سلام به دوستان جان! 

خدمت شما عرض کنم که اگه خدا بخواد امروز دیگه پرونده ی این شیراز رفتنو میبندیم!میدونم خیلی طولانی شد ولی خب چیکار کنم دوس داشتم هر چی رو که یادم بود تمام و کمال بنویسم.

جمعه ۲۵/۱۱/۸۷

روز جمعه آخرین روز اقامتمون در شهر حافظ بود و من واقعا داشتم بال بال میزدم که یه دفه ی دیگه هم شده حافظیه رو ببینم.اونجا راه برم.از هواش نفس بکشم ٬تفال بزنم و اینا.بر این اساس به محض شستن دست و صورت٬افتادم به جون مبارک آقای میزبان که همین الان باید باید منو ببرین حافظیه!هیچ عذر و بهانه ای هم پذیرفته نیست!بنده ی خدا آقای میزبان هم که گردنش در مقابل اینجانب ٬از مو هم باریکتر بدون یک کلمه حرف اضافه پاشد لباس پوشید و راهی شدیم!از اونجایی که برای ناهار مهمون داشتن٬خانوم میزبان همراهمون نیومد.

رسیدیم حافظیه...و باز همون حال عجیب که من دیوونه ش بودم.یه جور آرامش محض٬سرخوشی...

نمیدونم.واقعا نمیدونم چی بود.برادرم و آقای میزبان یه گوشه نشستن به حرف زدن و بنده رو به حال خودم گذاشتن.رفتم برای خودم یه گوشه ی خلوت نشستم و حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم.خیلی خوب بود.حدود یک بعدازظهر بود که آقای میزبان اومد گفت مهموناشون اومدن .میخواست بدونه میتونیم خونه برگردیم یا نه!و من به اجبار رضایت دادم.روی یه پله نشسته بودم.پا شدم لباسامو تکوندم و راه افتادم.دم دربرگشتم.آخرین نگاه...حضرتا! نمیدونم دوباره کی میام اینجا...وسط این همه عاشقای رنگارنگت منو یادت نره ها!دوس داشتم بمونم ولی باید برمیگشتیم.مهموناشون اومده بودن...

برگشتیم.مهموناشون خانواده ی خواهر خانوم میزبان بودن.دو تا دختر به اسم نگین و نوشین داشتن.نگین همسن من و نوشین یه سال بزرگتر بود.همه چیز مثل دورهم بودنای معمولی بود.خوش و بش٬ناهار٬میوه و ....حدود ساعت ۳ نگین رو به من گفت "باغ ارم رفتی؟"گفتم"نه!وقت نشد!"گفت"پاشو!پاشو همین الان ببریمت"منم که حوصله م سر رفته بود از خدا خواسته دو دقیقه ای حاضر شدم.دم رفتن هم برای بزرگترا خط و نشون کشیدیم که "دم به دقیقه بهمون زنگ نمیزنیدا!"

و اومدیم بیرون.خیلی بهم خوش گذشت.اول رفتیم باغ ارم.که واقعا شاهکار بود.یه چیزی هم گفتن که حسابی کیف کردم!

جناب بهنام!جماعت اردیبهشتی!هر جا که رفتم میگفتن اردیبهشت شیراز یه چیز دیگه س!همه جا پر از گل!درختای نارنج که عطرشون آدمو دیوونه میکنه!آی جماعت!اردیبهشت برید شیراز!

انگار زمستون اونور نرده های باغ جا مونده بود!همه جا سرسبز٬یه هوای عالی!خیلی خوب بود.تا اونجایی که من فهمیدم یکی از علل معروف بودن باغ ارم اینه که تمام گونه های گیاهی در اون وجود دارن.جالب این بود که زیر هر درخت٬هر گل و کلا هر گیاهی اسم گونه ش نوشته شده بود.

خب!در چنین جایی آدم قاعدتا چیکار میکنه؟اونقدر عکس میندازه که خفه بشه!و این دقیقا همون کاریه که من کردم!

نزدیکای ساعت ۵ بود که از اونجا اومدیم بیرون.نوشین گفت"با بستنی چطوری؟"منم که دیوونه ی بستنی!دقیقا یک متر(شاید هم بیشتر)نیشم باز شد!

شیراز یه خیابون داره به اسم چنچنه که این چنچنه٬یکی از خیابونای بالا شهر و باکلاس شیراز به حساب میاد!توی این خیابون که محل گذر ٬لایی کشیدن ماشین بازها و تیتیش مامانی های شیرازه٬یه بستنی فروشی معروف هست به نام بابا بستنی.خلاصه این خانوما ٬منو به سمت بابا بستنی بردن.بماند که در راه چه حوادث عجیب و غریبی رخ داد!کافی بود یه ماشین جلوی پامون وایمیستاد انگار تازه توجه بقیه جلب میشد و پشت سرش همینجوری ماشین بود که برامون نگه میداشت! فیلمی داشتیم که نگو و نپرس!

خلاصه رسیدیم سه تا بستنی کاکائویی خریدیم و نشستیم به خوردن.جاتون خالی!

خود بابا بستنی یه مغازه ی نسبتا کوچیکه.برای همین کسی برای خوردن بستنیش توی خود مغازه نمی ایسته.تمام خیابونی که این بستنی فروشی معروف در اون قرار داره٬تیکه تیکه پر از جوونایی بود که دور هم واستاده بودن و در حال دید زدن دختر پسرای دیگه٬بستنیشونو میل میکردن!

نگین و نوشین لهجه ی شیرازی نداشتن و مثل من صحبت میکردن.در همون حین که ما با هم در حال صحبت بودیم چند بار سر و کله ی جوونایی پیدا شد که با فروتنی پیشنهاد میدادن راهنمای ما باشن!(فکر میکردن هر سه تامون از تهران اومدیم!)خلاصه سوژه ی خنده فراوون بود!جای همتون خالی!ما هم با تواضع پیشنهادشونو رد میکردیم و با خجالت و تته پته(!!!!!)میگفتیم که راضی به زحمتشون نیستیم!هی از اونا اصرار و از ما انکار!یکیشون خیلی سیریش بود!آمپرم زد بالا سرش داد زدم!گفتم"آقا برو دیگه!زبون آدمیزاد حالیت نمیشه؟!" اما خودمونیم چقدر پسرای شیرازی رادمرد و مهربان بودن!!!!!

بعدش به پیشنهاد خانوم خوشگلای همراهم رفتیم پارک.اسم پارکه٬پارک آزادی بود.رفتیم سوار کشتی شدیم.توی بازیگاها یه وسیله هایی هستا به اسم کشتی٬که وقتی سر بشینی ٬وقتی که عمودی وامیسته یه لحظه قلب و تمام عروقت میاد توی دهنت که نکنه بیفتی!

دقیقا در اون یکی نوک کشتی(مقابل ما)یه دختره نشسته بود که جلوی صورتشو گرفته بود و گریه میکرد!اونقدر به اون دختره خندیدیم که چشامون اشک زد! آخه من نمیفهمم اگه میترسه چرا سوار شده!همین دخترای اینجوری آبروی هر چی دختره میبرن!

حدود ۸ اومدن دم پارک دنبالمون.همه با هم رفتیم دروازه قرآن و گشت و گذارو اینا.آخر شب هم روبوسی و خدافظی!

شنبه ۲۶/۱۱/۸۷

بند بند وجودم برای خونه تنگیده بود!ساعت ۱۲ پرواز داشتیم ولی باز هم پروازمون دو ساعت تاخیر خورد و حدود ساعت ۲ راه افتادیم به سمت تهران.راس ساعت ۲:۵۰ در فرودگاه مهرآباد فرود اومدیم.حتی فکرش رو هم نمیتونید بکنید چه حس خوبی داشتم.یه ماشین گرفتیم و دوتایی رفتیم ترمینال غرب.یکی از قشنگترین حس های دنیا رو داشتم.رسیده بودم به جایی که بارها به اونجا اومده بودم.جایی که در اون دیگه یه غریبه با یه لهجه ی متفاوت نبودم.جایی که در اون تنها فرق من با مردمی که در رفت و آمد بودن چمدون کوچیکی بود که در دست داشتم.

رفتیم و برای این سمند زردای قزوین ـتهران ثبت نام کردیم.یه یک ربعی نشستیم تا دو نفر دیگه هم اومدن و به سمت خونه پرواز کردیم.جالب اینه که راننده هه همونی بود که ده روز قبلش باهاش از قزوین اومده بودیم تهران!این بار دیگه عصبیم نمیکرد.اونقدر سرخوش بودم که یه راننده با برخوردای نامناسبش نتونه آزارم بده!

دیگه نزدیکای پنج خونه بودیم.خونه ی خودمون!خونه ی خودم!SugarwareZ-100.gif

شیراز به من خیلی خوش گذشت و با این سفرنامه ی نکته به نکته ای که نوشتم مطمئنم تا آخر عمرم اولین سفرم رو به اون فراموشش نمیکنم....

البته خیلی جاها رو ندیدم.باغ جهان نما.باغ عفیف آباد.هفت تن.نقش رستم.پاسارگاد.

و هنوز این سوال به قوت خودش باقیه که چطور دور دنیا رو در ۸۰ روز میشه گشت٬وقتی من در ده روز نرسیدم شیراز رو کامل ببینم؟!