باز یاد دخترک افتادم.

چی؟چی گفتی؟دخترک کیه؟

دخترک دیگه!همون که باباش چند ماهه بیکاره.همون که وقتی تو چشام زل میزنه برق معصومیت اون چشای درشتش دیوونه م میکنه.

خونه شون چند تا خیابون پایینتره.وضعشون اصلا خوب نیست.نمیدونم این شب عیدی در چه حالن.یه چند وقتی هست ازشون بیخبرم.دخترک من از هر دخترکی که تا حالا دیدی قشنگتره.اما حیف...

احتمالا فرشته ی زمینی من لباس نو برای عید هم نداره.یادم باشه خواستم برم سراغشون یه چیزایی براش ببرم.آخه دخترک من هم مثل همه ی بچه ها دلش لباس نو میخواد.اما خوب میدونه که باباش بیکاره و لام تا کام ازش هیچی نمیخواد.

اما وای از اون روزیکه رد اشک روی اون صورت رنگ مهتابش بمونه و من و امثال من غافل...به خداوندی خدا قسم که دونه دونه های اشک طفلک معصوم من عرش کبریایی رو میلرزونه.

با یکی دو تا از دوستام حرف زدم.میخوایم پولامونو بزاریم روی هم و عید رو به خونه شون ببریم.

آخه پول در مقابل یه خنده ی از ته دل دخترکم چه ارزشی داره؟!

باید عجله کنم.چند روز بیشتر نمونده.بهار داره از راه میرسه و من برای هدیه دادن عشقم به ماه خانومم وقت زیادی ندارم...