

همینه که هست!SugarwareZ-219.gif


نکته سرا: برخاستگان وجود٬ برافراشتگان عالمند!

                                                                                   آریابان آریا

70. آرامش نوبرانه

                

یک بانوی ایرانی برای خانواده اش پیام آور عشق و امنیت و آرامش است.تا امروز چنین بوده و تا ابد نیز چنین خواهد بود.

وی خوب میداند که چگونه کانون کوچک خانه اش را برای خانواده اش به مرکز جهان تبدیل نماید.با نگاهی به گذشته های دور سرزمینمان به وضوح میبینیم ٬آنچه در یاد همه ی ما ماندگار شده٬تصویر زیبای مادر و مادربزرگیست که با شور و حرارتش همگان را بر سر شور می آورده است.

غم خوار و پاسدار سلامتی کوچک و بزرگ خانه٬مسئول تدارکات ضیافت ها و شب چره ها٬الگوی تربیتی نوباوگان و...و...وسرانجام رسان بی بروبرگرد تمامی آیین و رسوم زیبایی که از گذشتگان و نیاکان دورمان برایمان بجای مانده است.از جمله:

ضیافت شب یلدا و کرسی و آجیلش٬مراسم چهارشنبه ی آخر سال و شام مخصوص و تنقلاتش٬طبخ انواع شیرینیجات ویژه ی نوروز در مطبخ کوچک خانه اش٬خانه تکانی عید و نشاط بخشیدن به هر آنچه بر آن غبار گرد و غبار غم نشسته است.و در نهایت با شکوه هرچه تمام تر برگزار کردن نوروزش.

نیروی دستانش جادویی و برق نگاهش گیرا و جذاب است.اوست که در خانه اش از هیچ٬دنیا میسازد.

اوست که در خانه اش از هیچ دنیا میسازد...


حالا خانوم این خونه منم.میدونم که نصف این توانایی هایی رو که گفتم هم ٬ندارم.اما حداقل سعیمو که میتونم بکنم تا پیش خودم و شما خانواده ی مجازیم شرمنده نباشم.یه خونه تکونی کوچیک داشتم و سعی کردم اینجا رو از اون یکنواختی که درگیرش شده بود بیرون بیارم.حالا نمیدونم تا چه حد موفق بودم.خودم که دوسش دارم.به جز اینکه بوی بهار گرفته٬فکر میکنم حالا دیگه واقعا اردیبهشتی شده.آرامش رو به من که برگردوند تا نظر شما چی باشه!


میگن هر چیزی نوبرش خوبه.میوه های نوبر که واقعا به آدم میچسبه.خیلی چیزای دیگه هم نوبر داره.اما من به شخصه٬تا حالا نشنیدم که تبریک گفتن هم نوبر داشته باشه.

اما خب٬من میخوام امسال تبریک بهار رو٬نوروز رو٬حیات دوباره رو و همه ی چیزهای اینچنینی رو برای شما نوبر کنم!میپرسین یعنی چی؟

یعنی اینکه میخوام امروز٬چهاردهم اسفند هشتاد و هفت٬در حالیکه هنوز پانزده روز تا عید باقی مونده٬اون رو به شما تبریک بگم.فکر کنم امسال من اولین کسی باشم که داره سال نو رو بهتون تبریک میگه.

خب!سال نو بر همتون مبارک.امیدورم امسال هر کدومتون به تمام اون آرزوهایی که به سرانجام رسیدنش به صلاحتونه برسین و سالم و خوب و پر توان و....پر از زندگی باشین!

این هم از نوبرانه ی من برای شما!                    

69. دور شیراز در ده روز ( قسمت نهم _ آخرین قسمت )


سلام به دوستان جان! 

خدمت شما عرض کنم که اگه خدا بخواد امروز دیگه پرونده ی این شیراز رفتنو میبندیم!میدونم خیلی طولانی شد ولی خب چیکار کنم دوس داشتم هر چی رو که یادم بود تمام و کمال بنویسم.

جمعه ۲۵/۱۱/۸۷

روز جمعه آخرین روز اقامتمون در شهر حافظ بود و من واقعا داشتم بال بال میزدم که یه دفه ی دیگه هم شده حافظیه رو ببینم.اونجا راه برم.از هواش نفس بکشم ٬تفال بزنم و اینا.بر این اساس به محض شستن دست و صورت٬افتادم به جون مبارک آقای میزبان که همین الان باید باید منو ببرین حافظیه!هیچ عذر و بهانه ای هم پذیرفته نیست!بنده ی خدا آقای میزبان هم که گردنش در مقابل اینجانب ٬از مو هم باریکتر بدون یک کلمه حرف اضافه پاشد لباس پوشید و راهی شدیم!از اونجایی که برای ناهار مهمون داشتن٬خانوم میزبان همراهمون نیومد.

رسیدیم حافظیه...و باز همون حال عجیب که من دیوونه ش بودم.یه جور آرامش محض٬سرخوشی...

نمیدونم.واقعا نمیدونم چی بود.برادرم و آقای میزبان یه گوشه نشستن به حرف زدن و بنده رو به حال خودم گذاشتن.رفتم برای خودم یه گوشه ی خلوت نشستم و حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم.خیلی خوب بود.حدود یک بعدازظهر بود که آقای میزبان اومد گفت مهموناشون اومدن .میخواست بدونه میتونیم خونه برگردیم یا نه!و من به اجبار رضایت دادم.روی یه پله نشسته بودم.پا شدم لباسامو تکوندم و راه افتادم.دم دربرگشتم.آخرین نگاه...حضرتا! نمیدونم دوباره کی میام اینجا...وسط این همه عاشقای رنگارنگت منو یادت نره ها!دوس داشتم بمونم ولی باید برمیگشتیم.مهموناشون اومده بودن...

برگشتیم.مهموناشون خانواده ی خواهر خانوم میزبان بودن.دو تا دختر به اسم نگین و نوشین داشتن.نگین همسن من و نوشین یه سال بزرگتر بود.همه چیز مثل دورهم بودنای معمولی بود.خوش و بش٬ناهار٬میوه و ....حدود ساعت ۳ نگین رو به من گفت "باغ ارم رفتی؟"گفتم"نه!وقت نشد!"گفت"پاشو!پاشو همین الان ببریمت"منم که حوصله م سر رفته بود از خدا خواسته دو دقیقه ای حاضر شدم.دم رفتن هم برای بزرگترا خط و نشون کشیدیم که "دم به دقیقه بهمون زنگ نمیزنیدا!"

و اومدیم بیرون.خیلی بهم خوش گذشت.اول رفتیم باغ ارم.که واقعا شاهکار بود.یه چیزی هم گفتن که حسابی کیف کردم!

جناب بهنام!جماعت اردیبهشتی!هر جا که رفتم میگفتن اردیبهشت شیراز یه چیز دیگه س!همه جا پر از گل!درختای نارنج که عطرشون آدمو دیوونه میکنه!آی جماعت!اردیبهشت برید شیراز!

انگار زمستون اونور نرده های باغ جا مونده بود!همه جا سرسبز٬یه هوای عالی!خیلی خوب بود.تا اونجایی که من فهمیدم یکی از علل معروف بودن باغ ارم اینه که تمام گونه های گیاهی در اون وجود دارن.جالب این بود که زیر هر درخت٬هر گل و کلا هر گیاهی اسم گونه ش نوشته شده بود.

خب!در چنین جایی آدم قاعدتا چیکار میکنه؟اونقدر عکس میندازه که خفه بشه!و این دقیقا همون کاریه که من کردم!

نزدیکای ساعت ۵ بود که از اونجا اومدیم بیرون.نوشین گفت"با بستنی چطوری؟"منم که دیوونه ی بستنی!دقیقا یک متر(شاید هم بیشتر)نیشم باز شد!

شیراز یه خیابون داره به اسم چنچنه که این چنچنه٬یکی از خیابونای بالا شهر و باکلاس شیراز به حساب میاد!توی این خیابون که محل گذر ٬لایی کشیدن ماشین بازها و تیتیش مامانی های شیرازه٬یه بستنی فروشی معروف هست به نام بابا بستنی.خلاصه این خانوما ٬منو به سمت بابا بستنی بردن.بماند که در راه چه حوادث عجیب و غریبی رخ داد!کافی بود یه ماشین جلوی پامون وایمیستاد انگار تازه توجه بقیه جلب میشد و پشت سرش همینجوری ماشین بود که برامون نگه میداشت! فیلمی داشتیم که نگو و نپرس!

خلاصه رسیدیم سه تا بستنی کاکائویی خریدیم و نشستیم به خوردن.جاتون خالی!

خود بابا بستنی یه مغازه ی نسبتا کوچیکه.برای همین کسی برای خوردن بستنیش توی خود مغازه نمی ایسته.تمام خیابونی که این بستنی فروشی معروف در اون قرار داره٬تیکه تیکه پر از جوونایی بود که دور هم واستاده بودن و در حال دید زدن دختر پسرای دیگه٬بستنیشونو میل میکردن!

نگین و نوشین لهجه ی شیرازی نداشتن و مثل من صحبت میکردن.در همون حین که ما با هم در حال صحبت بودیم چند بار سر و کله ی جوونایی پیدا شد که با فروتنی پیشنهاد میدادن راهنمای ما باشن!(فکر میکردن هر سه تامون از تهران اومدیم!)خلاصه سوژه ی خنده فراوون بود!جای همتون خالی!ما هم با تواضع پیشنهادشونو رد میکردیم و با خجالت و تته پته(!!!!!)میگفتیم که راضی به زحمتشون نیستیم!هی از اونا اصرار و از ما انکار!یکیشون خیلی سیریش بود!آمپرم زد بالا سرش داد زدم!گفتم"آقا برو دیگه!زبون آدمیزاد حالیت نمیشه؟!" اما خودمونیم چقدر پسرای شیرازی رادمرد و مهربان بودن!!!!!

بعدش به پیشنهاد خانوم خوشگلای همراهم رفتیم پارک.اسم پارکه٬پارک آزادی بود.رفتیم سوار کشتی شدیم.توی بازیگاها یه وسیله هایی هستا به اسم کشتی٬که وقتی سر بشینی ٬وقتی که عمودی وامیسته یه لحظه قلب و تمام عروقت میاد توی دهنت که نکنه بیفتی!

دقیقا در اون یکی نوک کشتی(مقابل ما)یه دختره نشسته بود که جلوی صورتشو گرفته بود و گریه میکرد!اونقدر به اون دختره خندیدیم که چشامون اشک زد! آخه من نمیفهمم اگه میترسه چرا سوار شده!همین دخترای اینجوری آبروی هر چی دختره میبرن!

حدود ۸ اومدن دم پارک دنبالمون.همه با هم رفتیم دروازه قرآن و گشت و گذارو اینا.آخر شب هم روبوسی و خدافظی!

شنبه ۲۶/۱۱/۸۷

بند بند وجودم برای خونه تنگیده بود!ساعت ۱۲ پرواز داشتیم ولی باز هم پروازمون دو ساعت تاخیر خورد و حدود ساعت ۲ راه افتادیم به سمت تهران.راس ساعت ۲:۵۰ در فرودگاه مهرآباد فرود اومدیم.حتی فکرش رو هم نمیتونید بکنید چه حس خوبی داشتم.یه ماشین گرفتیم و دوتایی رفتیم ترمینال غرب.یکی از قشنگترین حس های دنیا رو داشتم.رسیده بودم به جایی که بارها به اونجا اومده بودم.جایی که در اون دیگه یه غریبه با یه لهجه ی متفاوت نبودم.جایی که در اون تنها فرق من با مردمی که در رفت و آمد بودن چمدون کوچیکی بود که در دست داشتم.

رفتیم و برای این سمند زردای قزوین ـتهران ثبت نام کردیم.یه یک ربعی نشستیم تا دو نفر دیگه هم اومدن و به سمت خونه پرواز کردیم.جالب اینه که راننده هه همونی بود که ده روز قبلش باهاش از قزوین اومده بودیم تهران!این بار دیگه عصبیم نمیکرد.اونقدر سرخوش بودم که یه راننده با برخوردای نامناسبش نتونه آزارم بده!

دیگه نزدیکای پنج خونه بودیم.خونه ی خودمون!خونه ی خودم!SugarwareZ-100.gif

شیراز به من خیلی خوش گذشت و با این سفرنامه ی نکته به نکته ای که نوشتم مطمئنم تا آخر عمرم اولین سفرم رو به اون فراموشش نمیکنم....

البته خیلی جاها رو ندیدم.باغ جهان نما.باغ عفیف آباد.هفت تن.نقش رستم.پاسارگاد.

و هنوز این سوال به قوت خودش باقیه که چطور دور دنیا رو در ۸۰ روز میشه گشت٬وقتی من در ده روز نرسیدم شیراز رو کامل ببینم؟!

63. سوتی و گند و خنده و خجالت و اینا!!!!!

جناب آقا دایی بنده٬شخصیت خیلی خاصی داره.یعنی وقتی در محیط کاره ۳۶۰ درجه با اون دایی مهربونی که توی خونه میبینم فرق داره!

بخصوص این تفاوت وقتی که بهش تلفن میزنم ٬کاملا مشهوده.

اولین باری که از شرکت بهش زنگ زدم جا خوردم!گفتم"سلام دایی" جواب داد"سلام خانوم! امرتونو بفرمایید"!

واقعا شوکه شدم و فکر کردم از دستم ناراحته فوری براش اس ام اس زدم که "دایی از دستم ناراحتی؟" جواب داد" نه عزیزم.چطور مگه؟"  بعدا با هم صحبت کردیم و این قضیه کاملا برام حل شد که محیط کار٬کاره و کاملا از جمع های خونوادگی متمایزه و اینکه من اونجا٬تینای لوس دایی نیستم.خانوم کاکاوند هستم یکی از کارمندان شرکت!

خلاصه!من کاملا این اخلاق داییم دستم اومده.حتی الان که کارمندش نیستم اگه در وقت کارش بهش زنگ بزنم و تنها نباشه٬همیشه رسمی حرف میزنه.و هیچ وقت طوری حرف نمیزنه که کسی که کنارشه بفهمه ایشون با کی یا در چه موردی داره صحبت میکنه.این اخلاقشو خیلی دوس دارم حتی سعی کردم از روش الگو بردارم.این خیلی خوبه که بتونی حریم بین خانواده٬محیط کار و دوستانت رو از هم جدا نگه داری و با هم قاطیشون نکنی.وقتی پیش یکی از (مثلا)دوستات ٬اینجوری با تلفن صحبت کنی اونم هیچ وقت به خودش اجازه نمیده که چیزی در مورد مکالمه ت و اینا ازت بپرسه و این تنها یکی از مزیت های برخوردهای رسمی اینچنینیه.

دقایقی پیش با دایی تماس گرفتم کارش داشتم.مکالمه مونو بخونید:

من : الو سلام

اون طرف خط : سلام خانوم

- خسته نباشید

- ممنونم.امرتونو بفرمایید

دیگه دستم اومده که وقتی دایی اینجوری حرف میزنه یعنی شرایط صحبت کردنو نداره.

- من کی میتونم با شما تماس بگیرم؟باید باهاتون صحبت کنم.

- هر وقت که دوس داشتین.

خیلی تعجب کردم آخه اینجور وقتا همیشه وقت مشخص میکنه!

- خب بگین کی زنگ بزنم

- یه پنج دقیقه ی دیگه

- باشه مرسی خدافظ

- خدافظ شما

گوشی رو قطع کردم.یه دفه یه چیزی تو ذهنم جرقه زد.فوری شماره رو چک کردم.......وای!!!!!!!

شماره موبایلا از سه قسمت تشکیل شدن.چهار رقم اولشون که تعیین کننده ی حدود استان هستن.که مال قزوین٬تهران و کرج ۰۹۱۲ هستن.سه تای بعدی مشخص کننده ی شهر و قدیمی یا جدید بودن شماره س.(مثلا اگه اولین رقم از این سه رقم ۳ باشه٬میگن این شماره کد ۳ هستش.)و چهار رقم آخر.

حاللا ببینید من چه گندی زدم!

چهار رقم آخر شماره ی خودم+ سه رقم بعدی شماره ی دایی +۰۹۱۲

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من موندم اون یارو دیگه چه جور آدمی بوده که اون همه براش عادی بوده این که یکی بهش همینجوری زنگ بزنه و.....

جالب٬اینه که صداش با صدای داییم مو نمیزد!!!!!!!

دلم میخواست آب بشم برم توی زمین!!!با کمال شرمندگی اون شماره رو گرفتم و خیلی رسمی تر از اون دفه حرف زدم و معذرت خواهی کردم و گفتم که اشتباه گرفتم!!!!!!

اونم٬انگار هیچ اتفاقی نیفتاده گفت"باشه خدافظ"!!!!!!!!!!!!!!!!

این حرف من شامل حال همه نیستا!ولی واقعا کم نیستن آقایونی که اینجوری برخورد میکنن و واقعا انگار منتظرن!

مامان من چند ماه پیش خطشو عوض کرد خط جدیدشو از یه آقای مهندس جوونی خرید.واقعا خنده داره.ولی تا مدت ها مزاحم تلفنی دختر داشت!دوس دخترای قدیمی که با عوض شدن شماره ی آقا بایگانی شده بودن و هیچ کدوم حرف ما رو مبنی بر واگذار شدن شماره باور نمیکردن!

موردای اینجوری کم ندیدم.برخورد اون آقا اونقدر عادی بود که (با توجه  به شباهت چشمگیر صداش٬به  صدای دایی من )حتی یه لحظه هم شک نکردم اشتباه گرفتم!

حالا سوال من اینه که آیا یه خانوم هم همینجوری با چنین قضیه ای برخورد میکنه٬یا سریع میگه "شما؟!" یا یه چیزی شبیه این!

عجب!!!!!!!!!!!!!!!!

62. دور شیراز در ده روز ( قسمت هشتم_عکس )


اینم چند تا از عکس از بعضی از اون چیزایی که در موردشون گفته بودم.

مجلس بارعام کریمخان ـ ارگ کریمخانی

یه لوستر باشکوه توی شاهچراغ.خیلی بزرگه.وقتی وارد شدم اول فقط اینو دیدم

شب با شکوه حافظیه

حافظیه در روز.نگاه کنین چقدر سرسبزه!اصلا انگار نه انگار زمستونه!

این ماکت کریمخان در "خانه ی زینت الملوک"هستش.گفتم که زیرزمینش موزه بود.

منصور حلاج در پای چوبه ی اعدام.خانه ی زینت الملک

یکی از اون گبه هایی که توی موزه ی حمام وکیل دیدم و خیلی خوشم اومد.بچه ها به نور پردازیش هم دقت کنید.اینجا دوربینم فلاش زده.ولی فضای دورش نسبنا تاریکه

توضیح اینو یادم نیست.فکر کنم اینم خانه ی زینت الملکه

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه.

61. دور شیراز در ده روز ( قسمت هفتم )

پنج شنبه ۲۴/۱۱/۸۷

تا حدودای ساعت ۱۰ - ۱۱ خونه بودیم.بعد راه افتادیم سمت شاهچراغ.

من چادری نیستم.یعنی اگه راستشو بخواید اصلا چادر سر کردن بلد نیستم.چادر سر کردن من با یه فیلم کمدی توپ برابره!توی شاهچراغ اگه خانومی چادر سرش نباشه راهش نمیدن.قرار شد خانوم میزبان یه چادر با خودش بیاره و من دم در شاهچراغ سر کنم.

رسیدیم دم در.یه دفه دیدم خانوم میزبان برام چادر نماز آورده به جای چادر مشکی!!!!وای!!!!!خلاصه چاره ای نبود.توی قسمت بازرسی خانوما اونو انداختم روی سرم و وارد محوطه شدم.تا از در بازرسی اومدم بیرون برادرم جلوم سبز شد!غش کرده بود از خنده.هی میگفت: "تینا!جون من بزار ازت یه عکس بگیرم!"

واقعا هم ریختم خنده دار بود!یه نیم بوت اسپرت٬شلوار لی رنگ تیره ٬یه پالتوی مشکی نسبتا تنگ بالای زانو٬یه شال نارنجی که تقریبا میشه گفت بود و نبودش فرق زیادی نداشت و بیشتر دکور بود!اونوقت روی این دک و پز هم یه چادر نماز!چادره باعث شده بود روسری شل و ولم از سرم بیفته!واقعا وضع اسف باری بود!رفتیم داخل.بوی گلاب همیشه اذیتم میکنه.ولی خب باید ندیده میگرفتمش.خیلی قشنگ بود.به خصوص لوسترای قشنگی آویزون بود.خیلی بزرگ و باشکوه.عکس انداختن قدغن بود.ولی من میخواستم از در و دیوار اونجا عکس بگیرم.رفتم یه گوشه ی خلوت نشستم.گوشیمو گرفتم جلوی صورتم و راحت واسه خودم چند تا عکس قشنگ از اون لوسترا و از در و دیوار گرفتم.هیچ کدوم از اون مثلا خادما هم نفهمیدن!یه زیارتی کردیم و بعد هم راهمونو کشیدیم و اومدیم بیرون و من توی همون ایستگاه بازرسی مسخره اون چادرو درآوردم و اومدم بیرون!

از اونجا پیاده رفتیم سمت حمام وکیل.پیاده رفتیم چون اولا راه زیادی نبود.حدودا دو تا خیابون و دیگه اینکه اون خیابونای نزدیک شاهچراغ یکی دو تا شون یه طرفه و فوق العاده شلوغن و اصلا نمیشه ماشین اینور اونور کرد.برای همین ماشینو نبرده بودیم.

حمام وکیل تبدیل به یه موزه شده بود موزه ی (اگه اشتباه نکنم)صنایع دستی و آثار هنری استان فارس.

گفتم موزه شده٬چون از قضا تازه موزه شده و قبلا یه رستوران سنتی بوده.به محض اینکه وارد میشی حس میکنی که وارد یه حموم شدی!بوی آهک حسابی توی هواس!گوشه و کنار پر گبه های آنچنانی و خیلی خوشگله!نمیدونم چرا ولی تمام مدت یاد فیلم گبه ی  مخملباف بودم!یه سری چیزای دیگه هم بود.مثل رو اندازی که به جای زین اسب ازش استفاده میشده و ...

چیزی که توجهمو جلب کردسیستم نورپردازی جالبشون بود. اونجا٬مثل همه ی جاهای دیدنی با چراغهای پر نور احاطه نشده بود!یه فضای نیمه تاریک٬که روی دونه به دونه ی گبه ها یه نورپردازی خیلی قشنگ و دلنشین انجام داده بودن.من که خیلی خوشم اومد.

از اونجا هم رفتیم به مسجد وکیل.بین مسجد وکیل و حمام وکیل فاصله ای نیست شاید چند قدم.حول و حوش ساعت یک بعدازظهر بود که رسیدیم اونجا.

وقتی از در چوبی قدیمی و دو لنگه میگذری و وارد مسجد میشی یه پلاکارد بزرگ جلوی چشمت خودنمایی میکنه که روی اون نوشته پوشیدن چادر الزامی است اما از اونجایی که هیچکس نبود من همونجوری که بالا گفتم بدون چادر وارد شدم.

مسجد وکیل الان دیگه واقعا مسجد نیست و فقط یه اثر باستانی و یکی از جاهای دیدنی شیراز محسوب میشه.یعنی از فرش و غیره خبری نیست.وارد شدیم.از یه محوطه ی دالان مانند گذشتیمو وارد یه حیاط بزرگ شدیم که دقیقا در روبرومون در انتهای اون حیاط یه فضای سرپوشیده س که در اون٬در فواصل منظم٬ستون هایی قرار دارن و هر دو ستون کنار هم٬با یه هشتی نزدیک سقف به هم وصل میشن.خیلی قشنگ و با شکوهه.دو تا هم منبر اونجا هست که یکیش کوتاهه دو تا پله بالاتر از سطح زمینه و اون یکیش ۱۲ـ۱۰ تا پله میخوره میره بالا.به طور وحشتناکی وسوسه شده بودم برم بالای منبره.اما هم خیلی بلند بوود هم پله هاش مرمر و تقریبا سر بود و با اون کفشا برام سخت بود.پس به همون منبر کوچیکه بسنده کردم...اما ...دیدم واقعا نمیشه.اصلا انگار منبره داشت صدام میکرد! خلاصه دلو زدم به دریا.گفتم فوقش میفتم میمیرم دیگه .بعد هم میشم شهید راه منبر! خلاصه با هزار سلام و صلوات رفتم بالا!وه که چه منظره ای داشت!با خودم گفتم بگو چرا هر کی میره بالا منبر دیگه دلش نمیخواد بیاد پایین!

هیچ کس هیچ کس هیچ کس اونجا نبود.فقط من بودم و برادرم و آقا و خانوم میزبان.با کمال آرامش روسریمو درآوردم لم دادم روی منبره و با یه نیش باز از داداشم خواستم ازم عکس بگیره!همین عکس رو گرفت٬دیدم یکی داره سوت زنان میاد و داد میزد خانوم بیا پایین منبر قدغنه!خب منم که به مراد دلم(که همانا انداختن یه عکس مامانی بر روی منبر بود) رسیده بودم خرامان خرامان اومدم پایین.و کم کم به سمت همون در بزرگ و شاهکار قدیمی راه افتادیم.حسابی کیفم کوک بود.نمیدونم چند نفر از شماها از اون منبره بالا رفتین٬به من که خیلی چسبید!

اون در قدیمی دو لنگه خیلی خوشگل بود پیرمردی که سوت زده بود هی میگفت "زود باشید برید میخوام در رو ببندم" اما دره هی به من چشمک میزد و میگفت "بیخیالش!بیا واستا با هم عکس بگیرریم!"در مسجد نیمه باز بود.برای اینکه عکسم خوشگل بیفته اون در دو لنگه ی سنگینو هل دادم و تقریبا بستمش و واستادم جلوش که دوباره پیرمرده سرر رسید و همون حرفا رو تکرار کرد گفتم فقط یه عکس بگیرم میریم.

گقت:اینجا رو نیگا کن!نوشته چادر الزامی.تو چادر که سرت نیست.روسریتم که درست حسابی نیست.بالای منبر هم که رفتی!روسریتم که درآوردی!مگه اینجا پارکه؟!

یه دفه به ذهنم رسید اسم این پارکی رو که توی اون کسی روسری سر نمیکنه ازش بپرسم.اما به زور نیشمو بستم و جلوی زبونمو گرفتم چون واقعا نمیدونم اگه این رو هم میگفتم دیگه واقعا چه بلایی سرم میاورد!!!!!!

خلاصه که جای همتون خالی.خیلی خوش گذشت.تمام عصر رو هم خونه بودیم.آخه خانوم میزبان نوبت ام آرآی داشت و قرار بود نوبتش که شد از بیمارستان براش زنگ بزنن.

حدود ساعت ۱۱ بود که زنگ زدن و گفتن تا ۱۲ اینجا باشیید قرار بود من و داداشم خونه بمونیم اما من یه دفه گیر دادم که ما هم میایم!و راه افتادم!تا ساعت یک توی ماشین نشستیم تا خانوم و آقای میزبان کارشون توی بیمارستان تموم شد.اومدن و ...تا حدود ۴ صبح توی خیابونا بودیم.

شیراز شهر بی نظیریه.حتی میدونای وسط خیابوناشم خیره کننده ن.اون چیزی که الان یادمه یه میدون بود به اسم "میدون اطلسی" ٬در وسط میدون شکل یه حوض بزرگ رو در آورده بودن که توی اون پر از آب بود و وسط اون هم یه حوض به همون شکل در قطع کوچیکتر تعبیه شده بود و آب از لبه های اون مثل یه آبشار جاری بود و در اون حوض بزرگتر میریخت.یا یه میدون دیگه٬به اسم "میدون کوزه گری" که سه تا کوزه ی خیلی خیلی بزرگ در وسط اون قرار داشت.به نظر من شب شیراز از روزش خیلی قشنگ تره.و من واقعا از اون همه سکوت خلوتی و نورپردازی های زیبا لذت بردم.

                                                                                                    ادامه دارد...


نکته سرا: مافوق همه چیز٬داشتن خیالات بزرگ و یک قلب پاک است.

                                                                                                                             شیلر

60. یه روزی مثل همیشه های خوب!

سلامی گرم ٬سرشار از شور زندگی به همه ی شما که جزو بهترینا هستین!

اوضاع بر وفق مراده؟همه چی مرتبه؟خب خدا رو صدها هزار بار شکر!

یا رب نظر تو برنگردد هرگز!

چقدر من این دو سه روزه یهو دوباره حالم خوب شده!الان اینی که در خدمت شماس یه تینای آماده ی هرگونه خرابکاری٬هر گونه ماجراجویی و شلوغ کاری و مهمونی و ایناس!الان بنده روی صندلی جلوی سیستمم لم دادم و (اگه مامانم منو اینجوری ببینه میگه بچه درست بشین!آخه پاهامو جمع کردم و یه جورایی میشه گفت چارزانو نشستم!به خدا اینجوری خیلی کیف میده!)

داشتم میگفتم٬ لیوان قرمز چایم جلومه.(یه چایی خوش رنگ تازه دم که داره ازش بخار بلند میشه.بفرما چای!)

هدفون توی گوشمه و دارم یه آهنگ گوش میدم.

این پسر افغانیه هست که اسمش هست "ولی" ٬آهنگاش خیلی باحاله.خودشم که شیطنت از سر و روش میباره! از اون خواننده هاس که واقعا نمیشه در مقابل آهنگاش آروم نشست.حداقل من که نمیتونم!بخصوص آهنگ " خانومی" رو خیلی میدوستم!البته همیشه از این (به قول یکی از دوستان)اراجیف گوش نمیدما!(دوس جان کجایی دلم تنگ شده برات!)ولی یه وقتایی خیلی میچسبه.وقتایی که آروم نیستی.نمیدونم چه جوری بگم٬به عبارتی میشه گفت وقتای که خودت حس میکنی زیادی شیطون و شلوغ پلوغی چنین آهنگایی خیلی میچسبه!

خلاصه!هدفون و چای و لم دادن روی صندلی و بی دغدغه چرت و پرت نوشتن میدونید یعنی چی؟یعنی اوج زندگی!!!!

وای چه روزی داشتم امروز!از صبح تا ظهر دانشگاه بودم.دیگه آخرای کلاس دوم به زور چشامو باز نگه داشته بودم!آخه دیشب فقط نیم ساعت خوابیدم!

یه سری کار و پروژه بود که امروز باید تحویل میدادم و کاملا نصفه کاره بود.مجبور شدم بخاطر اونا بشینم.دیگه حدود ۴ صبح دیدم چشمام وحشتناک میسوزه(آخه شب قبلش هم استراحت نکرده بودم)از ترس اینکه خواب نمونم برقارو خاموش نکردم پتو و اینا هم روم ننداختم تا ۴:۳۰ همونجوری یه چرتی زدم و پا شدم دقیقا راس ساعت ۷ صبح کارم تموم شد!پاشدم یه صبحونه ای خوردم و راه افتادم رفتم دانشگاه.این ترم استادای خیلی خیلی خوبی دارم همشون جوون سرشار از انرژی و انگیزه هستن.یکی از مشکلات ما با این دانشگاه تا حالا این بوده که تمام استادامون سن وسالی ازشون گذشته و حتی حوصله ی خودشونم ندارن!

داشتم میگفتم یکی از استادا دوباره حس آماری بودن رو در ما زنده کرده.امروز حرف آخرش این بود شماها برید پروژه بگیرید و اصلا کارتون نباشه من خودم راهتون میندازم.قدم به قدم خودم هستم!هر جا گیر کردین بیاین پیش من.فقط مهم اینه که شروع کنید به هیچ چیز دیگه هم فکر نکنید.

خیلی حس خوبیه که کسی فقط لفظی هم که شده اینجوری حمایتت کنه.کلاسا امروز خیلی سرد بود.منم که خسته!سر کلاس دوم واقعا داشتم چرت میزدم!کلاس تا ۱۱:۳۰ بود.حدود ساعت ۱۱ بود که گفتم :

"استاد شما سردتون نیست؟ما که دیگه از سرما داریم به خواب مرگ فرو میریم!"

اونوقت این استاده از اوناس که هیشکی سر کلاسش جیک نمیزنه!من که اینو گفتم استاده نیشش باز شد.

 خندیدن استاد همانا!انفجار کلاس توسط بچه ها همانا!

خلاصه کلاسو تعطیل کردم و با یه سر و ریخت آویزون میخواستم برم سمت خونه که داییم زنگ زد که بیا ببینمت.غم عالم ریخت تو دلم؟نه! آوار شد رو سر وامونده م!ولی مگه میشه رو حرف دایی جان حرف زد؟آخه این داییم همونه که کارفرمام بود

راستی!من به شما نگفتم فعلا بیکارم نه؟از وقتی از شیراز برگشتم دیگگه دفتر نرفتم.فعلا دفتر بسته س.شرکا اختلاف پیدا کردن.و برنامه ی بعدی من ورود به کارخونه ی تاژ به عنوان کارآموزه.دنبال کارای اداریشم خدا بخواد بعد از عید قراره برم.قرارشو با داییم برای اون موقع گذاشتم.آخه این داییم یکی از مدیران اون کارخونه هم هست.

خلاصه داشتم میگفتم رفتم خونشون  یکم حرف زدیم واینا.اونم امروز رو برای کارای شخصیش مرخصی بود انگار.حدود یک بود که اومدم خونه.بعد از کمی ولگردی...ببخشید ببخشید!نت گردی!حدود ساعت ۳ بود که چپه شدم و تا ساعت ۷ خوابیدم .خواب که چه عرض کنم تا ساعت ۷ مردم!چون تا اون موقع واقعا هیچ چی نفهمیدم!

بعد شنگول پا شدم.کش و قوس و اینا.از خونه اومدم بیرون یه کم خرید داشتم٬یه دوری زدم و برگشتم خونه.بعد هم کار خاصی نکردم تا الان که در خدمت شمام.


دیروز عصر خیلی شنگول بودم(همینجوری بی ربط!)داشتم حاضر میشدم برم بیرون.یه آهنگ خیلی شاد گذاشتم صداش رو هم به خدا رسوندم!خودمم پشت سرش بلند گفتم:

"مامان!من عاشق این آهنگم!"

مامان سرش به کار خودش گرم بود و تقریبا میشه گفت حواسش به من نبود.گفت:

"داری میری این آشغالا رو هم بزار دم در"!!!!!!

حالا نمیدونم عاشق چه ربطی به آشغال داره که تا من گفتم "عاشق" مامان یاد آشغالا افتاد!


دوستی به نام مریم در پست قبل برام کامنت گذاشته که از قضا جزو بچه های ناپیدای اینجا بوده.مریم جون از آشناییت خوشبختم.در مورد تفال های آقای حافظ مطمئنم همین جوریه که میگی.چون چند تا از مسائلی که گفت کاملا مرتبط با زندگیم بود و واقعا دهنم از تعجب باز مونده بود.خوش بحالت که میتونی بری ببینیش.خدا میدونه دوباره کی بتونم بیام شیراز.

و حرف آخر اینکه شهر خیلی بی نظیری دارین که حس عزت نفس  ایرانی بودن رو دوباره در من زنده کرد.

توی باغ قوام یه دفتر بزرگ بود که هر کس میخواست توش چیزی بنویسه.ت.ی یکی از صفحه هاش بزرگ نوشتم  افتخار میکنم که ایرانی هستم.همین!

دوباره یادم افتادم.اونقدر بناهاش پرابهت بود که لحظه ی اول ورودم به هرجا مثل یه الکن زبونم بند میومد و مات و مبهوت به دور و برم خیره میشدم و اون بغض عجیب رو فرو میدادم...

خوشحالم از آشناییت دوستم.


یه دوست عزیز دیگه هم به اسم نیلوفر برام خصوصی گذاشته و حسابی منو مورد الطاف خودش قرار داده!البته از وجودش خبر داشتم چون دوست یکی از بچه های همینجاس.

لپ کلامش این بود که من عقده ی کامنت دارم!نه نیلوفر هزیزم.اینطوری نیست.برو یه بار دیگه نوشته رو بخون.متوجه میشی که سر و تهش یه سره طنزه.حداقل سعی کردم طنز باشه.واقعا فکر کردی یکی دو تا کامنت بالا پایین واسه من فرقی داره؟

میدونم کسایی هستن که مرتب اینجا میان اما اثری از خودشون نمیزارن.اگه اون پست رو گذاشتم اول به این دلیل بود که به اون خواننده های خاموش بگم از حضورشون خبر دارم و دیگه اینکه دلم میخواست و میخواد که این دوستی دو طرفه باشه .کسی که پای ثابت اینجاس حتما افکار و عقایدش با من هم سو و هم جهته که اینجا میاد.منم دوس دارم که همونقدر که اون با من آشنا میشه باهاش آشنا بشم.فکر نمیکنم معنی این ٬اون چیزی باشه که شما برداشت کردی عزیزم

آخرش هم نوشته بودی اینم کامنت!!!!!!!!!!در موردم اشتباه کردی دوستم.


آقا نوید تولد بلاگت مبارک باشه!به جمع بلاگ نویسا خوش اومدی جانم!منتظر نوشته های بی نظیرت هستم!


نکته سرا:میان آدمیان چیزی نیست٬جز دیواری که خود ساخته اند!

                                                                                                    لئون تولستوی

59. سوسک بشی الهی!

سلام سلام سلام!

خوبین؟خوشین؟سلامتین؟خب خدا رو شکر.(بهنام باز یاد خاله شادونه افتادی آره؟!)

خب بنده بعد از نوشتن پست دیشب دوباره رو براه شدم.الان اومدم یه فکر شیطانی رو اجرا کنم اومدم یه سری رو نفرین کنم و برای عاقبت به خیری یه سری دیگه دعا کنم!

خدمتتون عرض کنم خیلیا هستن که اینجا تشریف میارن اما حتی به خودشون زحمت نمیدن به صاحبخونه یه سلام بدن!یعنی کامنت نمیزارن.هر چی هم خودمو کشتم نتونستم از توی وب گذر پیداشون کنم.

آی خانوم آی آقا یه اثری از خودت بزار بابا جان!مثل اینکه یادت رفته اینجا خونه ی منه ها.یه یالایی یه سلامی یه چیزی!

مگه من نفهمم شماهایی  که قایمکی میاین و همونجوری بی سروصدا میرین کی هستین به خدا یه دونه مو روی سرتون نمیزارم.آآخه من نمیفهمم چطور میشه روزی حدود ۱۰۰ تا خواننده داشت اونوقت هیچ اثری ازشون نباشه!نکنه شماها روحین؟!

آقا جان ختم کلام!امروز اومدم اینجا بگم من دارم تمام کار و زندگیمو میزارم کنار.فقط میخوام بشینم دعا کنم اونایی که اینجا میان و بدون یه سلام و خداحافظ و کامنت میرن٬تبدیل به سوسک بشن!(به دلیل نداشتن اسمایلی سوسک اسمایلی عنکبوت گذاشتم.شما فکر کن سوسکه.کی به کیه؟!)

نخند!به خدا دعای من زود میگیره!با خدا خیلی رفیقم اینو یادت نره!

حالا هی بخند!جرات داری باز نظر نزار!یه روز چشم باز میکنی میبینی تبدیل به یه سوسک سوخاری شدی و توی بشقاب ناهار بهنام جا خوش کردی!حالا خود دانی از ما گفتن بود!

اما...

میرسم به عزیزای دلم.دوستای خوبم!خانوما رو پنج تا میبوسم به نیت پنج تن!و از آقایون هم صمیمانه سپاس گذارم.

و حرف آخر اینکه پستمو حلالت نمیکنم اگه کامنت نزاری!!!!!!

 

ارادتمند:تینا٬تیناشکا٬تیتین٬تینیشکا یا هر اسم دیگه ای!مهم اینه که همه ی اینا یکیه که همیشه ی خدا شماهارو میدوسته هوار و یک تا!

خب تموم شد پستم.برو دیگه.چی میخوای؟د برو آقا جان.برو توقف بیجا نکن مانع کسبم نشو!


نکته سرا: یه کامنت ارزش سوسک شدن رو نداره.پس بهتره آدم کامنت بزاره!

                                                                                                            از فرمایشات تینا جون!!!

58. مجازی یا واقعیت

سلام به همه ی شما وجودای نازنین.

همه ی شمایی که با بودنتون دلشادم.شمایی که با شوخیا و خوشیاتون میخندم و با غماتون بغض میکنم.شما دوستای به ظاهر مجازی که توی دنیای به ظاهر واقعی من یه جای بزرگ رو گرفتین!

یادش بخیر اون اولا ٬آبان ماهو میگم٬که تازه وبلاگ رو باز کرده بودم٬بخش اصلی افکارم و اون چیزایی که فکرمو مشغول میکرد مال زندگی خارج از اینترنت بود.با هر کدومتون که آشنا و صمیمی میشدم میرفتم در موردتون با دوست صمیمیم حرف میزدم.

اما حالا برعکس شده.بخشی بزرگ از افکارم رو اینجا و اینجایی ها به خودشون اختصاص دادن.با دیدن برنامه ها ی تلویزیون یاد اونایی میفتم که در موردش حرف زدن.اگه چلچراغ٬همشهری جوان یا ایران دخت بگیرم یاد گروهی دیگه از شماها تو سرم دور میزنه.وقتی خاله هامو میبینم یا هر جا حرفشون پیش میاد٬یاد خاله ی مهربونی میفتم که اینجا دارم و دلم هواشو میکنه.یادمه توی بچگیام همیشه دلم خواهر یا برادر بزرگتر میخواست که هیچ کدومشو نداشتم.حالا اینجا به جای یه دونه٬دو سه تا داداش بزرگتر دارم.

الان هم در موردتون حرف میزنم اما یه فرقی بوجود اومده اون روزا دوستم نزدیکترین بود و حالا امروز...

اینجا به نظر من یه خصیصه داره که اونو از دنیای حقیقیمون متمایز کرده.اونم اینکه ما اینجا خودمونیم.خود بی نقابمون.واسه همدیگه فیلم بازی نمیکنیم چون نیازی به بازی نیست.اینجا یه جورایی مثل دنیای بچه ها میمونه.بچه ها فقط به خاطر دوستی با هم دوستن٬بدون کوچکترین توقعی.احساس میکنم روابط بین ما هم همینطوره.

من خودم اگه به بلاگ کسی سر میزنم با تمام وجودم میرم پیشش٬بدون هیچ گونه منفعت طلبی یا برنامه برای روابط آینده!

اصلا اینجا این چیزا معنی نداره!وقتی حتی تو رو ندیدم٬وقتی نمیدونم که در دنیای واقعیت چی کاره ای یا حتی دقیقا کجا زندگی میکنی٬چطور میتونم به فکر سو ءاستفاده از تو یا موقعیتت باشم.

اگه پیشت میام٬اینو بدون که عاشق روحیات و خلق و خوت شدم.تورو دوس دارم به خاطر اون چیزی که واقعا هستی...

روز به روز دارم بیشتر شیفته ی اینجا و روابط حاکم بر اینجا میشم.

یه جورایی این روزا یه کم بی حوصله م.از روابط دنیای بیرونم خسته م.خسته شدم تا وقتی خوش بودم و خندون ٬دور و برم پر آدم بود و تا دلخور بودم یا گرفته٬دورم خالی شد.خسته شدم از بس گلایه های بی بهانه شنیدم.خسته م از دو رنگیا٬از زرنگ بازیا٬از ...

دوست زیاد دارم.ولی دوست صمیمی نه.تعدادشون به انگشتای دست هم نمیرسه!نمیدونم چرا اینجوریه.ولی خب هست.یه وقتایی یاد آن شرلی میفتم که با اون دختر همسایه(اسمشو یادم رفته)پیمان بست که با هم دوستای خیلی خیلی صمیمی باشن.

توقعاتم از دوستای صمیمیم بالاس البته نه خیلی.همینکه ناراحتم نکنن برام بسه.سعی میکنم براشون کم نزارم.بارها خودم رو به زحمت انداختم به آب و آتیش زدم تا خواسته ی دوستم به سرانجام برسه.در پروژه های مشترک بخش مهمی رو به دوش گرفتم و همیشه گفتم خیالی نیست.اگه دیدم دوستی کار داره یا حوصله نداره ازش توقعی نداشتم حتی اگه خواستم کار کوچیکی رو بهش محول کنم دهنمو بستم و گفتم خودش درگیره ول کن دختر!

اما این ٬برای خیلیا قابل درک نیست٬شیفته و آماده ی کمک بودنتو میزارن به حساب حماقتت.سوارت میشن.با کوچکترین حرفی ازت دلخور میشن.مثلا همین دیروز بود .دوستم گفت برنامه ای بزاریم و با هم بریم بیرون.به حالت درددل گفتم به خدا این روزا خیلی درگیرم.کارام پیچیده تو هم و...

یه دفه لحنش برگشت هیچی نگو هیچی نگو.تو عوض شدی و ... من برات حرف داشتم دوستم.میخواستم از ذهن مشغولم از افکار پراکنده م بگم.اما خب انگار تو هم فقط وقتای خوشی دوستی...

دلم شکست.حقیقتا شکست.همیشه همینطوره.از اونی که بیشتر برات ارزش داره زودتر و بیشتر دلخور میشی.

این رفتار مال امروز و دیروز نیست.خیلی وقته بوهای خوبی از دوستی با صمیمی ترین دوستم نمیشنوم.زرنگ شده!خیلی زرنگ!اینو وقتی فهمیدم که توی یه کار مشترک برای انجام دادن حدود یک چهارم(!!!)کار منو به خدا رسوند.به خود خود خدا!

من عادت خیلی بدی دارم تا وقتی توی یه دوستی هستم با تمام وجودم هستم ولی وقتی کسی از چشمم بیفته دیگه افتاده.هیچ جوریم نمیتونم توی دلم برش گردونم.

از چشمم افتادی دوستم(هر چند اینجا رو نمیخونی٬مینویسم تا خودم آروم بشم)

چقدر اینجا رو دوس دارم .چه آرامشی دارم اینجا...

پ.ن:یه چند وقتیه احساس میکنم دیگه نوشتنم نمیاد .غصه م گرفته بود بعد از تموم شدن ماجراهای شیراز چی بنویسم ولی الان میبینم که هیچی عوض نشده همه چی مثل روز اوله.فقط کافیه بشینم پشت کامپیوترم.گزینه ی پست جدید رو بزنم و دستمو بزارم روی کیبورد.بقیه ش دیگه با من نیست.خودش...

شیراز هم فقط یه پستش مونده که یا فردا مینویسمش یا پس فردا.به نظر خودم که یه جاهاییش خیلی بامزه و خنده داره.توصیه میکنم از دستش ندید.

57. دور شیراز در ده روز ( قسمت ششم )

+ بعدا نوشت

 

سه شنبه ۲۲/۱۱/۸۷ چه آرزوهایی که داشت یکی یکی به باد میرفت!اصلا تقصیر جشنواره دوستای اینجاس.آه کشیدین آره؟انگار جشنواره رفتن من طلسم شده بود!کلی برای خودم نقشه کشیده بودم سه شنبه برم زادبوم رو ببینم اما...

صبح روز سه شنبه با صدای سرحال خانوم میزبان از خواب بیدار شدم .پاشو تنبل خانوم.پاشو میخوایم بریم بیرون.توی همون گیجی بین خواب و بیداری گفتم کجا؟گفت با خواهرم اینا برنامه گذاشتیم بریم خارج شهر.منو میگی عین فنر از جا پریدم و آهم رفت هوا! نه!!!!!!!!!!!!!!پس جشنواره چی؟؟؟؟

هیچی دیگه "زادبوم" دیدن منم مالید!البته بد هم نگذشت!اونا دو تا دختر همسن و سال من داشتن که تمام روز رو با اونا بلوتوث بازی کردم! یه چیز جالب!توی گوشی من آهنگای داریوش٬سیاوش قمیشی٬فرامرز اصلانی پره!یعنی تقریبا به جز اینا آهنگی ندارم! اون روز این دخترا(نگین و نوشین)گوشی منو کن فیکون کردن!الان گوشی من پر از آهنگای رپ و شاد و ریتمیکه!مامانشون میگفت: به اونی میگن آهنگ که وقتی گوش میکنیش به رقص بیفتی!اینا چیه تو گوش میدی؟جوونی مثلا!

خلاصه سه شنبه همینجوری گذشت.نشستن زیر درخت.از کوه بالا رفتن.توی سروکله ی هم زدن.آتیش روشن کردن. و تا حد مرگ خوردن!!! شب هم با بوی دود اومدیم خونه.و مجبور شدم تمام لباسامو بشورم!یکی نیست به من بگه آخه آدم تو مسافرت آتیش بازی میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چهارشنبه ۲۳/۱۱/۸۷ تصمیم داشتم برم بازار وکیل و یه کم سوغاتی بخرم.اما چیزی که میخوام براتون بگم شرح سوغاتی خویدنم نیست! توی سرای مشیر یه دفه چشمم به یه مغازه ای افتاد که خیلی سنتی به نظر میومد.نمیدونم چرا دفه ی قبل که اومده بودم ندیده بودمش.رفتم جلوتر.دیدم محوطه ی پشت مغازه هه یه کتابخونه ی چوبی بزرگ با یه عالم کتابای بلند قدی با جلدای قشنگ و طرح های ناب داره.منم که دیوونه ی کتاب! صاحب مغازه یه پیرمردی بود که حداقل شصت سال سن داشت.قد بلند چارشونه.موهای کم پشت سفید.یه کت و شلوار سدری. و یه عصای شیک هم تو دستش بود.اصلا خمیده یا ضعیف نبود و اون عصا فقط باکلاس ترش کرده بود!

با یه شور و شوق بچه گانه که تمام وجودمو گرفته بود رفتم جلو گفتم شما کتاب دارین؟(میدونم سوال احمقانه ای بوده.اما خب قاطی کرده بودم از دیدن اون کتابا) خندید گفت:بله گفتم اجازه میدید ببینم؟گفت:خواهش میکنم خودشم پاشد دنبالم اومد.همونجوری که من محو تماشا بودم گفت - حافظیه رفتی؟ چشام برق زد.بالاخره یکی پیدا شده بود از موضوع مورد علاقه م باهام حرف بزنه. - بله - چند بار؟ -دو بار - حافظ رو دوس داری؟ داشت میخندید. - بعله!مگه میشه حافظو دوس نداشت؟! این مکالمه در حالی انجام میشد که این وسط هی براش مشتری میومد.ولی با هیچ کدوم اونجوری که با من گرم گرفته بود حرف نمیزد.سوالشون رو در مورد قیمت اجناسش جواب میداد و ردشون میکرد برن.

رو کرد به من .دیگه اونم چشاش برق میزد.خیلی ازش خوشم اومده بود.آدم اهل دلی بود. - من فامیلیم حافظه! - جدا؟! چه جالب! - میخوای برات فال بگیرم؟! دیگه سرازپا نمیشناختم.یه پیرمرد غریبه.یه کتاب سرای دور از چشم و یه دفه این لحظات خوب! - معلومه که میخوام! - من برای هر کسی فال نمیگیرما!اما تو فرق داری انگار!بیا اینجا بشین یه صندلی نشونم داد نشستم.نیت کردم و برام فال گرفت.کتابو باز کرد اما شعرشو برام نخوند فقط تعبیراتش رو بهم گفت و کتابو بست.خیلی آدم با حالی بود!یه دفه گفت بیا واستا با هم عکس بگیریم! و عکس هم انداختیم.کلی هم حرف زدیم اسمم رو ازم پرسید این که چیکار میکنم(درس یا کار)و...

بعد یه دفه یادم افتاد که شعر فالمو برام نخونده - آقای حافظ!میشه بگید کدوم غزل فال من بود؟ - اول فالت چی گفتم؟ چه جوری شروع کردم؟ ازش فیلم گرفته بودم.فیلمو نشونش دادم.به محض اینکه اونو دید غزل رو کامل از حفظ برام خوند! بعد هم گفت بیا بشین آخرین غزلی رو که حفظ کردم برات بخونم. و خوند.از یکی از حافظ هاش هم خوشم اومد.قیمتش ۲۰ تومن بود.گفتم - آقای حافظ تخفیف بدین ببرمش - تینا!من اینو ۱۵ تومن خریدم.تو دختر خودمی همون ۱۵ تومنو بهم بده!

لحظات نابی بود.واقعا لذت بردم.و جالب تر این که شماره موبایلش رو هم بهم داد و گفت شبا ساعت ۱۰ به بعد میتونی زنگ بزنی برات تفال تلفنی بزنم! وقتی هم داشتیم میومدیم بیرون یه انگشتر بهم داد و گفت - اینو از یه درویش حافظ داشته باش. دیگه واقعا دلم میخواست بپرم محکم بوسش کنم!

خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون.حسابی سر کیف بودم.وقتی رسیدیم خونه لباس عوض نکرده٬نشستم همه رو برای آقای میزبان تعریف کردم.خندید گفت "خوبه دیگه!دوس پسر شیرازی هم پیدا کردی!" غروب بود که دوباره اومدیم بیرون.با هزار خواهش راضیشون کردم منو ببرن حافظیه.دیگه تا من میگفتم "حا"همه میزدن زیر خنده.رفتم و سلام و عرض ادب به پیشگاه حضرت عشق.انگشتری رو که آقای حافظ بهم داده بود دستم کردم و اولین فال با کتاب جدید و محبوبم رو در حافظیه گرفتم. بعد هم رفتیم دروازه قرآن.

دروازه قرآن هم واقعا قشنگه.با اون نورهای قشنگی که در گوشه گوشه ش دیده میشه.من هر بلندی هر پله ای که فکرشو بکنید میپریدم بالاش تا عکس بگیرم!خیلی خوب بود بچه ها.جای یکی یکیتون خالی!

ادامه دارد...

 

بعدا نوشت: آقای حافظ آدم خیلی عجیبی بود.مثلا توی فالم بهم گفت:رفتن به خارج برای موندن نه.ولی برو وبیا و این در حالی بود که من دو روز قبلش با عموم که استرالیاس در مورد رفتن حرف زده بودم! یا مثلا به خانوم میزبان گفت:امسال یه سفر حج داری! و واقعا ایشون چند سال پیش اسم نوشته و امسال نوبتشه! خیلی آدم جالبی بود.لحظاتی واقعا ناب با یه آدم ناب!

 

نکته سرا: شکست در هیچ جا وجود ندارد مگر اینکه در درون خود شکست خورده باشیم! هانری اوستین

56. دور شیراز در ده روز (قسمت پنجم)

+بعدا نوشت

دوشنبه ۲۱/۱۱/۸۷ دوشنبه از صبح که از خواب پا شدم یه جورایی دمغ بودم و برای شب که باید میرفتیم خونه ی برادر خانوم میزبان عزا گرفته بودم.ولی زیاد هم نمیتونستم ساز مخالف بزنم آخه اونجا مهمون بودم.

بیشتر از این دمغ بودم که "بی پولی" رو از دست دادم.اونا هیچکدوم اهل فیلم و این حرفا نبودن برای همین به هیچ وجه حال منو درک نمیکردن.به جاش از آقای میزبان قول گرفتم که فرداش (یعنی سه شنبه)برای دیدن زادبوم بریم و اون هم قبول کرد.با خودم گفتم حالا این شد یه چیزی!

کم کم اخمام باز شد و پشت سرش هم نیشم! اون روز نوبت خانوم میزبان بود منو بگردونه!قرار شد بریم باغ قوام و خانه ی زینت الملک رو ببینیم.چه اسمای پر طمطراق و دهن پرکنی!حول و حوش ۱۰ بود که راه افتادیم. مثل تمام ابنیه ی تاریخی شهر باصفای شیراز باغ قوام هم دارای نمای بیرونی فوق العاده ای بود.یه حس خاص رو به آدم القا میکرد.

اوج اقتدار مالک باغ٬ حتما خدم و حشم هم فراوون داشته.چقدر زندگی کردن در چنین جایی میتونه هیجان انگیز باشه(البته اگه جزو اربابان خونه باشی!)بعد از خریدن بلیط رفتیم داخل.اینو یادم رفت بگم.هر کدوم از مکان هایی که تا حالا رفته بودم بدون استثنا همشون بلیطی بودن.و جالب اینه که بهایی که توریستای خارجی برای بلیط باید میپرداختن حدودا ۸-۷ برابر بلیط ایرانیا بود.مثلا باغ ارم (حالا بهش میرسم)برای ایرانیا بلیطش ۵۰۰ و برای خارجیا ۴۰۰۰ تومن بود.

القصه!

رفتیم داخل...........

من واقعا نمیدونستم کدوم طرف رو باید نگاه کنم.واقعا فوق العاده بود.وقتی وارد میشی رو به روت یه گذرگاهه که عرضش به اندازه ایه که دو نفر با هم میتونن ازش رد بشن.زمینش سنگ فرشه.دو طرف گذرگاه باغه.یعنی یه محوطه ی چمن گل کاری شده ٬پر از درختای نارنج.و انتهای اون گذرگاه هم به عمارت اصلی باغ میرسه.واقعا خودتون باید ببیینید اینجوری نمیشه حسش کرد. ورودی و خروجی اون گذرگاه هم مثل یه دروازه س .یه در آهنیه نرده ای کوتاه داره.و دورتادور اون هم با گیاهای خودرو پوشیده شده بود.شاهکار...بینظیر...عالی... وارد عمارت شدیم.

ورودی چند تا پله ی بلند بود.داشتم با خودم فکر میکردم ما که همینجوری چهار تا پله ی استاندارد رو میریم بالا پایین فوری زانو درد میگیریم اگه توی چنین جایی زندگی میکردیم و مجبور بودیم روزی ۱۰۰ بار از چنین پله هایی بالا پایین بریم که دیگه فاتحه مون خونده بود!

وارد یه اتاقی شدم که تمام دیوارش یه تیکه آینه کاری بود.آینه های ریز و درشت.قشنگ بودا ولی نمیدونم چطوری توی چنین اتاقی زندگی میکردن.دیوونه کننده س هر طرف بچرخی آینه باشه! همه جاش قشنگ بود.

آها اینو داشت یادم میرفت بگم.من شخصا از این تیپا هستم که اعتقاد دارم من به اندازه ی خودم موظفم این آثارو حفظ کنم و اینا!حتی توی تخت جمشید به هیچ کدوم از اون مجسمه ها و... دست نزدم.چون بالاخره یه نفر هم کمتر دست بزنه یه نفره!خلاصه بگم معمولا خیلی ارزش قائلم.ولی ...توی باغ قوام حسابی بی فرهنگ بازی درآوردم! توی یکی از اتاقا یه شومینه ی خوشگل بود که فکر کنم از سنگ مرمر بود یه دفه شیطون رفت توی جلدم.یه راست رفتم روش نشستم و به خانوم میزبان گفتم عکس بگیره.غافل از اینکه دقیقا روبروی شومینه یه دوربین مداربسته بود!

یه دفه یه صدای بلند من بدبخت فلک زده رو از جا پروند! "خانوم از روی شومینه بلند شید!" اونقدر خجالت کشیدم و خود بی فرهنگمو فحش دادم که نگو! یه سری پله هم میخورد به طبقه ی بالا و کنار اون یه تابلو بود که روش نوشته بود "ظرفیت طبقه ی بالا حداکثر ۱۵ نفر"یعنی بیشتر از اون سقف میومد پایین؟ طبقه بالا هیچی نبود.فقط یه سرسرا بود .مثل طبقه ی بالای پاساژا بود.دیدین توی طبقه ی بالای پاساژا از کنار نرده ها میشه طبقه ی پایینو دید؟اونجا هم دقیقا اینجوری بود.طبقه ی پایین یه اتاق بزرگ به فرم یه اتاق پذیرایی داشت که درش رو بسته بودن و تنها راه دیدنش همون بالا بود.پایین هم یه سری مبلمان و فرش و بوفه و از این چیزا بود.یه اتاق پذیرایی بود انگار.

دیگه تصمیم گرفتیم بیایم بیرون و بریم "خانه ی زینت الملک" اینم بگم که در اون زمان ها باغ قوام و خانه ی زینت الملک با یه راهروی زیرزمینی به هم راه داشتن که الان مسدودش کردن.بین باغ قوام و خانه ی زینت الملک حدودا ۴-۳ دقیقه راه بود.

به محض ورود به یه زیرزمین هدایتمون کردن که از قضا موزه بود.دقیقا با منظره ای مثل ارگ کریم خانی مواجه شدم.با یه سری ماکت فضا سازی کرده بودن.چیزایی که دیدم از این قرار بود. مجلس بارعام خشایار شاه.خیلی جالب بود.خشایار شاه روی یه تخت نشسته بود.پشت سرش هم پسرش ایستاده بود و پشت اون هم نیزه دارشون در روبروش هم مردی که تعظیم کرده بود و داشت با شاه حرف میزد و به رسم ادب دستشو جلوی دهنش گرفته بود. دختر خشایار شاه(که اگه اشتباه نکنم اسمش ماندانا بود)منصور حلاج در پای دار.کریم خان زند با نمایی از ارگش در پشت سرش.نمایی از چند زن اون دوره و .... کلا خیلی قشنگ بود.از ظهر گذشته بود که برگشتیم خونه ی میزبانمون.دیگه هیچی ناهار و استراحت و بعدازظهر هم حاضر شدیم و به اجبار رفتیم مهمونی!

وای شیرازیا به اون اندازه ای که مهمون نواز و خونگرم هستن٬فوق العاده هم تعارفی هستن.یعنی اگه مهمونی بری خونه شون و میل به خوردن نداشته باشی یا کم بخوری از دستت ناراحت میشن!و باید اینجوری با اشتها بخوری تا ازت ناراحت نشن! اینم بگم با اینکه به میل خودم نرفته بودم اما بهم بد هم نگذشت!دخترشون که یکی دو سال از من کوچیکتر بود برام مصاحب خوبی بود.و با اون لهجه ی بامزه ی شیرازیش حسابی منو سرگرم کرد. اما داغ "بی پولی"موند رو دلم!حدود ساعت ۱۱ بود که اومدیم بیرون و...برگشتیم خونه. ادامه دارد... پ.ن:به جان خودم میخواستم سه شنبه رو هم بنویسم دیگه خیلی داره کش پیدا میکنه اما پست طولانی شد و منصرف شدم.


نکته سرا: دنیا به امید برپاست و انسان به امید زنده!

بعدانوشت:من مینیمالم رو خلاصه کردم و توی یه جاهاییش دست بردم.خوشحال میشم اگه حال داشتین یه نگاهی بهش بندازین و بگین به نظرتون بهتر شد یا ...

55. مینیمال بازی _ تفاله

از طرف یکی از دوستام پریا به یه بازی وبلاگی دعوت شدم.و این بازی ٬نوشتن یه داستان کوتاه (مینیمال)۱۵۰ کلمه ایه.خب اینم داستان من(البته فکر کنم از ۱۵۰ تا یه چند تایی بیشتر شد!):

            بالاخره کشتمش.خیلی تمیز و بی سر و صدا.نه دستم خونی شد و نه قلبم لرزید.

             همون روزیکه اونجوری با حرص نگام میکرد.شستم خبردار شد موضوع از چه قراره.

              اومد دستمو گرفت و بازومو نوازش کرد.چندشم شد.

              مثل یه حیوون شده بود.یه جوری نگام میکرد که حالم داشت بهم میخورد

              همون روز فهمیدم باید بکشمش بیشتر از این زنده بودنش جایز نبود.

              امروز تصمیم موعد رو عملی کردم.کشتمش...

              ********

              برق هوس یه لحظه از چشای کثیفش بیرون نمیرفت.به دعوتش رفته بودم خونه ش.

              بدبخت نمیدونست چه خوابی براش دیدم زنگ زد از بیرون شام آوردن.حالم از اون

             تعفنکده بهم میخورد.خبرشو داشتم که تا حالا کار چندتا دختر و ساخته و تفشون کرده.

             و من اونجا بودم به جای همه.یه لحظه ی کوتاه سرشو برگردوند.داشت مشروب میریخت.

             همون مشروب خواب آور که به بقیه هم خورونده بود.چاقومو درآوردم از پشت زدمش

            افتاد.تموم شد.دستکش دستم بود.آب از آب تکون نخورد.کیفمو ورداشتم و از طویله ش اومدم

            بیرون.