سلامی گرم ٬سرشار از شور زندگی به همه ی شما که جزو بهترینا هستین!
اوضاع بر وفق مراده؟همه چی مرتبه؟خب خدا رو صدها هزار بار شکر!
یا رب نظر تو برنگردد هرگز!
چقدر من این دو سه روزه یهو دوباره حالم خوب شده!
الان اینی که در خدمت شماس یه تینای آماده ی هرگونه خرابکاری٬
هر گونه ماجراجویی و شلوغ کاری و مهمونی
و ایناس!الان بنده روی صندلی جلوی سیستمم لم دادم و (اگه مامانم منو اینجوری ببینه میگه بچه درست بشین!آخه پاهامو جمع کردم و یه جورایی میشه گفت چارزانو نشستم!به خدا اینجوری خیلی کیف میده!)
داشتم میگفتم٬ لیوان قرمز چایم جلومه.(یه چایی خوش رنگ تازه دم که داره ازش بخار بلند میشه.بفرما چای!)
هدفون توی گوشمه و دارم یه آهنگ گوش میدم.
این پسر افغانیه هست که اسمش هست "ولی" ٬آهنگاش خیلی باحاله.خودشم که شیطنت از سر و روش میباره! از اون خواننده هاس که واقعا نمیشه در مقابل آهنگاش آروم نشست.حداقل من که نمیتونم!بخصوص آهنگ " خانومی" رو خیلی میدوستم!البته همیشه از این (به قول یکی از دوستان)اراجیف گوش نمیدما!(دوس جان کجایی دلم تنگ شده برات!
)ولی یه وقتایی خیلی میچسبه.وقتایی که آروم نیستی.نمیدونم چه جوری بگم٬به عبارتی میشه گفت وقتای که خودت حس میکنی زیادی شیطون و شلوغ پلوغی
چنین آهنگایی خیلی میچسبه!
خلاصه!هدفون و چای و لم دادن روی صندلی و بی دغدغه چرت و پرت نوشتن میدونید یعنی چی؟یعنی اوج زندگی!!!!
وای چه روزی داشتم امروز!از صبح تا ظهر دانشگاه بودم.دیگه آخرای کلاس دوم به زور چشامو باز نگه داشته بودم!آخه دیشب فقط نیم ساعت خوابیدم!
یه سری کار و پروژه بود که امروز باید تحویل میدادم و کاملا نصفه کاره بود.مجبور شدم بخاطر اونا بشینم.دیگه حدود ۴ صبح دیدم چشمام وحشتناک میسوزه(آخه شب قبلش هم استراحت نکرده بودم)از ترس اینکه خواب نمونم برقارو خاموش نکردم پتو و اینا هم روم ننداختم تا ۴:۳۰ همونجوری یه چرتی زدم و پا شدم دقیقا راس ساعت ۷ صبح کارم تموم شد!پاشدم یه صبحونه ای خوردم و راه افتادم رفتم دانشگاه.این ترم استادای خیلی خیلی خوبی دارم همشون جوون سرشار از انرژی و انگیزه هستن.یکی از مشکلات ما با این دانشگاه تا حالا این بوده که تمام استادامون سن وسالی ازشون گذشته و حتی حوصله ی خودشونم ندارن!
داشتم میگفتم یکی از استادا دوباره حس آماری بودن رو در ما زنده کرده.امروز حرف آخرش این بود شماها برید پروژه بگیرید و اصلا کارتون نباشه من خودم راهتون میندازم.قدم به قدم خودم هستم!هر جا گیر کردین بیاین پیش من.فقط مهم اینه که شروع کنید به هیچ چیز دیگه هم فکر نکنید.
خیلی حس خوبیه که کسی فقط لفظی هم که شده اینجوری حمایتت کنه.کلاسا امروز خیلی سرد بود.منم که خسته!سر کلاس دوم واقعا داشتم چرت میزدم!کلاس تا ۱۱:۳۰ بود.حدود ساعت ۱۱ بود که گفتم :
"استاد شما سردتون نیست؟ما که دیگه از سرما داریم به خواب مرگ فرو میریم!"
اونوقت این استاده از اوناس که هیشکی سر کلاسش جیک نمیزنه
!من که اینو گفتم استاده نیشش باز شد.
خندیدن استاد همانا!انفجار کلاس توسط بچه ها همانا!
خلاصه کلاسو تعطیل کردم و با یه سر و ریخت آویزون میخواستم برم سمت خونه
که داییم زنگ زد که بیا ببینمت.غم عالم ریخت تو دلم؟نه! آوار شد رو سر وامونده م!ولی مگه میشه رو حرف دایی جان حرف زد؟آخه این داییم همونه که کارفرمام بود
راستی!من به شما نگفتم فعلا بیکارم نه؟از وقتی از شیراز برگشتم دیگگه دفتر نرفتم.فعلا دفتر بسته س.شرکا اختلاف پیدا کردن.و برنامه ی بعدی من ورود به کارخونه ی تاژ به عنوان کارآموزه.دنبال کارای اداریشم خدا بخواد بعد از عید قراره برم.قرارشو با داییم برای اون موقع گذاشتم.آخه این داییم یکی از مدیران اون کارخونه هم هست.
خلاصه داشتم میگفتم رفتم خونشون یکم حرف زدیم واینا.اونم امروز رو برای کارای شخصیش مرخصی بود انگار.حدود یک بود که اومدم خونه.بعد از کمی ولگردی...ببخشید ببخشید!نت گردی!حدود ساعت ۳ بود که چپه شدم
و تا ساعت ۷ خوابیدم
.خواب که چه عرض کنم تا ساعت ۷ مردم!چون تا اون موقع واقعا هیچ چی نفهمیدم!
بعد شنگول پا شدم.کش و قوس و اینا.از خونه اومدم بیرون یه کم خرید داشتم٬یه دوری زدم و برگشتم خونه
.بعد هم کار خاصی نکردم تا الان که در خدمت شمام.
دیروز عصر خیلی شنگول بودم(همینجوری بی ربط!)داشتم حاضر میشدم برم بیرون.یه آهنگ خیلی شاد گذاشتم صداش رو هم به خدا رسوندم!خودمم پشت سرش بلند گفتم:
"مامان!من عاشق این آهنگم!"
مامان سرش به کار خودش گرم بود و تقریبا میشه گفت حواسش به من نبود.گفت:
"داری میری این آشغالا رو هم بزار دم در"!!!!!!
حالا نمیدونم عاشق چه ربطی به آشغال داره
که تا من گفتم "عاشق" مامان یاد آشغالا افتاد!
دوستی به نام مریم در پست قبل برام کامنت گذاشته که از قضا جزو بچه های ناپیدای اینجا بوده.مریم جون از آشناییت خوشبختم.در مورد تفال های آقای حافظ مطمئنم همین جوریه که میگی.چون چند تا از مسائلی که گفت کاملا مرتبط با زندگیم بود و واقعا دهنم از تعجب باز مونده بود.خوش بحالت که میتونی بری ببینیش.خدا میدونه دوباره کی بتونم بیام شیراز.
و حرف آخر اینکه شهر خیلی بی نظیری دارین که حس عزت نفس ایرانی بودن رو دوباره در من زنده کرد.
توی باغ قوام یه دفتر بزرگ بود که هر کس میخواست توش چیزی بنویسه.ت.ی یکی از صفحه هاش بزرگ نوشتم افتخار میکنم که ایرانی هستم.همین!
دوباره یادم افتادم.اونقدر بناهاش پرابهت بود که لحظه ی اول ورودم به هرجا مثل یه الکن زبونم بند میومد و مات و مبهوت به دور و برم خیره میشدم و اون بغض عجیب رو فرو میدادم...
خوشحالم از آشناییت دوستم.
یه دوست عزیز دیگه هم به اسم نیلوفر برام خصوصی گذاشته و حسابی منو مورد الطاف خودش قرار داده!البته از وجودش خبر داشتم چون دوست یکی از بچه های همینجاس.
لپ کلامش این بود که من عقده ی کامنت دارم!نه نیلوفر هزیزم.اینطوری نیست.برو یه بار دیگه نوشته رو بخون.متوجه میشی که سر و تهش یه سره طنزه.حداقل سعی کردم طنز باشه.واقعا فکر کردی یکی دو تا کامنت بالا پایین واسه من فرقی داره؟
میدونم کسایی هستن که مرتب اینجا میان اما اثری از خودشون نمیزارن.اگه اون پست رو گذاشتم اول به این دلیل بود که به اون خواننده های خاموش بگم از حضورشون خبر دارم و دیگه اینکه دلم میخواست و میخواد که این دوستی دو طرفه باشه .کسی که پای ثابت اینجاس حتما افکار و عقایدش با من هم سو و هم جهته که اینجا میاد.منم دوس دارم که همونقدر که اون با من آشنا میشه باهاش آشنا بشم.فکر نمیکنم معنی این ٬اون چیزی باشه که شما برداشت کردی عزیزم
آخرش هم نوشته بودی اینم کامنت!!!!!!!!!!در موردم اشتباه کردی دوستم.
آقا نوید تولد بلاگت مبارک باشه!
به جمع بلاگ نویسا خوش اومدی جانم!منتظر نوشته های بی نظیرت هستم!
نکته سرا:میان آدمیان چیزی نیست٬جز دیواری که خود ساخته اند!
لئون تولستوی